سه تار - قسمت پنجم
نویسنده : لال آل احمد تاریخ نشر : دي ماه ٨٢
مقدمه
جلال آل احمد: صدای منتقد روشنفکر ایران
جلال آل احمد، نویسنده، روشنفکر و منتقد ادبی برجسته ایرانی، در اوایل قرن بیستم در تهران متولد شد. او با آثارش، به ویژه "غربزدگی"، به یکی از چهرههای شاخص ادبی و فکری ایران تبدیل شد. آل احمد در آثارش، به نقد جامعهی سنتی و مدرن ایران پرداخت و به بررسی تأثیرات فرهنگ غرب بر هویت ایرانی پرداخت.
"غربزدگی" یکی از مشهورترین آثار آل احمد است که در آن به بررسی چگونگی نفوذ فرهنگ غرب در ایران و تأثیرات آن بر ارزشها و هویت ایرانی میپردازد. آل احمد در این کتاب، به نقد روشنفکران غربزدهای میپردازد که به جای تلاش برای اصلاح جامعه، به تقلید کورکورانه از فرهنگ غرب میپردازند. او معتقد بود که غربزدگی، یکی از مهمترین مشکلات جامعهی ایران است و برای پیشرفت، باید به ریشههای فرهنگی و هویتی خود بازگردیم.
از دیگر آثار مهم آل احمد میتوان به "مدیر مدرسه" و "خسی در میقات" اشاره کرد. "مدیر مدرسه" روایتی طنزآمیز از وضعیت آموزش و پرورش در ایران است و "خسی در میقات" سفرنامهای است که در آن، آل احمد به بررسی وضعیت اجتماعی و فرهنگی برخی از مناطق ایران میپردازد.
آل احمد، علاوه بر نویسندگی، به عنوان یک منتقد ادبی نیز فعالیت میکرد و آثار بسیاری از نویسندگان ایرانی را نقد و بررسی کرد. او با نقدهای تیز و گزندهاش، بر ادبیات معاصر ایران تأثیر بسزایی گذاشت.
در مجموع، جلال آل احمد یکی از مهمترین و تأثیرگذارترین اندیشمندان و نویسندگان ایرانی است که آثارش همچنان مورد مطالعه و بحث و بررسی قرار میگیرد. او با نگرشی انتقادی و تحلیلی، به بررسی مسائل اجتماعی و فرهنگی ایران پرداخت و آثاری ماندگار از خود به یادگار گذاشت.
اختلاف حساب
-آقا ي بیجاري امروز مثل این که کسلید ؟!
احمد علی خان بیجاري پشت میزش نشسته بود . کت خاکستري رنگی به تن داشت . قیافه اش گرفته بود و یک دسته از موهاي جوگندمی اش پایین ریخته بود و به پیشانی عرق کرده اش چسبیده بود .
-بچه ام مریض است . حواسم جمع نیست .
بیجاري در جواب همکارش که براي حل یک مشکل اداري خود پیش آمده بود این طور گفت .
-چه طور آقا چش شده ؟
-چه عرض کنم بایس دیفتري گرفته باشه .
-کی تا حالاست ؟
-دو روزه که فهمیدم . دیروز هم دکتر برده بودمش . -خوب! پس لابد خطر گذشته . - بله ؟ - فکر نداره دیگه .
-نمی دونم . لابد گذشته . اما فکرم ناراحته . نمی فهمم چه کار دارم می کنم . -امیدوارم فردا خبر سلامتیش رو ازتون بگیرم و رفت . و باز احمد علی خان ماند و افکار مغشوش و اضطراب آورش که صبح تا حالا راحتش نمی گذاشت و هر لحظه از طرفی به مغزش هجوم می آورد.
