سه تار - قسمت دوم

نویسنده : جلال آل احمد تاریخ‌ نشر : دي ماه ٨٢

مقدمه

جلال آل احمد: صدای منتقد روشنفکر ایران

جلال آل احمد، نویسنده، روشنفکر و منتقد ادبی برجسته ایرانی، در اوایل قرن بیستم در تهران متولد شد. او با آثارش، به ویژه "غرب‌زدگی"، به یکی از چهره‌های شاخص ادبی و فکری ایران تبدیل شد. آل احمد در آثارش، به نقد جامعه‌ی سنتی و مدرن ایران پرداخت و به بررسی تأثیرات فرهنگ غرب بر هویت ایرانی پرداخت.

"غرب‌زدگی" یکی از مشهورترین آثار آل احمد است که در آن به بررسی چگونگی نفوذ فرهنگ غرب در ایران و تأثیرات آن بر ارزش‌ها و هویت ایرانی می‌پردازد. آل احمد در این کتاب، به نقد روشنفکران غرب‌زده‌ای می‌پردازد که به جای تلاش برای اصلاح جامعه، به تقلید کورکورانه از فرهنگ غرب می‌پردازند. او معتقد بود که غرب‌زدگی، یکی از مهم‌ترین مشکلات جامعه‌ی ایران است و برای پیشرفت، باید به ریشه‌های فرهنگی و هویتی خود بازگردیم.

از دیگر آثار مهم آل احمد می‌توان به "مدیر مدرسه" و "خسی در میقات" اشاره کرد. "مدیر مدرسه" روایتی طنزآمیز از وضعیت آموزش و پرورش در ایران است و "خسی در میقات" سفرنامه‌ای است که در آن، آل احمد به بررسی وضعیت اجتماعی و فرهنگی برخی از مناطق ایران می‌پردازد.

آل احمد، علاوه بر نویسندگی، به عنوان یک منتقد ادبی نیز فعالیت می‌کرد و آثار بسیاری از نویسندگان ایرانی را نقد و بررسی کرد. او با نقدهای تیز و گزنده‌اش، بر ادبیات معاصر ایران تأثیر بسزایی گذاشت.

در مجموع، جلال آل احمد یکی از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین اندیشمندان و نویسندگان ایرانی است که آثارش همچنان مورد مطالعه و بحث و بررسی قرار می‌گیرد. او با نگرشی انتقادی و تحلیلی، به بررسی مسائل اجتماعی و فرهنگی ایران پرداخت و آثاری ماندگار از خود به یادگار گذاشت.

لاك صورتی‌

بیش‌ از سه‌ روز نتوانستند امام زاده قاسم‌ بمانند. هاجر صبح‌ روز چهارم ، دوباره بغچه‌ خود را بست‌، و گیوه نوي را که‌ وقتی‌ می‌ خواستند به‌ این‌ ییلاق سه‌ روزه بیآیند ، به‌ چهار تومان و نیم‌ از بازار خریده بود، ور کشید و با شوهرش عنایت‌ اﷲ به‌ راه افتادند.

عصر یک‌ روز وسط‌ هفته‌ بود. آفتاب پشت‌ کوه فرو می‌ رفت‌ و گرمی‌ هوا می‌ نشست‌. زن و شوهر ، سلانه‌ سلانه‌ ، تا تجریش‌ قدم زدند. در آن جا هاجر از اتوبوس شهر بالا رفت‌ . و شوهرش، جعبه‌ آینه‌ به‌ گردن ، راه نیاوران را در پیش‌ گرفت‌. می‌ خواست‌ چند روزي هم‌ در آن جا گشت‌ بزند. در این‌ سه‌ روزي که‌ امام زاده قاسم‌ مانده بودند، نتوانسته‌ بود حتی‌ یک‌ تله‌ موش بفروشد.

هاجر شاید بیست‌ و پنج‌ سال داشت‌. چنگی‌ به‌ دل نمی‌ زد. ولی‌ شوهرش به‌ او راضی‌ بود . عنایت‌ اﷲ کاسبی‌ دوره گرد بود . خود او می‌ گفت‌ دوازده سال است‌.

دست‌ فروشی‌ می‌ کند. و فقط‌ در اواخر جنگ‌ بود که‌ توانست‌ جعبه‌ آینه‌ کوچکی‌ فراهم‌ کند. از آن پس‌ بساط خود را در آن می‌ ریخت‌، بند چرمی‌ اش را به‌ گردن می‌ انداخت‌ و به‌ قول خودش دکان جمع‌ و جوري داشت‌ و از کرایه‌ دادن راحت‌ بود. این‌ بزرگترین‌ خوش بختی‌ را براي او فراهم‌ می‌ ساخت‌. هیچ‌ وقت‌ به‌ کار و کاسبی‌ خود این‌ امید را نداشت‌ که‌ بتواند غیر از بیست‌ و پنج‌ تومان کرایه‌ خانه‌ شان ، کرایه‌ ماهانه‌ دیگري از آن راه بیندازد.

هفت‌ سال بود عروسی‌ کرده بودند . ولی‌ هنوز خدا لطفی‌ نکرده بود و اجاقشان کور مانده بود. هاجر خودش مطمئن‌ بود . شوهر خود را نیز نمی‌ توانست‌ گناه کار بداند. هرگز به‌ فکرش نمی‌ رسید که‌ ممکن‌ است‌ شوهرش تقصیر کار باشد. حاضر نبود حتی‌ در دل خود نیز به‌ او تهمتی‌ و یا افترایی‌ ببندد. و هروقت‌ به‌ این‌ فکر می‌افتاد پیش‌ خود می‌ گفت‌ :

"چرا بیخودي گناهشو بشورم؟من‌ که‌ خداي اون نیستم‌ که‌. خودش می‌ دونه‌ و خداي خودش. . . "

اتوبوس مثل‌ برق جاده شمیران را زیر پا گذاشت‌ و تا هاجر آمد به‌ یاد نذر و نیازهایی‌ که‌ به‌ خاطر بچه‌ دار شدنشان ، همین‌ دوسه‌ روزه ، در امام زاده قاسم‌ کرده بود، بیفتد، . . . به‌ شهر رسیده بودند. در ایستگاه شاه آباد چند نفر پیاده شدند. هاجر هم‌ به‌ دنبال آنان چادر نماز خود را به‌ دور کمر پیچید و از ماشین‌ پیاده شد. خودش هم‌ نفهمید چرا چند دقیقه‌ همان جا پیاده شده بود ایستاد: "اوا ! چرا پیاده شدم؟" هیچ‌ وقت‌ شاه آباد کاري نداشت‌. ولی‌ هرچه‌ بود، پیاده شده بود. ماشین‌ هم‌ رفت‌

و دیگر جاي برگشتن‌ نبود . خوش بختی‌ این‌ بود که‌ پول خرد داشت‌ و می‌ توانست‌ در توپخانه‌ اتوبوس بنشیند و خانی‌ آباد پیاده شود. دل به‌ دریا زد و راه افتاد. لاله‌ زار را می‌ شناخت‌. خواست‌ تفریحی‌ کرده باشد.

دست‌ بغچه‌ را زیر بغل‌ گرفت‌ ، چادر خود را محکم‌ تر روي آن ، به‌ دور کمر پیچید و سرازیر شد. در همان چند قدم اول؛ هفت دفعه‌ تنه‌ خورد. بغچه‌ زیر بغل‌ او مزاحم‌ گذرندگان بود . و همه‌ با غرولند، کج‌ می‌ شدند و از پهلوي او ، چشم‌ غره می‌ رفتند و می‌ گذشتند .

سر کوچه‌ مهران که‌ رسید ، گیج‌ شده بود . آن جا نیز شلوغ بود. ولی‌ کسی‌ تند عبور نمی‌ کرد. همه‌ دور بساط خرده فروش ها جمع‌ بودند و چانه‌ می‌ زدند. او هم‌ راه کج‌ کرد و کنار بساط پسرك پا برهنه‌ ایستاد.

پسرك هیکل‌ او را به‌ یک‌ نظر ور انداز کرد و دوباره به‌ کار خود پرداخت‌. شیشه‌ هاي لاك ناخن‌ را جابه‌ جا می‌ کرد و آن ها را که‌ سرشان خالی‌ بود ، پر می‌ کرد. پسرك ، حتی‌ ناخن‌ انگشت‌ هاي پاي برهنه‌ خود را هم‌ لاك زده بود و قرمزي زننده آن از زیر گل‌ و خاکی‌ که‌ پایش‌ را پوشانده بود ، هنوز پیدا بود.

هاجر نمی‌ دانست‌ لاك ناخن‌ را به‌ این‌ آسانی‌ می‌ توان از دست‌ فروش ها خرید.

آهسته‌ آهی‌ کشید و در دل ، آرزو کرد که‌ کاش شوهرش لاك ناخن‌ هم‌ به‌ بساط خود می‌ افزود و او می‌ توانست‌ ، همان طور که‌ هفته‌ اي چند بار ، یک‌ دوجین‌ سنجاق قفلی‌ از بساط او کش‌ می‌ رود، . . . ماهی‌ یک‌ بار هم‌ لاك ناخن‌ به‌ چنگ‌ بیاورد.

تا به‌ حال ، لاك ناخن‌ به‌ ناخن‌ هاي خود نمالیده بود. ولی‌ هروقت‌ از پهلوي خانم‌ شیک‌ پوشی‌ رد می‌ شد-و یا اگر براي خدمت‌ گزاري ، به‌ عروسی‌ هاي محل‌ خودشان می‌ رفت‌. نمی‌ دانست‌ چرا ، ولی‌ دیده بود که‌ خانم‌ ها لاك هاي رنگارنگ‌ به‌ کار می‌ برند.

او ، لاك صورتی‌ را پسندیده بود. رنگ‌ قرمز را دوست‌ نداشت‌ . بنفش‌ هم‌ زیاد سنگنین‌ بود و به‌ درد پیرزن ها می‌ خورد.