همان طور که نگاهش به دفتر دوخته شد ه بود ارقام ستون هاي باریک و دراز جلوي چشمش سیاهی می رفت . سرش گیج می رفت . چشم هایش را ناچار بست و باز در افکار خود فرو می رفت . روزهاي دیگر وقتی وارد تالار می شد و پشت میز کارش می نشست با حواس جمع کار خود را شروع می کرد . ولی امروز هنوز کارش را شروع نکرده بود فکرش مغشوش بود . تاره به فکر رفقاي همکارش می افتادکه در روزهاي بیماري او در روزهاي غیبت او باید کارش را میان خودشان پخش کنند و از وري اکراه و یا اگر خیلی نمک نشناس باشند با رضایت خاطر هر روز به خاطر کار او یک ساعات دیر تر به خانه هاي خودشان برگردند .
احمد علی خان بدین گونه در افکار خود آن قدر فرو می رفت که گم می شد و کار روزانه ي خود را از یاد می برد و یا لااقل نمی توانست به دقت آن را دنبال کند . هی از خودش می پرسید پسرش چه طور خواهد شد ؟ حتی یک بار افکارش تا مرده شوي خانه هم رفت .
هر روز در ناهار خانه سر میز غذا با هرکسی که پیش می آمد می شد در دل کرد . ولی او کی توانسته بود با دنبال کردن این درد دل ها، دوستی یا آشنایی پیدا کند و با کسی طرح معاشرت نزدیک تري بریزد ؟ براي او زندگی منحصر به همین ارقام دفتر ها شده بود. زندگی خارج از این ارقام و اعداد براي او مثل همان لکه هاي جوهر بود که روي کاغذ بدي افتاده باشد . ناگهان به یاد همکار بیمارش افتاده بود . کجا کسی وقت داشت به عیادتش برود ؟ کاملا فراموش شده بود . این خیلی هم عادي بود .
آمد و رفت توي تالار خیلی زیاد بود . از وسط میزها که تنگ هم چیده شده بود مردم می آمدند و می رفتند . پیش خدمت ها ي قسمت دیگر و خود کارمندان همه به عجله و تند تند می گذشتند و دفترهاي بزرگ حساب جاري و تراز را که روي میزها باز بود و کناره هاشان بیرون مانده بود پس و پیش می کردند .
این روزنامه فروشی که او هرگز در صدد نیامده بود بداند از کجا و از چه کسی اجازه گرفته که در محیط بانک روزنامه بفروشد امروز هم آمد و از کنار میز او رد شد . احمد علی از کارش دست کشیده بود و به این روزنامه فروش مفنگی نگاه کرده بود .
تا کنون این طوري توي بحر این پیرمرد و آمد و رفتنش نرفته بود . امروز چرا این طور به قیافه ي او به ریخت مفنگی او دقیق شده بود؟
ناگهان تلفن تالار زنگ زد و رشته ي ارتباط افکار احمد علی خان را با زندگی پیرمرد روزنامه فروش برید و او دوباره به کارش متوجه شد که خیلی عقب مانده بود و به کندي پیش می رفت . همان طور که نگاهش توي دفتر بود دستش را به طرف قلم برد. دو، سه بار آن را در اطراف دوات پایین آورد و عاقبت دوات را جست و شروع کرد به نوشتن . همکار روبه رویی احمد علی خان پیش خدمت را صدا کرد و یک لیوان آب خواست . پیش خدمت آب را آورد .
یک پیش خدمت بالاي میزش ایستاد. یک دسته سندهاي رنگارنگ و چک هاي کوچک و بزرگ را روي میز او گذاشت و رفت. باز او به کارش مشغول بودکه ساعت دیواري تالار زنگ نه و نیم را زد . یکی دونفر ساعت هاشان را د ر آوردند و میزان کردند. اصلا حواس او امروز درست پرت بود و همه اش دیگران را می پایید. احمد علی خان یک بار دیگر به ساعت نگاه کرد که چند دقیقه از نه و نیم گذشته بود و باز به این صرافت افتاد که کار امروزش خیلی عقب مانده است . امیدوار بود که ساعت ده کار اولش را تمام کند . کار همکار بیمارش نیز معمولا روزي دوساعت از وقت او را می گرفت . با خود گفت : ترازو چه کنم ؟ به این فکر افتاده بود . امروز ١٥ ماه است و او می بایست حساب پانزده روزي خود را واریز کند و یک بار همه ي دفترها و حساب ها را با هم تطبیق کند و ترازبدهد . این بد بود .