لاک جلال آل احمد

از تمام لوازم آرایش‌ ، او جز یک‌ وسمه‌ جوش و یک‌ موچین‌ و یک‌ قوطی‌ سرخاب چیز دیگري نداشت‌. وسمه‌ جوش و قوطی‌ سرخاب ، باقی‌ مانده بساط جهیز او بود و موچین‌ را از پس‌ اندازهاي خود خریده بود. تهیه‌ کردن سفیداب هم‌ زیاد مشکل‌ نبود. کولی‌ قرشمال ها همیشه‌ در خانه‌ داد میزدند.

یکی‌ دوبار ، هوس ماتیک‌ هم‌ کرده بود ، ولی‌ ماتیک‌ گران بود ، و گذشته‌ از آن ، او می‌ داسنت‌ چه‌ گونه‌ لب‌ خود را هم‌ ، با سرخاب ، لی‌ کند . کمی‌ سرخاب را با وازلینی‌ که‌ براي چرب کردن پشت‌ دست‌ هاي خشکی‌ شده اش، که‌ دایم‌ می‌ ترکید، خریده بود ، مخلوط می‌ کرد و به‌ لب‌ خود می‌ مالید. تا به‌ حال سه‌ بار این‌ کار را کرده بود. مزه این‌ ماتیک‌ جدید زیاد خوش آیند نبود . ولی‌ براي او اهمیت‌ نداشت‌. خونی‌ که‌ از احساس زیبایی‌ لب‌ هاي رنگ‌ شده اش به‌ صورت او می‌ دوید، آن قدر گرمش‌ می‌ کرد و چنان به‌ وجد و شعفش‌ وامی‌ داشت‌ که‌ همه‌ چیز را فراموش می‌ کرد. . .

طوري که‌ کسی‌ نفهمد ، کمی‌ به‌ ناخن‌ هاي خود نگریست‌. گرچه‌ دستش‌ از ریخت‌ افتاده بود ، ولی‌ ناخن‌ هاي بد ترکیبی‌ نداشت‌. همه‌ سفید، کشیده و بی‌ نقص‌ بودند.

چه‌ خوب بود اگر می‌ توانست‌ آن ها را مانیکور کند! این‌ جا، بی‌ اختیار ، به‌ یاد همسایه‌ شان محترم ، زن عباس آقاي شوفر افتاد. پزهاي ناشتاي او را که‌ براي تمام اهل‌ محل‌ می‌ آمد، در نظر آورد. حسادت و بغض‌ ، راه گلویش‌ را گرفت‌ و درد و ته‌ دلش‌ پیچید. . .

پسرك تمام وسایل‌ آرایش‌ را داشت‌. در بساط او چیزهایی‌ بود که‌ هاجر هیچ‌ وقت‌ نمی‌ توانست‌ بداند به‌ چه‌ درد می‌ خورند. این‌ براي او تعجب‌ نداشت‌. در جهان خیلی‌ چیزها بود که‌ به‌ فکر او نمی‌ رسید. براي او این‌ تعجب‌ آور بود که‌ پسر کوچکی‌، بساط به‌ این‌ مفصلی‌ را از کجا فراهم‌ کرده است‌! این‌ همه‌ پول را از کجا آورده است‌؟

قیمت‌ اجناس بساط او را نمی‌ دانست‌. ولی‌ حتم‌ داشت‌ تمام جعبه‌ آینه‌ پر از خرده ریز شوهرش ، به‌ اندازه ده تا از شیشه‌ هاي لاك این‌ پسرك ارزش نداشت‌.

یک‌ بار دیگر آرزو کرد که‌ کاش شوهرش هم‌ لاك فروش بود و متوجه‌ پسرك شد.

سن‌ و سال زیادي نداشت‌ که‌ بتوان از او رودرواسی‌ کرد. کمی‌ جلوتر رفت‌ . بغچه‌ زیربغل‌ خود را جابه‌ جا کرد. گوشه‌ چادر خود را که‌ با دندان هاي خود گرفته‌ بود ، رها کرد و قیمت‌ لاك ها را یکی‌ یکی‌ پرسید.

هیچ‌ وقت‌ فکر نمی‌ کرد صاحب‌ همچو پولی‌ بشود و تا به‌ خانه‌ برسد ، دایم‌ تکرار می‌ کرد:

"بیس‌ و چار زار؟! . . . بیسد و چارزار! . . . لابد اگه‌ چونه‌ بزنم‌ یق‌ قرونشم‌ کم‌ می‌ کنه‌ . . . نیس‌ ؟تازه بیس‌ و . . . چقدر میشه‌ . . . ؟چه‌ می‌ دونم‌ ؟همونشم‌ از کجا گیر بیارم؟. . . "

دو ساعت‌ به‌ غروب مانده یکی‌ از روزهاي داغ تابستان بود. کاسه‌ بشقابی‌ ، عرق ریزان و هن‌ هن‌ کنان ، خورجین‌ کاسه‌ بشقاب خود را ، در پیچ‌ و خم‌ یک‌ کوچه‌ تنگ‌ و خلوت ، به‌ زحمت‌ به‌ دوش کشید. و گاه گاه فریاد می‌ زد:

"آي کاسه‌ بش‌. . . قاب! کاسه‌ هاي همدان ، کوزه هاي آب خوري. . . "

خیلی‌ خسته‌ بود. با عصبانیت‌ فریاد می‌ کرد. در هر ده قدم یک‌ بار ، خورجین‌ سنگین‌ خود را به‌ زمین‌ می‌ نهاد و با آستین‌ کت‌ پاره اش ، عرق پیشانی‌ خود را می‌ گرفت‌. نفسی‌ تازه می‌ کرد و دوباره خورجین‌ سنگین‌ را به‌ دوش می‌ کشید. در هر دو سه‌ بار هم‌ ، وقتی‌ طول یک‌ کوچه‌ را می‌ پیمود، در کناري می‌ نشست‌ و سر فرصت‌ چپقی‌ چاق می‌ کرد و به‌ فکر فرو می‌ رفت‌.

از کوچه‌ اي باریک‌ گذشت‌ ، یک‌ پیچ‌ دیگر را هم‌ پشت‌ سر گذاشت‌ و وارد کوچه‌ اي پهن‌ تر شد.

این‌ جا شارع عام بود. جوي سرباز وسط‌ کوچه‌ ، نو نوارتر و هزاره سنگ‌ چین‌ دو طرف آن مرتب‌ تر، و گذرگاه وسیع‌ تر و فضاي کوچه‌ دل بازتر بود.

این‌ ، براي کاسه‌ بشقابی‌ نعمت‌ بزرگی‌ بود. این‌ جا می‌ توانست با کمال آسودگی‌ ، هر طور که‌ دلش‌ می‌ خواهد راه برود ، و خورجین‌ کاسه‌ بشقابش‌ را به‌ دوشش‌ بکشد. خرابی‌ لبه‌ جوي ها ، تنگی‌ کوچه‌ ها، و بدتر از همه‌ ، کلوخ هاي نتراشیده بزرگی‌ که‌ سر هر پیچ‌ ، به‌ ارتفاع کمر انسان ، در شکم‌ دیوارهاي کاه گلی‌ ، معلوم نبود براي چه‌ ، کار گذاشته‌ بودند ، . . . در این‌ پس‌ کوچه‌ ها بزرگترین‌ دردسر بود.

او با این‌ خورجین‌ سنگینش‌ ، به‌ آسودگی‌ نمی‌ توانست‌ از میان آن ها بگذرد. به‌ پاس این‌ نعمت‌ جدید ، خورجین‌ خود را به‌ کناري نهاد . یک‌ بار دیگر فریاد کرد :" آي کاسه‌ بش‌. . . قاب! کاسه‌ هاي مهدانی‌ ، کوزه هاي جاترشی‌! "

و به‌ دیوار تکیه‌ داد و کیسه‌ چپق‌ خود را از جیب‌ در آورد .

پهلوي او - چند قدم آنطرف تر- دو سگی‌ که‌ میان خاك روبه‌ ها می‌ لولیدند ، وقتی‌ او را دیدند کمی‌ خر خر کردند. و چون مطمئن‌ شدند ، به‌ سراغ کار خود رفتند. بالاي سر او ، روي زمینه‌ که‌ گلی‌ دیوار ، بالاتر از دسترس عابران ، کلمات یک‌ لعنت‌ نامه‌ دور و دراز ، باران هاي بهاري با شستن‌ کاه گل‌ دیوار ، از چند جا ، نزدیک‌ به‌ محو شدنش‌ ساخته‌ بود ، هنوز تشخیص‌ داده می‌ شد. و بالاتر از آن ، لب‌ بام دیوار ، یک‌ کوزه شکسته‌ ، از دسته‌ اش -به‌ طنابی‌ که‌ حتما دنبال بند رخت‌ پهن‌ کن‌ صاحب‌ خانه‌ ها بود -آویزان بود.

کاسه‌ بشقابی‌ چپق‌ خود را آتش‌ زده بود و در حالی‌ که‌ هنوز با کبریت‌ بازي می‌ کرد، غم‌ و اندوه دل خود را با دود چپق‌ به‌ آسمان فرستاد. داغی‌ عصر فرو می‌ نشست‌ ، ولی‌ هوا کم‌ کم‌ دم می‌ کرد. نفس‌ در هوایی‌ که‌ انباشته‌ از بوي خاك آفتاب خورده زمین‌ کوچه‌ ، و خاکروبه‌ هاي زیر و رو شده بود ، به‌ تنگی‌ می‌ افتاد. گذرندگان تک‌ تک‌ می‌ گذشتند و سگ‌ ها گاهی‌ به‌ سرو کول هم‌ می‌ پریدند و غوغایی‌ برپا می‌ کردند.

در سمت‌ مقابل‌ کوچه‌ -روبه‌ روي تل‌ خاك روبه‌ -دري باز شد. و هاجر با دوتا کت‌ کهنه‌ و یک‌ بغل‌ کفش‌ دم پایی‌ پاره بیرون آمد. کاسه‌ بشقابی‌ را صدا زد و به‌ مرتب‌ کردن متاع خود پرداخت‌.