این کار امروزش را زیاد می کرد . احمد علی خان توي افکار خود غوطه ور بود که ناگهان تلفن میز رییس زنگ زد . سروصداي زنگ تلفن مثل یک دیوار سنگین جلوي افکار او افتاد و او باز فراموش کرد که به چه می اندیشیده است .

میز او تا میز رییس پانزده قدم فاصله داشت و او در میان حواس پرتی ها ي خود این جمله رو خیلی واضح و روشن شنید که رییس در جو اب تلفن کننده می گفت : ( نه تشریف ندارند . . . بله . . . ) او فکر کرد شاید رییس حسابداري را می گفت که با هم خیلی رفیق بودند .
یک پیشخدمت از کنار میزش گذشت . دامن کتش به گوشه ي دفتر بزرگ روزنامه گرفت و دفتر روي میز تکان داد . و فکر احمد علی باز به جاي دیگر ي متوجه شد. دفتر اول را بست و دفتر دوم را باز کرد و مشغول شد . و همان طوري که دستش ارقام دفتر حساب جاري را توي این دفتر دیگر وارد می کرد مغزش نیز به کار خود مشغول بود و براي خودش فکر می کرد دنبال خیالات واهی می رفت .
سرش درد گرفته بود . و دنگ دنگ می کوبید . حتی از کارش هم باز مانده بود. دستش با قلم روي دفتر آمده بود و چشمش از وسط شیشه ي پنجره توي آبی روشن آسمان نزدیک ظهر هی عمیق تر فرو می رفت .
یک پیش خدمت ناشناس از کنار میز احمد علی خان گذشت . از میان میزهاي دیگر هم رد شد و جلوي میز رییس ایستاد و کاغذي به دستش داد . هر زمان که نامه ي رسمی و بخش نامه اي خطاب به این قسمت می رسید رییس سرپا می ایستاد و نامه را بلند بلند می خواند و کارمندان تالار را از مفاد آن مطلع می ساخت .
رییس پس از یک بار نامه را از بالا تا پایین نگاه کرد بلند شد و همان طور که پشت میزش ایستاده بود سرفه اي کرد و آماده شد که بخش نامه را بخواند.
در این موقع احمد علی خان دست پاچه شد . مثل این که پیش خدمت خبر بدي آورده باشد . مثل این که خبر مرگ پسرش را آورده باشد. یا نه اقلا خبر مرگ همکار بیمار جوان او را آورده باشد . قلمش را روي میز رها کرده بود و روي صندلی اش نیم خیز شده بود و به انتظار مانده بود.
رییس شروع کرد :( بنا به پیشنهاد دایره ي بازرسی . . ) و احمد علی خان آسوده شد . بقیه را گوش نداد و خودش را روي صندلی اش رها کرد . صدایی از صندلی برخاست همه ي کارمندان را متوجه کرد و رییس یک دم از خواندن دست کشید و به این حرکت او با تعجب و نفرت نگریست .
احمد علی خان دوباره قلم را برداشت و به کار خود ادامه داد .
ساعات ناهاري بانک زنگ یک ربع بعد از ظهر را نواخته بود و طنین صداي آن هنوز در فضا موج می زد که احمد علی خان وارد ناهار خوري شد . میز ها کم تر خالی بود و احمد علی خان که نمی توانست سر میز این جوانان شوخ که با خانم هاي ماشین نویس قهقهه می خندیدند بنشیند و سر خر شود . همان طور سر پا وایستاده بود و چشمانش به دنبال یک آشنا می گشت که ناگهان چشمش سر یک میز ایستاد . همکار روبه رویی او که سینه درد داشت با دو نفر از دوستانش روي یک میز نشسته بودند . میز آنها یک جاي خالی داشت . به میز نزدیک شد سلام و احوالپرسی کردند و احمد علی خان نشست و بلیت غذاي خود را روي میز گذاشت . رفیق هم اتاق او که سینه درد داشت آن دو نفر دیگر را معرفی کرد
-آقاي خوش حساب از دفتر ارز و آقاي ذوالقعده از دایره ي بروات.