"داداش ! ببین‌ اینا به‌ دردت می‌ خوره؟. . . کاسه‌ بشقاب نمی‌ خوام ها! شوورم تازه از بازار خریده «. . . »کاسه‌ بشقاب نمی‌ خاي ؟خودت بگو ، خدا رو خوش میآد من‌ تو کوچه‌ ها سگ‌ دو بزنم‌ و شماها کاسه‌ بشقابتونو از بازار بخرین‌ نون منو آجر کنین‌؟"

"خوب چه‌ کنم‌ داداش؟! ما که‌ کف‌ دستمونو بو نکرده بودیم‌ که‌ بدونیم‌ تو امروز از این‌ جا رد میش‌. . . "

هاجر و کاسه‌ بشقابی‌ تازه سر دلشان باز شده بود که‌ مردي گونی‌ به‌ دوش و پابرهنه‌ ، از راه رسید. نگاهی‌ به‌ طرف آنان انداخت‌ و یک‌ راست‌ به‌ سراغ خاك روبه‌ ها رفت‌. لگدي به‌ شکم‌ سگ‌ ها حواله‌ کرد؛ زوزه آن ها را برید و به‌ جست‌ و جو پرداخت‌.

هاجر او را دید و گویا شناخت‌. با خود گفت‌: "نکنه‌ همون باشه‌. . . "

کمی‌ فکر کرد و بعد بلند ، به‌ طوري که‌ هم‌ آن مرد و هم‌ کاسه‌ بشقابی‌ بشنوند ، این‌ طور شروع کرد:

"آره خودشه‌. ذلیل‌ شده . واخ ، خدا جونم‌ مرگت‌ کنه‌ . پریروز دو من‌ خورده نون براش جمع‌ کرده بودم ؛ دست‌ کرد شندر غاز به‌ من‌ داد! ذلیل‌ مرده نمیگه‌ اگه‌ به‌ عطار سر گذرمون داده بودم ، دوسیر فلفل‌ زرد چوبه‌ بهم‌ داده بود. یااقل‌ کمش‌ تو این‌ هیرو ویر ، قند و شکري چیزي می‌ داد و دوسه‌ روزي چایی‌ صبحمونو راه می‌ انداخت‌.

سکینه‌ خانم‌ همساده مون . . . واه نگاش کن‌ خاك توسر گدات کنن‌! . . ."خورده نونی‌" یک‌ نصفه‌ خیار پیدا کرده بود . باچاقو کله‌ اي که‌ از جیب‌ پشتش‌ در آورد ، قسمت‌ دم خورده و کثیف‌ آن را گرفت‌. یک‌ گاز محکم‌ به‌ آن زد و. . . و آن را به‌ دور انداخت‌ . گویا خیار تلخ‌ بود .

هاجر که‌ او را می‌ پایید ، نیشش‌ باز شد. ولی‌ خنده اش زیاد طول نکشید. لک‌ و لوچه‌ خود را جمع‌ کرد، چادر را به‌ دور کمر پیچید و متوجه‌ کاسه‌ بشقابی‌ شد. معلوم نبود به‌ چه‌ فکر افتاد که‌ قهقه‌ نزد.

آره داداش ، چی‌ می‌ گفتم‌؟. . . آره. . . سکینه‌ خانم‌ ، همسادمون ، برا مرغاش هر چی‌ از و چز می‌ کنه‌ و این‌ در و اون در می‌ زنه‌ ، خورده نون گیر بیاره ، مگه‌ می‌ تونه‌؟

آخه‌ این‌ روزا کی‌ نون حسابی‌ سر سفره خونه‌ ش دیده که‌ خورده نونش‌ باقی‌ بمونه‌ ؟ تا لاحاف کرسیاشم‌ با همون ریگاي پشتش‌ می‌ خورن . دیگه‌ راسی‌ راسی‌ آخرالزمونه‌، به‌ سوسک‌ موسکا شم‌ کسی‌ اهمیت‌ نمیده. . . آره سکینه‌ خانومو می‌ گفتم‌ . . . بی‌ چاره هر سیرشم‌ دو تا تخم‌ مرغ سیا میده که‌ باهاش هزار درد بی‌ دردمون آدم دوا میشه‌ ! آخه‌ دون که‌ گیر نمیادش که‌. اونم‌ که‌ خدا به‌ دور. . . دلش‌ نمیاد پول خرج کنه‌ . هی‌ قلمبه‌ می‌ کنه‌ و زیر سنگ‌ میذاره.

کاسه‌ بشقابی‌ که‌ از بررسی‌ کت‌ ها فارغ شده بود ، به‌ سراغ کفش‌ دمپایی‌ ها رفت‌ : خوب خواهر، اینا چیه‌ ؟اوه. . . ! چند جفته‌! تو خونه‌ شما مگه‌ اردو اتراق می‌ کنه‌؟!

داداش زبونت‌ همیشه‌ خیر باشه‌. بگو ماشالاه. ازش کم‌ نمیآد که‌. شما مردا چه‌ قدر بی‌ اعتقادین‌! . . .

بر هرچی‌ بی‌ اعتقاده لعنت‌! من‌ که‌ بخیل‌ نیستم‌. خوب یاد آدم نمی‌ مونه‌ خواهر!

آدم نمی‌ فهمه‌ کی‌ آفتاب می‌ زنه‌ و کی‌ غروب می‌ کنه‌ . شاماهام چه‌ توقعاتی‌ از آدم دارین‌. . . نیگاش کن‌ خاك برسر و. . . قربون هرچه‌ آدم بامعرفته‌. خاك برسر مرده، نمی‌ دونم‌ چه‌ طور از او هیکلش‌ خجالت‌ نکشید دست‌ کرد سی‌ شی‌ء -سی‌ شی‌ء بی‌ قابلیت‌- تو دست‌ من‌ گذاشت‌. پولاشو، که‌ الاهی‌ سرشو بخوره، انداختم‌ تو کوچه‌ ، زدم تو سرش ، گفتم‌ خاك تو سر جهودت کنن‌! برو اینم‌ ماست‌ بگیر بمال سر کچل‌ ننت‌! ذلیل‌ مرده خیال می‌ کنه‌ محتاج سی‌ شیئش‌ بودم. انقدر اوقاتم‌ تلخ‌ شده بود که‌ نکردم نون خشکامو ازش بگیرم. بی‌ عرضگی‌ رو سیاحت‌! یکی‌ نبود بگه‌ آخه‌ فلان فلان شده ، واسه‌ چی‌ مفت‌ و مسلم‌ دو من‌ خورده نونتو دادي به‌ این‌ مرتیکه‌ الدنگ‌ ببره ؟. . . چه‌ کنم‌؟هرچی‌ باشه‌ یه‌ زن اسیر که‌ بیش‌ تر نیستم‌ . خدام رفتگان مارو نیامرزه که‌ این‌ طور بی‌ دست‌ و پا بارمون اووردن . نه‌ سوادي ، نه‌ معرفتی‌ ، نه‌ هیچ‌ چی‌! هر خاك توسر مرده اي تا دم گوشامون کلاه سرمون میذاره و حالیمون نمیشه‌.

من‌ بی‌ عرضه‌ رو بگو که‌ هیچ‌ چیمو به‌ این‌ قبا آرخولوقیه‌ -این‌ ملا موشی‌ جوهوده رو میگم‌-نمیدم ؛ میگم‌ باز هرچی‌ باشه‌ ، اینا مسلمونن‌، خدا رو خوش نمیاد نونن‌ یه‌ مسلمونو تو جیب‌ یه‌ کافر بریزم . اون وخت‌ تورو به‌ خدا سیاحت‌ کن‌ ، اینم‌ تلافیشه‌!

میام ثواب کنم‌ ، کباب میشم‌. راس راسی‌ اگه‌ آدم همه‌ پاچه‌ شم‌ تو عسل‌ کنه‌ ، بکنه‌ تو دهن‌ این‌ بی‌ همه‌ چیزا ، آخرش گازشم‌ می‌ گیرن.

کاسه‌ بشقابی‌ دیگر نتوانست‌ صبر کند و اینطور تو او دوید:خوب خواهر، این‌ کفش‌ کهنه‌ هات که‌ به‌ درد من‌ نمی‌ خوره. بزا باشه‌ همون ملاموشی‌ جهوده بیاد ازت به‌ قیمت‌ خوب بخره.

هاجر که‌ دست‌ پاچه‌ شده بود، تکانی‌ خورد. سر و شانه‌ اي قر داد و درحالی‌ که‌ می‌ خندید و صداي خود را نازك تر می‌ کرد گفت‌: واه واه! چقدر گنده دماغ! من‌ مقصودم به‌ تو نبود که‌ داداش ، به‌ اون ذلیل‌ مرده بود که‌ منو از دیروز تا حالا چزونده.

آخه‌ خواهر درسته‌ که‌ صبح‌ تا شوم با هزار جور آدم سرو کله‌ می‌ زنیم‌، اما کله‌ خر که‌ به‌ خورد ما ندادن که‌ ! تو به‌ در میگی‌ که‌ دیوار گوش کنه‌ دیگه‌ . آخه‌ . . . آخه‌ تخم‌ مام تو همین‌ کوچه‌ پس‌ کوچه‌ ها پس‌ افتاده. . .

نه‌ داداش. اوقاتت‌ تلخ‌ نشه‌ . آخه‌ چه‌ کنم‌ ، منم‌ دلم‌ پره. اصلا خدام همه‌ این‌ الم‌ شنگه‌ ها رو همین‌ براما فقیر فقرا آورده . واه واه خدا به‌ دور! این‌ اعیانا کجا لباس کفش‌ کهنه‌ دم در می‌ فروشن‌؟یا می‌ برن بازار عوض می‌کنن‌ ، یا میدن کلفت‌ نوکراشون سر ماه ، پاي مواجبشون کم‌ می‌ ذارن. اصلا تا پوست‌ بادنجوناشونم‌ دور نمی‌ ریزن.

بلدن دیگه‌ . اگر این‌ طور نبود که‌ دارا نمی‌ شدن که‌! اگه‌ اونا بودن ، مگه‌ خوردده نوناشونو اصلا کنار میگذاشتن‌؟زود خشکش‌ می‌ کردن و می‌کوبیدن ، می‌ زدن به‌ کتلته‌، متلته‌؟چیه‌؟

. . . من‌ که‌ نمی‌ دونم‌، . . . یا هزار خوراك دیگه‌. خدا عالمه‌ چه‌ مزه اي می‌ گیره.

من‌ که‌ هنوز به‌ لبم‌ نرسیده . واه واه ! هرگز رغبتم‌ نمی‌ شینه‌.

خوب خواهر همه‌ اینا رو چند؟

من‌ چه‌ می‌ دونم‌ . خود دونی‌ و خداي خودت. من‌ که‌ سررشته‌ ندارم که‌ .

بیا و با من‌ حضرت عباسی‌ معامله‌ کن‌.

چرا پاي حضرت عباسو میون می‌ کشی‌؟

من‌ یه‌ برادر مسلمون، تو هم‌ خواهر منی‌ دیگه‌. داریم‌ با هم‌ معامله‌ می‌ کنیم‌. دیگه‌ این‌ حرفا رو نداره.

آخه‌ من‌ چی‌ بگم‌؟خودت بگو چند می‌ خري! اما حضرت عباس. . . .

من‌ خلاصه‌ شو بگم‌، اگه‌ کاسه‌ بشقاب بخاي ، یه‌ کوزه جاترشی‌ میدم ، دوتا آب خوري ، اگه‌ پول بخاي، من‌ چارتومن‌ و نیم‌.

کاسه‌ بشقاب که‌ نمی‌ خام. اما چرا چارتومن‌ و نیم‌؟این‌ همه‌ کفشه‌.

کفش‌ هات مال خودت. دوتا کتتو چار تومن‌ می‌ خرم.

آفتاب لب‌ بام رسیده بود که‌ معامله‌ تمام شد. کاسه‌ بشقابی‌ چهار تومان و شش‌ قران به‌ هاجر داد؛ خورجین‌ خود را به‌ دوش کشید و در خم‌ پس‌ کوچه‌ ها به‌ ره افتاد.

فردا اول غروب ، هاجر پشت‌ بام را آب و جارو کرد ؛ جاها را انداخت‌ و به‌ انتظار شوهرش که‌ قرار بود امشب‌ بیاید، کنار حیاط می‌ پلکید؛ و گاهی‌ هم‌ به‌ مطبخ‌ سر می‌ زد.

در خانه‌ اي که‌ هاجر و شوهرش زندگی‌ می‌ کردند، دو کرایه‌ نشین‌ دیگر هم‌ بودند. یکی‌ شوفر بیابان گردي بود ، که‌ دایم‌ به‌ سفر می‌ رفت‌ و در غیاب خود ، زن خود را با تنها فرزندش آزاد می‌ گذاشت‌؛ و دیگري پینه‌ دوز چهل‌ و چند ساله‌ اي که‌ تنها زندگی‌ می‌ کرد و بیش‌ از یک‌ اتاق در اجاره نداشت‌.

از هفت‌ اتاق خانه‌ کرایه‌ اي آنها، دو اتاق را آن ها داشتند ، دو اتاق همه‌ شوفر و زنش‌ می‌ نشستند ، دو اتاق دیگر هم‌ مخروبه‌ افتاده بود. عباس آقاي شوفر، یک‌ هفته‌ بود که‌ به‌ شیراز رفته‌ بود و زنش‌ محترم، باز سر به‌ نیست‌ شده بود. قبلا می‌ گفت‌ می‌ خواهد چند روزي به‌ خانه‌ مادرش برود. ولی‌ کی‌ باور می‌ کرد؟

اوستا رجبعلی‌ پینه‌ دوز ، یک‌ مستاجر خیلی‌ قدیمی‌ بود و شاید در این‌ خانه‌ کم‌ کم‌ حق‌ آب و گل‌ پیدا کرده ودکانش‌ سر کوچه‌ بود. زیاد زحمتی‌ به‌ خود نمی‌ داد، کم‌ تر دوندگی‌ داشت‌، جز هفته‌ اي یک‌ بار که‌ براي خرید تیماج و مغزي و نوار و دیگر لوازم کار خود به‌ بازار می‌ رفت‌؛ همیشه‌ یا در دکان بود ، و یا کنج‌ اتاق خود افتاده بود، چایی‌ می‌ خورد و حافظ‌ می‌ خواند.

کاسبی‌ رو به‌ راهی‌ نداشت‌، ولی‌ به‌ خودش هرگز بد نمی‌ گذراند و اغلب‌ روي کوره ذغالی‌ اش ، کنار درگاه اتاق ، قابلمه‌ کوچکش‌ غل‌ غل‌ می‌ کرد.

زنش‌ را که‌ حاضر نشده بود از ده به‌ شهر بیاید ، در همان سال اول ، ول کرده بود و فقط‌ تابستان ها ، که‌ با بساط پینه‌ دوزي خود ، سري به‌ ده می‌ زد ، با او نیز عهدي تازه می‌ کرد. وقتی‌ به‌ شهر آمده بود ، سواد چندانی‌ نداشت‌. یکی‌ دو سال به‌ کلاس اکابر رفت‌ و بعد هم‌ با خواندن روزنامه‌ هایی‌ که‌ یک‌ مشتري روزنامه‌ فروشش‌ می‌ آورد ، به‌ راه راست‌ و چپ‌ این‌ چند ساله‌ را کم‌ کم‌ می‌ شناخت‌ . اول به‌ کمک‌ مشتري روزنامه‌ فروشش‌ ، ولی‌ بعدها یاد گرفته‌ بود و نوشته‌ هاي روزنامه‌ را با زندگی‌ خود تطبیق‌ می‌ کرد و نتیجه‌ می‌ گرفت‌. خود او چپ‌ بود ، چون پینه‌ دوز بود- خود او این‌ گونه‌ دلیل‌ می‌ آورد-ولی‌ دلش‌ نمی‌ آمد حافظ‌ را رها کند و وقت‌ بی‌ کاري خود را به‌ کارهاي دیگري بزند. خودش هم‌ از این‌ تنبلی‌ ، دل زده شده بود و هر وقت‌ رفیق‌ روزنامه‌ فروشش‌ ، با صداي خراش دار و بم‌ خود به‌ او سرکوفت‌ می‌ زد ، قول می‌ داد که‌ حتما تا هفته‌ دیگر در اتحادیه‌ اسم‌ نویسی‌ کند.

هوا تاریک‌ شده بود. اوستا رجبعلی‌ هم‌ آمد. ولی‌ عنایت‌ هنوز پیدایش‌ نبود. هاجر رفت‌ تا چراغ را روشن‌ کند. کفشش‌ را درآورد. وارد اتاق شد. کبریت‌ کشید و وقتی‌ خواست‌ لوله‌ چراغ را بلند کند، در روشنایی‌ کبریت‌ ، لاك صورتی‌ ناخن‌ هاي دستش‌ ، که‌ به‌ روي لوله‌ چراغ برق می‌ زد، یک‌ مرتبه‌ او را به‌ فکر فرو برد.

"اگه‌ عنایت‌ پرسید چی‌ بهش‌ بگم‌. . . ؟نبادا بدش بیآد؟! "

چوب کبریت‌ ته‌ کشید . نوك انگشت‌ هایش‌ را سوزاند ورشته‌ افکار او را پاره کرد. یک‌ کبریت‌ دیگر کشید و در حالی‌ که‌ چراغ را روشن‌ می‌ کرد ، با خود گفت‌ : اي بابا! . . . خوب اونم‌ بالاخره اش یه‌ مرده دیگه‌ . . .

در صدا کرد و پشت‌ سر کسی‌ کلون شد. صداي پاي خسته‌ و سنگین‌ عنایت‌ به‌ گوش رسید . هاجر ، دست‌ هاي خود را زیر چادر نماز پیچید و تا دم در اتاق ، به‌ استقبال شوهرش رفت‌ . سلام کرد و بی‌ مقدمه‌ پرسید:

. . . راستی‌ عنایت‌ ، چرا تو ، لاك تو بساطت‌ نمی‌ ذاري ؟

بسم‌ اﷲ الرحمن‌ الرحیم‌ ! دیگه‌ چی‌ دلت‌ می‌ خاد ؟عوض این‌ که‌ بیاي گرد راهمو بگیري و بپرسی‌ این‌ چند روز تو نیاوران چه‌ خاکی‌ به‌ سرم کردم ، باد سر دلت‌ می‌ زنی‌؟

اوه ! باز یه‌ چیزي اومدیم‌ ازش بپرسیم‌. . . خوب نیاوران چه‌ کردي؟

هیچ‌ چی‌. چمچاره مرگ! سه‌ روز از جیب‌ خوردم. جعبه‌ آینمو به‌ هن‌ کشیدم.

شبا تو مسجد خوابیدم و یک‌ جفت‌ گوش کوب فروختم‌. همین‌!

باريکلا! اما واسه‌ چی‌ غصه‌ می‌ خوري؟خوب چی‌ می‌ شه‌ کرد؟بالاخره خدام بزرگه‌ دیگه‌«

عنایت‌ در حالی‌ که‌ جعبه‌ آینه‌ خود را روي بخاري بند می‌ کرد، با خونسردي و آه گفت‌:

بله‌ خدا بزرگه‌ . خیلی‌ ام بزرگه‌ ! مثل‌ خورده فرمایشاي زن من‌. . . اما چه‌ باید کرد که‌ درآمد ما خیلی‌ کوچیکه‌.

مرد حسابی‌ چرا کفر میگی‌؟ چی‌ چی‌ خدا خیلی‌ بزرگه‌ مثل‌ هوس هاي من‌؟باز ما غلط‌ کردیم‌ یه‌ چیزي از تو خواستیم‌ ؟باز می‌ خاد تا قیامت‌ بلگه‌ و مسخره کنه‌ .

آخه‌ منم‌ آدمم‌! دلم‌ می‌ خاد. . . یا چشماي منو کور کن‌ یا. . .

آخه‌ مگه‌ کله‌ خر خوردت دادن؟فکر کن ببین‌ من‌ دار و ندارم چقدره؛ اون وقت‌ ازین‌ هوس ها بکن‌. من‌ سرگنج‌ قارون ننشسته‌ م که‌.

اوهوء. . . اوه! توام . مگه‌ پولش‌ چقدر میشه‌ که‌ این‌ همه‌ براي من‌ اصول دین‌ می‌ شمري ؟

چقدر میشه‌ ؟خودت بگو!

بیس‌ و چارزار!