و احمد علی خان همان طور براي آن دو نفر سري تکان می داد نفهمید چرا توي دلش خندید و نام ذوالقعده را به مسخره گرفت و دو سه بار در ذهنش تکرار کرد .
پیش خدمت آمد و بلیت غذاي احمد علی خان را گرفت . قهقهه ي یک دسته از کارمندان جوان از ته تالار بلند شد و در فضا پیچید . پیرمردها با آه حسرت به آن سمت نگاه می کردند . رفیق احمد علی خان که سینه اش درد می کرد لاي دستمالش سرفه کرد و گفت :
-می بینید؟راستی جوونی هم دوره ي عزیزیه . . .
و باز سرفه اش گرفت و جمله اش ناتمام ماند. خوش حساب که جوان تر از همه ي رفقایش بود بالاي لقمه اش چند جرعه آب نوشید و گفت : - مثل این که خودشون یه پیرمرد هشتادساله اند احمد علی خان به کمک رفیق هم اتاقش رفت :
-چه فرقی می کنه ؟ چه پنجاه سال چه هشتاد سال . وقتی آدم بنیه اش تمام شد تمام شده دیگه . البته ایشون که نه . من خودمو عرض می کنم.
ذوالقعده که تا به حال غذایش را می خورد چنگالش را زمین گذاشت دهانش را با دستمال پاك کرد و گفت :
-بله خیلی خوشحالند . تواین مملکت خوشحالی از سر نفهمیه آدم هر چه احمق تر باشه خوشحال تره .
این قضاوت خشک و تند ذوالقعده همه را ناراحت کرد . بعد او افزود : - من نظر بدي که ندارم . اغلب شون رفقاي خود من اند . ولی بذارین کار بانک دو سال دیگه رمق شونو بکشه آن وقت نشونتون می دم چه می شند .
احمد علی خان از فکرش این طور گذشت: راست می گه دو سال دیگه از روزنامه فروش اتاق ما هم مفنگی تر خواهند شد.
بعد احمد علی روبه دوستش کردو گفت : -راستی سینه ي شما چه طوره؟
-هیچ چی . همین طوري درد می کنه . هر چه هم حب و شربت بوده خورده م.
و احمد علی خان دوباره پرسید : -نفهمیدید آخر رفیق هم اتاق مون چشه ؟
- نه ولی کی بود می گفت سل استخوانی داره.
آنها کلی با هم گپ زدند تا اینکه وقت ناهار تمام شد . عاقبت خوش حساب بلند شد. ذوالقعده هم دستمالش را توي جیبش گذاشت و دنبال او راه افتاد و حالا احمد علی خان و رفیق هم اتاقش پا به پاي هم دنبال آنها می آمدند و هرکدام به زندگی سرد و تاریک خودشان فکر می کردند . احمد علی خان فکر می کرد که سر تاسر زندگی اش مثل غذا سرد بود و دل آدم را می زد . و بعد که پایش را روي پلکان گذاشت سنگینی بدن خود را حس کرد که بیش از روزهاي دیگر بود . مثل این که هیکلش خیلی سنگین تر از روزهاي دیگر شده بود .
ساعت لنگر دار زنگ پنج بعداز ظهر را هم زد و احمد علی خان هنوز یک ریال و بیست و پنج دینار اختلاف حساب آخري دفترهاي خودرا پیدا نکرده بود . از همه بدتر این بود که صبح تا به حال از پسرش خبري نداشت . دو سه بار به دواخانه ي نزدیک منزل شان تلفن کرده بود و سراغ زنش را گرفته بود . ولی اگر زنش به دواخانه آمده بود که براي او تابحال تلفن کرده بود . یک بار دیگر کوشید حواس پرتی هاي خود را به دور بریزد و کارش را دنبال کند . چک ها و اسنادي را که بعد از ظهر وارد دفترهاي حساب جاري کرده بود پیش خدمت ها برده بودند و او از شر شان راحت شد ه بود .