بیس‌ و چارزار ؟. . . از کجا نرخ مانیکورو بلد شدي؟

هاجر دست‌ هاي خود را که‌ به‌ چادر پیچیده بود بیرون آورد و با لب‌ خندي، پر از سرور و امید ، گفت‌:

پریروز یه‌ دونه‌ خریدم!

خریدي؟! چی‌ چی‌ رو ؟با پول کی‌ ؟هاه؟من‌ یه‌ صبح‌ تا ظهر پاي ماشیناي شمرون وایسادم تا یه‌ شوفر دلش‌ به‌ رحم‌ بیآد، منو مجانی‌ به‌ شهر بیاره. اونوقت‌ تو رفتی‌ بیسد و چارزار دادي مانیکور خریدي که‌ جلو چشم‌ نامحرم قر بدي؟. . . بیسد و چارزار! . . . پول از کجا اووردي؟از فاسقت‌؟. . .

عنایت‌ این‌ جا که‌ رسید، حرف خود را خورد. صورتش‌ کمی‌ قرمز شد و با بی‌ چارگی‌ افزود: لا اله‌ الا اﷲ. . .

خجالت‌ بکش‌ بی‌ غیرت! کمرت بزنه‌ اون نمازایی‌ که‌ می‌ خونی‌! باز می‌ خاي کفر منو بالا بیآري؟خوب پول خود بود، خریدم دیگه‌! چی‌ از جونم‌ می‌ خاي؟. . .

غلط‌ کردي خریدي. خجالتم‌ نمی‌ کشه‌! مگه‌ پول از سرقبر بابات اوورده بودي؟ یالا بگو ببینم‌ پول از کجا اوورده بودي؟

هاجر آن رویش‌ بالا آمده بود . چادر را کنار انداخت‌ . خون به‌ صورتش‌ دوید و فریاد زد: به‌ تو چه‌!

به‌ من‌ چه‌؟. . . ! هه‌! هه‌! به‌ تو چه‌! بله‌؟زنیکه‌ لجاره! حالا حالیت‌ می‌ کنم‌. . .

او را به‌ زیر مشت‌ و لگد انداخت‌.

آآخ. . . واي خدا. . . واي. . . به‌ دادم برسین‌. . . مردم. . .

اوستا رجبعلی‌ حافظ‌ را به‌ کناري انداخت‌. از روي بساط سماور شلنگ‌ برداشت‌ و خود را رساند. چند تا یا ﷲ بلند گفت‌ و وارد شد. عنایت‌ از هول هول چادر حاجر را از گوشه‌ اتاق برداشت‌ و روي سر زنش‌ کشید و کناري ایستاد.

باز چه‌ خبر شده؟. . . اهه‌! آخه‌ مرد حسابی‌ این‌ کارا مسئولیت‌ داره. خدارو خوش نمیآد.

به‌ جون عزیز خودت، اگه‌ محض‌ خاطر تو نبود، له‌ لوردش می‌ کردم. زنیکه‌ پتیاره داره تو روي منم‌ واي میسه‌. . .

اوستا رجبعلی‌ سري تکان داد و آهی‌ کشید . یک‌ قدم جلوتر گذاشت‌؛ دست‌ عنایت‌ را گرفت‌ و درحالی‌ که‌ او را از اتاق بیرون می‌ کشید گفت‌: بیا. . . بیا بریم‌ اتاق من‌، یه‌ چایی‌ بخور حالت‌ جا بیآد. . . معلوم میشه‌ این‌ چند روزه ، نیاورون ، کار و کاسبیت‌ خیلی‌ کساد بوده. . . نیس‌؟!

اوستا رجبعلی‌ یک‌ ربع‌ دیگر آمد و هاجر را هم‌ به‌ اتاق خود برد . چاي ریخت‌ و جلوي هردوشان گذاشت‌.

خوب! می‌ خاین‌ از خر شیطون پایین‌ بیاین‌ یا بازم خیال کتک‌ کاري دارین‌؟

هاجر بغضش‌ ترکید و دست‌ به‌ گریه‌ گذاشت‌.

چرا گریه‌ می‌ کنی‌؟ آخه‌ شوهرتم‌ تقصیر نداره. چه‌ کنه‌؟دلش‌ از زندگی‌ سگیش‌ پره. دق دلی‌ شو، سر تو درنیآره، سر کی‌ در بیآره؟

عنایت‌ توي حرف او دوید و با لحنی‌ آرام ، ولی‌ محکم‌ و با ایمان ، گفت‌ : چی‌ میگی‌ اوستا؟ اومدیم‌ و من‌ هیچی‌ نگم‌ . ولی‌ آخه‌ این‌ زنیکه‌ کم‌ عقل‌، چادر نماز کمرش می‌زنه؛ وضو می‌ گیره ، با این‌ لاکاي نجس‌ که‌ به‌ ناخوناش مالیده ، نمازش باطله‌ ! آخه‌ این‌ طوري که‌ آب به‌ بشره نمی‌ رسه‌ که‌.

اي بابا توام. ناخون که‌ جزو بشره نیسش‌ که‌. هر هفته‌ چار مثقال ناخوناي زیادیتو می‌ گیري و دور می‌ ریزي. اگه‌ جزو بشره بود که‌ چیندن هو نوك سوزنش‌ کلی‌ کفاره داشت‌.

و روي خود را به‌ هاجر کرد و افزود : هان؟چی‌ می‌ گی‌ هاجر خانم‌؟

من‌ چه‌ می‌ دونم‌ اوس سا. من‌ که‌ یه‌ زن ناقص‌ العقل‌ بیش‌ تر نیستم‌ که‌ . کجا مساله‌ سرم میشه‌؟

این‌ چه‌ حرفیه‌ می‌ زنی‌؟ناقص‌ العقل‌ کدومه‌؟تو نبایس‌ بذاري شوهرتم‌ این‌ حرفارو بزنه‌. حالا خودت میگیش‌؟حیف‌ که‌ شما زنا هنوز چیزي سرتون نمیشه‌. روزنامه‌ که‌ بلد نیستی‌ بخونی‌ ، وگرنه‌ می‌ فهمیدي من‌ چی‌ می‌ گم‌. اینم‌ تقصیر شوهرته‌. اما نه‌ خیال کنی‌ من‌ پشتی‌ تو رو می‌ کنم‌ ها! تو هم‌ بی‌ تقصیر نیستی‌ . آخه‌ تو این‌ بی‌ پولی‌، خدا رو خوش نمیآد این‌ همه‌ پول ببري بدي مانیکور بخري. اما خوب چه‌ باید کرد؟ ماها تو این‌ زندگی‌ تنگمون ، هی‌ پاهامون به‌ هم‌ می‌ پیچه‌ و رو سر و کول هم‌ زمین‌ می‌ خوریم‌ و خیال می‌ کنیم‌ تقصیر اون یکیه‌ . غافل‌ از این‌ که‌، این‌ زندگیمونه‌ که‌ تنگه‌ و ماها رو به‌ جون همدیگه‌ میندازه. . .

آره ، آره اوستا راست‌ میگی‌! خدا می‌ دونه‌ من‌ هر وقت‌ ته‌ جیبم‌ خالیه‌، مثل‌ برج زهرمار شب‌ وارد خونه‌ میشم‌. اما هروقت‌ چیزي تنگ‌ بغلمه‌ ، خونه‌ م برام مثل‌ بهشته‌. گرچه‌ اجاقمون کوره ، ولی‌ این‌ جور شبا هیچ‌ حالیم‌ نمیشه‌.

اوستا رجبعلی‌ آن شب‌ ، سماورش را یک‌ بار دیگر آتش‌ کرد و آخر سر هم‌ هاجر رفت‌ شام کشید و سه‌ نفري باهم‌ ، سر یک‌ سفره شام خوردند.

و فردا صبح‌ ، هاجر ، لاك ناخن‌ هاي خود را با نوك موچین‌ قدیمی‌ خود تراشید و شیشه‌ لاك را توي چاهک‌ خالی‌ کرد. مارك آن را کند و یک‌ خرده روغن‌ عقربی‌ را که‌ نمی‌ دانست‌ کی‌ و از کجا قرض کرده بود ، توي آن ریخت‌ و دم رف گذاشت‌.

وداع

قطار، صفیر کشان از تونل‌ خارج شد . دور کوچکی‌ زد و در ایستگاه چم‌ سنگر از نفس‌ افتاد. چهارم نوروز بود . آفتاب درخشان کوهستان ، گرم ومطبوع بود. پشت‌ ایستگاه ، رود خانه‌ در زیر پل‌ می‌ غرید وکف‌ کنان می‌ گذشت‌.

ایستگاه در دامنه‌ ي تپه‌ اي که‌ رود خانه‌ در پاي آن می‌ پیچید قرار داشت‌. و در آن دورها - به‌ سمت‌ جنوب - چشم‌ اندازي بسیار زیبا ، تا آنجا که‌ در زیر پرده اي از مه‌ لطیف‌ بهار محو می‌ شد، هویدا بود. هنوز در تنگه‌ ها و ته‌ دره هاي اطراف ، برف نشسته‌ بود و سفیدي می‌ زد.

خورشید تازه از لب‌ کوه با لا آمده بود . چمن‌ ها که‌ از باران دیشب‌ هنوز تر بود ، می‌ درخشید . همه‌ جا می‌ درخشید . همه‌ چیز پرتو مخصوص بهاري داشت‌ ، مگر کلبه‌ ي انان . . .

در دامنه‌ ي تپه‌ ، نزدیک‌ رودخانه‌ ، کلبه‌ ي گلی‌ آنان روي خاك خیس‌ ونم‌ کشیده ي کنار رود خانه‌ ، قوز کرده بود و انگار پنجه‌ هاي خود را به‌ خاك فرو برده بود و در سرازیري آن جا، خود را به‌ زور روي تپه‌ نگه‌ میداشت‌. باران سر و روی آن را شسته‌ ، شیارهاي بزرگی‌ در میان کاگل‌ طاق ودیوار آنبه‌ وجود آورده بود وشاید در داخل‌ دخمه‌ ، همان جایی‌ که‌ افراد آن خانواده ، شب‌ سر به‌ بالین‌ می‌ نهادند ، چکه‌ می‌ کرد .

یک‌ بز کوچک‌ ، در کناري ، زمین‌ را بو می‌ کرد و دو خروس به‌ سر و کول هم‌ می‌ پریدند . بچه‌ هاي آنان ، کوچک‌ و بزرگ ، دسته‌ هاي کوچکی از بنفشه‌ هاي ریز کوهی‌ وشقایق‌ هاي چشم‌ باز نکرده را به‌ هم‌ بسته‌ بودند و در اطراف قطار می‌ پلکیدند و دایم‌ مسافرین‌ را به‌ خرید هدیه‌ هاي ناچیز نوروزي خود دعوت می‌ کردند.

همه‌ برهنه‌ بودند . پاهاي لخت‌ آنان در آب بارانی‌ که‌ در گوشه‌ وکنار جمع‌ شده بود فرو می‌ رفت‌ و آنانی‌ که‌ دایما سر خود را به‌ طرف پنجره هاي قطار ، بالا نگه‌ داشته‌ بودند ، هر دم به‌ سکندري رفتن‌ تهدید می‌ شدند.

کسی‌ به‌ دسته‌ گل‌ هاي ناچیزشان توجهی‌ نداشت‌ . هر کس‌ دسته‌ گل‌ بزرگ تر و بهتري از صحراي خوزستان ، از ایستگاه هاي اندیمشک‌ و اطراف آن ، تهیه‌ کرده بود. عطر تازه ي نرگس‌ هاي پر گل‌ که‌ از پشت‌ شیشه‌ ي هر اتاق قطار پیدا بود، هواي آن جا را نیز خوشبو ساخته‌ بود.

بچه‌ ها در پاي قطار می‌ دویدند و پشت‌ سر هم‌ متاع خود را عرضه‌ می‌ داشتند و در حالی‌ که‌ (ق)را از مخرج (خ) ادا می‌ کردند ، بهاي گل‌ ناچیز خود را از دو قران به‌ یک‌ قران پایین‌ آورده بودند و بی‌ شک‌ اگر قطار معطل‌ می‌ شد ، به‌ ده شاهی‌ هم‌ می‌ رساند.

رفیق‌ هم‌ اتاق من‌، شکم‌ بزرگ خود را لب‌ شیشه‌ ي قطار گذاشته‌ بود و درحالی‌ که‌ به‌ پاي برهنه‌ ي آن چند کودك چشم‌ دوخته‌ بود ، گویا حساب صدقه‌ هایی‌ را می‌ کرد که‌ از آغاز سفر خودش تا کنون به‌ این‌ وآن داده است‌.

همو ، دیشب‌ که‌ از تکان بیجاي قطار ، بی‌ خوابی‌ به‌ سرش زده بود و شاید براي اولین‌ بار در عمرش یک‌ شب‌ بی‌ خوابی‌ می‌ کشید ، داستان سفر اخیرخود را به‌ فلسطین‌ وسوریه‌ براي ما، هم‌ اتاق هایش‌ ، تعریف‌ می‌ کرد.

از این‌ سفر دور و دراز چهار ماهه‌ ، جز مرکبات عالی‌ و درشت‌ فلسطین‌ چیز دیگري را به‌ یاد نداشت‌ که‌ براي ما نقل‌ کند . و در هر جمله‌ اش ، چند بار ذکر پرتقال هاي ملس‌ حیفا دهان انسان را آب می‌ انداخت‌.

من‌ با او از دبیرستان آشنایی‌ داشتم‌ و در این‌ سفر ، وقتی‌ در راه قطار به‌ او بر خوردم ، پس‌ از سلام و تعارف معمولی‌ ، هر چه‌ فکر کردم چیز دیگري نداشتم‌ تا به‌ او بگویم‌. او نیز گویی‌ حس‌ کردو زود رد شد و شماره به‌ دست‌ ، پی‌ اتاق خود می‌ گشت‌. نزدیک‌ بیست‌ ساعت‌ بود که‌ در یک‌ اتاق کوچک‌ قطار نشسته‌ بودیم‌ . ولی‌ او حتی‌ وقتی‌ که‌ داستان سفر فلسطین‌ خود را نقل‌ می‌ کرد ، دیگران را مخاطب‌ قرار می‌ داد . انگار می‌ تر سید به‌ من‌ چشم‌ بدوزد. من‌ هم‌ به‌ سکوت وتنهایی‌ بیش‌ تر علاقه‌ داشتم‌ . فقط‌ یک‌ بار به‌ من‌ پیشنهاد کرد که‌ پوکر بازیکنیم‌ و من هم‌ که‌ نمی‌ توانستم‌ دعوت او را اجابت‌ کنم‌ ، گویا باعث‌ دلتنگی‌ اش شده بودم . ولی‌ دلتنگی‌ او زود رفع‌ شد. و هم‌ بازي خوبی‌ پیدا کرد.

قطار سوت کشید و تکانی‌ خورد. شکم‌ رفیق‌ من‌ که‌ هنوز لب‌ پنجره ي قطار بود سر (سور)خورد و تنه‌ ي سنگین‌ او روي من‌ افتاد و او زبان خود را برا ي بار سوم به‌ روي من‌ باز کرد و معذرتی‌ خواست‌.

کودکان برهنه‌ پا ، به‌ جنب و جوش افتاده بودند. متاع شان هرگز خریداري نیافته‌ بود شعاع چشم‌ من‌ ، خشک‌ و بی‌ حرکت‌ به‌ روي آنان و کلبه‌ ي ویرانشان ، که‌ در آن دور ، زیر نور گرم خورشید بخار می‌ کرد، دوخته‌ شده بود. گویا جواب معذرت رفیقم‌ رانیز ندادم . یا آن را نشنیدم.

قطار هنوز قدم آهسته‌ می‌ رفت‌ و کودکان به‌ سرعت‌ به‌ دنبال آن میدویدند. پاي یکی‌ از آنان - دخترکی‌ لاغر و پوست‌ به‌ استخوان کشیده - در گودال آبی‌ فرو رفت‌ و سکندري، در نیم‌ وجبی‌ خط‌ آهن‌ نقش‌ بر زمین‌ شد ، ودسته‌ گل‌ پلا سیده اش درگودال آب گل‌ آلود پهلویی‌ افتاد. حتی‌ ناله‌ اي هم‌ نکرد . گویا نا نداشت‌!

رفیق‌ من‌ که‌ هنوز شکم‌ خود را ازپنجره ي قطار بر نداشته‌ بود ، از ترس و وحشت‌ صدایی‌ کرد ومرا سخت‌ تکان داد . من‌ ساکت‌ ماندم و او که‌ سخت‌ وحشت‌ کرده بود ،

-دیدي بیچ‌ چاره رو ؟ . . . نزدیک‌ بود بره زیر قطار ! . . . خدا خیلی‌ بهش‌ رحم‌ کرد. . .

-رحم‌؟ ! . . .

جز این‌ چیز دیگري در جواب او نگفتم‌ . او باز هم‌ حرف زد ولی‌ من‌ گوش نمی‌ دادم .

قطار پیچ‌ خورد . دخترك دیگر پیدا نبود ولی‌ کلبه‌ ي آنان هنوز از دور بخار می‌ کرد و بز کو چکشان هنوز در اطراف می‌ پلکید و علف‌ هاي تازه را بو می‌ کشید . کودکان برهنه‌ پا ، در یک‌ آن ، به‌ کلبه‌ ي خود فرو رفتند و در آن دیگر ، بایک‌ زن ، با مادر خود ، بیرون آمدند ؛ وهرسه‌ دست‌ هاي خود را بلند کردند که‌ با قطار ما وداع کنند .

قطار دور شده بود . تونل‌ دیگري نزدیک‌ شده بود . چیز تماشایی‌ دیگري پیدا نمی‌ شد. همه‌ سرهاي خود را از پنجره تو برده بودند یا پوکر می‌ زدند ویا در خواب بودند ؛ یا براي هم‌ از کیف‌ ها و خوش گذرانی‌ ها ي خود تعریف‌ می‌ کردند و می‌ خندیدند.

چیز تما شایی‌ دیگري پیدا نبود . جز کلبه‌ ي آنان از دور، و مادر و کودکانش‌ که‌ هنوز پاي آن ایستاده بودند و با قطار ما وداع می‌ کردند. این‌ نیز لابد چندان قابل‌ توجه‌ نبود.

هر سه‌ با قطار ما وداع کردند. براي اینکه‌ اسکناسی‌ از این‌ قطار به‌ آنان رسیده بود و یا شاید براي اینکه‌ می‌ پنداشتند همین‌ قطار ، دخترك، مردنی‌ شان را ، که‌ از او نه‌ به‌ کوه رفتن‌ ونه‌ علف‌ چیدن می‌ آمد و نه‌ به‌ دنبال پدر به‌ سر راه رفتن‌ و جاده صاف کردن، به‌ زیر گرفته‌ و راحت‌ کرده است‌.

عصر روز پیش‌ که‌ از اهواز بیرون آمدیم‌ ، در پیرامون شهر پیر مرد الاغ سواري را پشت‌ سر گذاشتیم‌ . وقتی‌ قطار از پهلوي او ، میگذشت‌ همه‌ با او که‌ به‌ روي اهل‌ قطار خنده ي نمکینی‌ می‌ کرد ، وداع می‌ کردند و براي او دست‌ تکان می‌ دادند. یکی‌ دو نفر حتی‌ به‌ صداي بلنداز او احوال پرسی‌ هم‌ می‌ کردند و بی‌ شک‌ اگر در خواستی‌ از اهل‌ قطار میکرد، هر چه‌ داشتند برایش‌ می‌ ریختند . دیروز همه‌ شنگول بودند و براي شوخی‌ و مسخرگی‌ فقط‌ وسیله‌ می‌ خواستند. ولی‌ امروز در چم‌ سنگر ؟. . .

هیچ‌ کس‌ جواب وداع آنان را نداد !

سر پیچ‌ که‌ از سر تا ته‌ قطار پیدا بود ، یک‌ بار دیگر درست‌ دقت‌ کردم . تمام پنجره ها بسته‌ بود و هیچ‌ کس‌ نبود تا در جواب آنان دستی‌ ویا دستمالی‌ تکان بدهد. کلبه‌ ي آنان که‌ در زیر نور خورشید بخار می‌ کرد، باز هم‌ نمایان بود . و آن ها هنوز دست‌ ها ي خود را براي ما تکان می‌ دادند . هنوز وقت‌ نگذشته‌ بود .