دفتر ها را یک بار دیگر روي هم چید و دوباره شروع کرد به تطبیق ارقام آنها . خوبیش این بود که باز کار او زحمت زیادي نداشت.
همین طور مشغول انجام کارهایش بود که ساعت زنگ شش را زد . احمد علی خان به وحشت افتاد . او با خود فکر کرد و دید که تا ساعت هشت کار دارد . تازه ساعت هشت می توانست به خانه برود و از حال فرزند مریضش خبر بگیرد .
چرا تا به حال زنش خبري نداده بود ؟و او را این طور ناراحت گذاشته بود؟
ته دلش حتم داشت که تا حالا اتفاق بدي نیفتاده . او در افکار فرزند مریضش بود که ساعت زنگ شش و نیم را زد . راستی داره شب می شه . حالا به جز احمد علی خان دو نفر دیگر در تالار بودند. او مدام کابوس هاي وحشتناکی می دید بلند شد و در تالار مشغول قدم زدن شد و همینطور مات کار کردن همکارش شده بود و در افکار خود غوطه ور بود . بیرون هم هوا تاریک شده بود . نسیم ملایمی وزید و با خود دود دم حمام را تا ته حلق احمد علی خان فروبرد .
ساعت زنگ هفت و ربع را زد . و بیرون تاریک تاریک شده بود . و احمد علی خان به جست و جوي اختلاف حساب پنج شش صفحه ي دیگر دفتر را ورق زده بودکه تلفن زنگ زد بی اینکه عجله کند قلم را روي میز گذاشت و رفت گوشی را برداشت .
همان طور ایستاده گوشی را در دست گرفته بود و با طرف صحبت می کرد. -بله این جاست حساب جاري بانک بیجاري خود منم . . . کی ؟ زن من ؟. .
و به پته پته افتاد .
-هان ! . . . بگو . بگو خودمم . . بگو. .
-. . . .
و گوش از دست احمد علی خان رها شد و به لب میز خورد . دست هاي او از دو طرف افتاد و سرش بی هیچ صدایی روي سینه اش خم شد .
همکار او که ته تالار روي میز خود خم شده بود به صداي افتادن گوشی از جا پرید و خود را به میز رییس رساند . گوشی هنوز قرقر می کرد . گوشی را گرفت . و بعد از چند ثانیه گوش دادن قیافه اش درهم فرو رفت اشک توي چشمش هایش پرشد و از لاي دندان هایش که به هم فشرد ه می شد توي گوشی گفت :
- آخه خانم ! خبر بد رو که این طور براي آدم نمی فرستند . . .
الگمارك و المکوس
در پاسگاه مرز زیاد معطلم نکردند . تذکره ام را بازرسی کردند .
عکسش را با قیافه ام تطبیق نمودند ؛ ورقه ي آبله کوبی ام را که همان روز صبح در خرمشهر ، به دو تومان گرفته بودم ، دیدند و اجازه ي ورود دادند .
شرطه اي ( پاسبانی) پیش دوید. چمدانم را برداشت و جلو افتاد . از پاسگاه تا لب شط چندان فاصله اي نبود . بلم هاي دراز و نوك برگشته ، با عرب هاي چفیه بسته و چوب به دست ، کنار شط صف کشیده بودند و عربی بلغور می کردند . یکی از آن میان پیش آمد ، با پاسبان مرز نجوایی کرد . چمدان را از او گرفت . گذاشت توي بلم . ما هر دو تا را جا داد ، ولی را ه نیفتاد . چهار نفر دیگر را هم سوارکرد ؛ یک زن روبند بسته ولی چالاك ؛ یک پاسبان دیگر و دو تا پیر مرد . و بعد را ه افتادیم .