دست‌ من‌ به‌ جیبم‌ فرو رفت‌ . دستمالم‌ را بیرون کشیدم ؛ سر پنجه‌ ایستادم و سر و دستم‌ را از پنجره ي قطار بالا کشیدم ودستمال را در هوا ، دم باد به‌ اهتزاز در آوردم . . . شاید هنوز دیر نشده باشد.

وداع جلال آل احمد

رفیقم‌ فریاد زد و مرا عقب‌ کشید . از پنجره دورم کرد و شیشه‌ ي آن را بالا برد. قطار وارد تول شده بود و اگر او دیرتر می‌ جنبید ، شاید دست‌ من‌ شکسته‌ بود.

نخلستان

زندگی‌ که‌ گریخت‌ آفتاب مغز آدم را داغ می‌ کرد. خیابان کنار شط‌ خلوت شده بود. آمد و رفت‌ بند می‌ آمد. در میان نخلستانها ي آن طرف شط‌ ، انگار مهی‌ موج میزد. مهی‌ که‌ با گرد و غبار آمیخته‌ بود. یک‌ کشتی‌ بزرگ که‌ پایی‌ اداره ي گمرك لنگر انداخته‌ بود، سوت کشید. سوت خیلی‌ کوتاهی‌ بود که‌ در میان گرماي هواي بعد از ظهر خرمشهر گم‌ شد. انگا دنباله‌ ي آنرا قیچی‌ کردند .

یک‌ قایق‌ بزرگ شراعی‌ را بار می‌ زدند. حمال ها گونی‌ هاي برنج‌ را به‌ دوش می‌ کشیدند و از روي الواري که‌ به‌ جاي پل‌ ، از لبه‌ ي سکو به‌ لبه‌ ي قایق‌ بند کرده بودند می‌ گذشتند و از ته‌ قایق‌ ، گونی‌ ها را روي هم‌ می‌ انباشتند. آب شط‌ پایین‌ رفته‌ بود و پل‌ موقتی‌ باریکی‌ که‌ می‌ با یست‌ از روي آن بگذرند، خیلی‌ سرازیر بود .

باربر ها پنج‌ نفر بودند . دو نفر دیگر روي سکو، کیسه‌ هاي برنج‌ را روي کول آن ها می‌ گذاشتند . دو نفر هم‌ بودند که‌ توي قایق‌ گونی‌ ها را می‌ گرفتند و در گوشه‌ اي ردیف‌ می‌ چیدند. تند کار می‌ کردند. بار زیاد کار بود. شاید تا غروب هم‌ طول می‌ کشید.

یک‌ بار بر دیگر از راه رسید. زیاد جوان نبود . کولواره اش از پشت‌، روي کمرش افتاده بود و شل‌ و وا رفته‌ راه می‌ آمد. یک‌ کلاه لبه‌ دار به‌ سر داشت‌. ریشش‌ نتراشیده بود. یک‌ دست‌ خود را توي جیبش‌ کرده بود و با دست‌ دیگرش طناب بار بند خود را روي دوش نگه‌ می‌ داشت‌.

کسی‌ مخالف‌ نبود چند کلمه‌ اي صحبت‌ کردند و قرار شد او هم‌ کمک‌ کند. طنابش‌ را به‌ کناري نهاد. کلاهش‌ را پایین‌ تر کشید. کوله‌ را روي پشتیش‌ جا به‌ جا کرد و زیر دست‌ آن دو نفر که‌ روي بار ها ایستاده بودند خم‌ شد. چشمش‌ برق می‌ زد.

گونی‌ ها با هم‌ فرقی‌ نداشت‌. یکی‌ هم‌ به‌ روي کول او گذاشتند. وقتی‌ خم‌ شده بود و مهیاي بار گرفتن‌ بود، هیچ‌ فکري نمی‌ کرد. کار گیرش آمده بود این‌ مهم‌ بود.

چند قدم به‌ طور عادي برداشت‌. ولی‌ هنوز به‌ وسط‌ خیابان نرسیده بود که‌ زانوهایش‌ ناگهان لرزید. چند ثانیه‌ صبر کرد وبعد به‌ راه افتاد. قدم ها ي معمولی‌ داشت‌. وقتی‌ عادي راه می‌ رفت‌، براي او فرقی‌ نداشت‌. قدم ها ، خودشان برداشته‌ می‌ شدند وخودشان به‌ زمین‌ گذا شته‌ می‌ شدند. ولی‌ گونی‌ را که‌ به‌ روي دوشش‌ گذاردند گویا قضیه‌ از قرار دیگر شد. پاهایش‌ هنوز از روي زمین‌ بلند نشده، دوباره به‌ دنبال قرار گاهی‌ می‌ گشتند و به‌ زمین‌ می‌ نشستند. اول جدي نگرفت‌ ، ولی‌ نه‌ ، درست‌ همین‌ طور بود . دست‌ خود او نبود. خیلی‌ سعی‌ می‌ کرد ولی‌ باز پاهایش‌ می‌ لرزید. یک‌ دم خواست‌ فکر کند که‌ شاید نمی‌ تواند این‌ بار را ببرد. ولی‌ زود دنباله‌ ي فکر خود را برید . مطمئن‌ بود که‌ زانویش‌ از عقب‌ تا نخواهد شد. او فقط‌ می‌ بایست‌ کوشش‌ کند که‌ از جلو خم‌ نشود وبار به‌ زمین‌ نیفتد. نمیدانست‌ کیسه‌ ي برنج‌ چقدر وزن دارد. دیگران به‌ راحتی‌ میبردند تند هم‌ می‌ رفتند ولی‌ پاي او می‌ لرزید . اشکالی‌ نداشت‌. می‌ توانست‌ سعی‌ کند و نگذارد زانویش‌ خم‌ شود. ولی‌ پایش‌ می‌ لرزید . حتی‌ مچ‌ پایش‌ هم‌ به‌ لرزه می‌ افتاد. یک‌ دم چشمش‌ را بست‌ و به‌ خود تلقین‌ کرد. دید که‌ ممکن‌ است‌ به‌ زمین‌ بخورد.

زود چشمش‌ را باز کرد. چیزي به‌ کنار شط‌ نمانده بود. همه‌ ي راه از پاي تل‌ بار تا کنار شط‌ ، شاید چهل‌ قدم بود . بارها را در آن طرف پیاده رو ، پاي دیوار چیده بودند. او حالا وسط‌ خیابان بود. خوبیش‌ این‌ بود که‌ ماشین‌ رد نمی‌ شد. خیابان خلوت بود . دیگران به‌ کار خود مشغول بودند . یک‌ دور هم‌ از او جلو افتاده بودند. او تازه از وسط‌ خیابان می‌ گذشت‌. سعی‌ می‌ کرد تند تر راه برود . ممکن‌ نبود می‌ خواست‌ از لرزش پاهایش‌ جلو گیري کند .

همه‌ ي همتش‌ صرف این‌ می‌ شد . در فکر این‌ نبود که‌ که‌ زود تر به‌ کنار شط‌ برسد و از روي پل‌ باریک‌ بگذرد و بار را توي قایق‌ به‌ زمین‌ بگذارد. دیگران که‌ خیلی‌ حریص‌ قدم بر می‌ داشتند ، در این‌ فکر بودند. او فقط‌ در فکر این‌ بود که‌ پایش‌ نلرزد و زا نویش‌ خم‌ نشود. نمی‌ بایست‌ بار به‌ زمین‌ بیفتد.

به‌ کنار شط‌ رسیده بود. خیس‌ عرق شده بود. کلاه به‌ سرش تنگی‌ می‌ کرد. سرش انگار بزرگ شده بود . مغزش درد گرفته‌ بود. عرق از چاك سینه‌ اش پایین‌ می‌ رفت‌. حس‌ می‌ کرد که‌ دارد آب می‌ شود. پیراهن‌ زیر کمر بندش خیس‌ شده بود و به‌ تنش‌ می‌ چسبید . پایش‌ هنوز می‌ لرزید . شاید دو روز بود که‌ بار سنگین‌ بر نداشته‌ بود . ولی‌ بار سنگین‌ نبود. دو روز کار گیر نیاورده بود. این‌ مهم‌ نبود . این‌ هفت‌ نفر حالا حتما دارند او را می‌ پایند. حتما کارشان را ول کرده اند و او را نگاه می‌ کنند و به‌ هم‌ چشمک‌ می‌ زنند. حتما یک‌ بار دیگر هم‌ ، سه‌ نفر از پهلوي او رد شدند و رفتند که‌ بار بگیرند. ولی‌ او حتم‌ داشت‌ که‌ همه‌ ي آ نها در گوشه‌ اي ایستاده اند و به‌ او نگاه می‌ کنند و به‌ هم‌ چشمک‌ می‌ زند. نمی‌ باید بار به‌ زمین‌ بیفتد. اگر شده است‌ باید بار را برساند. مگر از دیگران چه‌ کم‌ دارد؟

نخلستان جلال آل احمد

حتی‌ سرش را هم‌ بالا نمی‌ کرد. می‌ ترسید. پیشانیش‌ خیس‌ عرق بود. دیگران این‌ طور عرق نکرده بودند. نمی‌ خواست‌ آن ها را که‌ به‌ او می‌ خندیدند و چشمک‌ می‌ زدند ، نگاه کند. می‌ خواست‌ کار خود را بکند .

می‌ خواست‌ نگذارد بار به‌ زمین‌ بیفتد. می‌ خواست‌ نگذارد پایش‌ بلرزد؛ ولی‌ پایش‌ می‌ لرزید . یک‌ دم کنار شط‌ ایستاد. باز پایش‌ می‌ لرزید. نزدیک‌ بود پایش‌ بلرزد وبار توي شط‌ بیفتد. خود را زود کنار کشید.

یک‌ دم دیگر صبر کرد. دو نفر دیگر پشت‌ سر هم‌ از پهلویش‌ گذشتند.

قدم هاي مطمئن‌ و شمرده ي خود را روي الوار گذاشتند و پشت‌ سر هم‌ پایین‌ رفتند. الوار لنگر بر می‌ داشت‌ و زیر پاي آن ها بالا و پایین‌ می‌ رفت‌. ولی‌ آن ها بی‌ اعتنا گذشتند . او هم‌ باید برود. مگر چه‌ می‌ شد ؟ اطمینان خاطر خود را باز یافت‌ و قدم به‌ جلو گذاشت‌. قدم اولش‌ را روي الوار جاي داد . ولی‌ ناگهان وحشت‌ کرد. چشمش‌ به‌ پایین‌ افتاد . زانویش‌ سخت‌ می‌ لرزید. خودش حس‌ نمی‌ کرد. اما می‌ دید . انگار مچش‌ هم‌ به‌ لرزه افتاده بود. وحشت‌ زده شد. نزدیک‌ بود زانویش‌ خم‌ شود و بار توي شط‌ بیفتد. یک‌ دم بی‌ تصمیم‌ ماند. نمیدانست‌ چه‌ کند ؛ خواست‌ قدم دومش‌ را هم‌ بلند کند و به‌ جلو بگذارد. حتی‌ حاضر بود یک‌ قدم کوچک‌ بردارد. حاضر بود که‌ قدم دومش‌ را به‌ جلو پرتاب هم‌ بکند . ولی‌ نمی‌ شد.

کوشش‌ هم‌ کرد ولی‌ دید اگر براي یک‌ دم هم‌ شده پاي دومش‌ را از روي زمین‌ بردارد، آن دیگري بیش‌ تر خواهد لرزید ، زانویش‌ خم‌ خواهد شد ، خودش سرنگون خواهد گردید و کیسه‌ ي برنج‌ توي شط‌ غرق خواهد شد ، به‌ بی‌ تصمیمی‌ خود خاتمه‌ داد. پایش‌ را به‌ عجله‌ پس‌ کشید و دوباره به‌ کناري رفت‌. دیگران باز هم‌ می‌ گذشتند و باز هم‌ مطمئن‌ و بی اعتنا از روي الوار باریکی‌ که‌ زیر پایشان لنگر بر می‌ داشت‌ وبالا و پایین‌ می‌ رفت‌ رد می‌ شدند و بار را توي قایق‌ می‌ انداختند و بر می‌ گشتند. براي شان خیلی‌ عادي بود.

هیچ‌ کس‌ حرفی‌ نمی‌ زد . وقتی‌ او پایش‌ را روي الوار گذاشته‌ بود و مردد مانده بود ، نفهمید چقدر طول کشید ؛ ولی‌ حس‌ می‌ کرد که‌ توي قایق‌ و پشت‌ سر او ، توي خیابان منتظرند که‌ او رد شود تا بتوانند عبور کنند.

اما نه‌ ، مطمئن‌ بود که‌ آن ها ایستاده اند . کار خود را به‌ کناري نهاده اند و او را مسخره می‌ کنند و چشمک‌ می‌ زنند . با آستین‌ کتش‌ عرق پیشانیش‌ را پاك کرد. آستینش‌ خیس‌ خیس‌ شد. سرش را بلند کرد و آن دور ها، لاي نخل‌ هاي آن طرف رود خانه‌ دنبال چیزي گشت‌؛ دیگر چشمش‌ برق نمی‌ زد . برق آنها نیز به‌ دنبال نگاهش‌ لاي نخلستان ها گم‌ شد ؛ سرش سنگینی‌ کرد و باز به‌ پایین‌ افتاد . شاید یک‌ دقیقه‌ گذشت‌ . پاي او هنوز می‌ لرزید . برگشت‌. دیگران هنوز تند میرفتند و می‌ آمدند . او هم‌ نیروي خود را جمع‌ کرد وقدم تند تر برداشت‌. دو سه‌ قدم را تا دم شط‌ به‌ عجله‌ پیمود.

پایش‌ هنوز می‌ لرزید . ولی‌ دیگر این‌ مهم‌ نبود . اطمینان پیدا کرده بود که‌ زن نویش‌ از جلو هم‌ خم‌ نخواهد شد. به‌ همان سرعت‌ روي الوار آمد. تقریبا چشم‌ خود را بسته‌ بود . نبسته‌ بود ؛ ولی‌ نمی‌ خواست‌ بداند روي چه‌ چیزي پا گذاشته‌. سه‌ قدم جلو رفت‌ . پایش‌ باز شروع کرد به‌ لرزیدن . سخت‌ هم‌ می‌ لرزید . انگار پل‌ موقتی‌ هم‌ زیر پاي او به‌ لرزه می‌ افتاد. باز خیس‌ عرق شد ه بود از پیشانیش‌ عرق می‌ چکید. یک‌ دفعه‌ وحشت‌ زده شد . خیال کرد حالا زانو هایش‌ از پهلو خم‌ خواهد شد و پایش‌ از دو طرف الوار به‌ پایین‌ خواهد افتادو کیسه‌ ي برنج‌ توي شط‌ سرنگون خواهد شد.

داشت‌ همین‌ طور هم‌ میشد . نمیدانست‌ چه‌ کند . این‌ ور و آن ور پل‌ معطل‌ او بودند. هیچ‌ کس‌ حرفی‌ نمیزد. از بس‌ دست‌ هایش‌ را روي شکمش‌ به‌ هم‌ فشار داده بود، استخوان انگشتش‌ درد گرفته‌ بود. عرق از زیر گلو و چاك سینه‌ اش می‌ چکید و روي الوار می‌ افتاد و پهن‌ می‌ شد . الوار داشت‌ لنگر بر میداشت‌. اما نه‌ ، هیکل‌ او و بار سنگین‌ روي دوشش‌ بود که‌ روي پل‌ باریک‌ داشت‌ لنگر بر می‌ داشت‌ . همین‌ طور شد . نزدیک‌ بود از پهلوي راست‌ توي شط‌ سرنگون شود. دست‌ ها یش‌ را با عجله‌ از هم‌ باز کرد و تعادل خود را به‌ سختی‌ حفظ‌ نمود. طول الوار از هفت‌ قدم بیش‌ تر بود.

دیگر نمی‌ شد همان جا ایستاد . خیلی‌ معطل‌ شده بودند. حتما خیلی‌ به‌ او خندیده بودند. هر چه‌ طاقت‌ داشت‌ آب شده بود و به‌ صورت عرق ازروي آن الوار لعنتی‌ چکیده بود وپهن‌ شده بود . اما چه‌ جور برگردد؟ چه‌ قدر به‌ او خواهند خندید ! آن وقت‌ دیگر کی‌ کار گیر بیاورد؟ دو روز است‌ که‌ کار گیر نیاورده. انگار پل‌ موقتی‌ هم‌ شروع کرد به‌ تاب خوردن. داشت‌ از زیر پایش‌ در می‌ رفت‌ . آه که‌ داشت‌ می‌ مرد ! نفسش‌ را توي سینه‌ اش حبس‌ کرده بود. سرش پایین‌ افتاده بود. چشمش‌ از وحشت‌ و ضعف‌ دریده شده بود. ترسید مبادا تخم‌ چشم‌ هایش‌ از کاسه‌ ي دریده شده ي آنها بیرون بیاید و پایین‌ توي نهر بیفتد - یا مثل‌ چکه‌ هاي عرق سینه‌ اش روي الوار ، روي این‌ پل‌ لعنتی‌ بیفتد و این‌ طور پهن‌ شود . خیلی‌ ترسید یک‌ دم چشمش‌ را بست‌ ، سرش داشت‌ گیج‌ می‌ رفت‌ . تاریکی‌ درون چشمش‌ پر از قرمزي شد . نزدیک‌ بود سرنگون شود. زود چشمش‌ را باز کرد. چشمش‌ را دریده کرد. نمی‌ شد این‌ طور مردم را معطل‌ گذارد. به‌ او چه‌ خواهند گفت‌ ؟ولی‌ چرا هیچ‌ کس‌ حرفی‌ نمی‌ زد؟ حتما در کناري ایستاده بودند ، وسیگار می‌ کشیدند و به‌ او می‌ خندیدند ! پس‌ چرا صداي خنده شان نمی‌ آمد ؟لعنتی‌ ها ! تعادل خود را به‌ زور حفظ‌ کرده بود.

دست‌ ها یش‌ را دو مرتبه‌ زیر شکمش‌ قلاب کرده بود. در هم‌ فشرد و عقب‌ عقب‌ دو سه‌ قدمی‌ را که‌ روي الوار پیش‌ آمده بود دوباره پیمود و پایش‌ را روي خاك محکم‌ سکوي کنار شط‌ گذاشت‌. آن وقت‌ حس‌ کرد که‌ پایش‌ دارد می‌ لرزد. توي دلش‌ هم‌ می‌ لرزید . حتی‌ روده هایش‌ هم‌ حس‌ می کردند که‌ دارند می‌ لرزند. نمی‌ باید بار را زمین‌ گذارد . آهسته‌ آهسته‌ تا پاي تل‌ کیسه‌ هاي برنج‌ رفت‌. عرق از چاك سینه‌ اش و از بر آمدگی‌ زیر گلویش‌ روي زمین‌ می‌ چکید و میان خاك داغ کنار شط‌ فرو می‌ رفت‌.

کیسه‌ ي برنج‌ را به‌ تئنی‌ از روي کوله‌ ي او برداشتند. او همان طور خم‌ مانده بود؛ دو لا مانده بود . انگار با آخرین‌ قطره ي عرقی‌ که‌ از چاك سینه‌ اش روي زمین‌ چکید و در خاك فرو رفت‌؛ طاقت‌ او هم‌ چکیده بود و در خاك داغ کنار شط‌ فرو رفته‌ بود.

دنباله‌ ي سوت کوتاه و نکره ي یک‌ کشتی‌ را در هوا قیچی‌ کردند . یک‌ قایق‌ موتوري زیر اسکله‌ ي گمرك ایستاد و از نفس‌ افتاد . در میان نخلستان هاي آن طرف شط‌ ، مهی‌ آمیخته‌ با گرد و خاك موج می‌ زد. برق چشم‌ انسانی‌ که‌ زندگی‌ از و گریخته‌ بود ، در آن میان سرگردان بود!