من اولین بار بود که روي آب در قایقی می نشستم . شنیده بودم که روي آب ، حال آدم به هم می خورد ، ولی به خود اطمینان داشتم . یکی دوبار وقتی پاي یک نفت کش دود کله دور می زدیم سرم گیج می رفت . هوا خیلی گرم بود . مه تا ته گلوي آدم فرو می رفت و مزه اي ترشیده داشت.
چیزي به ظهر نمانده بود. صبح از خرم شهر با یک تاکسی ، با هزار چک و چانه، به بیست تومان ، راه افتاده بودم. و وقتی به پاسگاه مرز عراق وارد شدم ، نیم ساعت به ظهر داشتیم. رفقاي راه از تهران تا اهوازم ، که همان توي قطار با هم آشنا شده بودیم، هر چه اصرار کرده بودند ، حاضر نشده بودم بمانم و عصر به اتفاق آن ها ، با قایق دوازده نفري شیخ عبود حرکت کنم. پیش خودم فکر کرده بودم که ”:چرا ؟من که تذکر دارم ، چرا کارمو عقب بندازم؟اونم با یه عده قاچاقچی ، اونم شبونه و دزدکی از مرز رد شم؟” ماشینی که مرا از خرم شهر تا پاسگاه اول مرز عراق آورده بود ، پنج نفر دیگر را هم سوار کرده بود و من اول خیال کردم از آن ها هم یک چنین پولی گرفته است. سه نفر عرب شهري و دو تا سرباز لب برگشته و دماغ پهن استرالیایی ، با صورت هاي مسی رنگ و چانه ها ي مربع شان . ولی شوفر قسم می خورد که این سه نفر عرب ، صاحب ماشین هستند و اصلا پول نمیدهند . و ”:اینام که هلو جونی اند ، چه می فهمند پول کدومه . مام دیگه مجبوریم ببریم شون” یکی از سربازها دور کلاه آفتاب گردان خود را نقاشی کرده بود. و هر چه دلش خواسته بود ، روي آن کشیده بود. یک جا دسته گل، جاي دیگر یک صلیب دم بریده و پت و پهن ، و یک طرف دیگر دو تا دل که یک تیر از وسط هر دوي آنها رد شده بود و از سر و دمش خون می چکید ، یک جاي دیگر هم کلمه ( ملبورن ) را که زیاد هم تمیز نوشته نشده بود ، توانستم بخوانم . فارسی اي که شوفر به آن حرف می زد ، غلیظ بود و من توي دلم به او خندیدم .
از اینکه براي دو قدم راه بیست تومان اضافه داده بودم چیزي به دل نگرفتم . اما وقتی فهمیدم که هیجده تومان سرم کلاه گذاشته اند ، خیلی دلم سوخت . راننده قایق دامن قباي خود را به کمربند باریک چرمی خود بسته بود ، چوب بلندش را به ته شط بند می کرد و به روي آن فشار می آورد و قایق را به جلو می راند .
آن جا هم که شط گود می شد و دیگر چوب بلند او به ته آن نمی رسید ، از تنه قایق هاي لنگر انداخته ي بزرگ استفاده می کرد . و پاروها ، تا وقتی که پیاده شدیم ، مثل دو تا کنده هیزم باریک و بی مصرف ، ته قایق افتاده بود . صداي بمی که از یک آواز دسته جمعی می آمد کم کم نزدیک می شد . صدا از میان قایق بادبانی بزرگی بود که پیش روي ما ، تازه از میان مه پیدا شده بود و اعراب به همراه سرود دسته جمعی خود لنگر آنرا با دست بر می گرفتند .
عرض شط را در نیم ساعت پیمودیم . لنگر گاه عشار خیلی شلوغ بود . و من تا آمدم به خودم بیایم و دنبال چمدان بگردم ، دیگر مسافران پیاده شده بودند و نفهمیدم به عنوان کرایه چقدر در دست قایقران گذاشتند .
چالاکی عجیبی که از خود نشان دادند ، براي من که گول پیراهن هاي بلند و عباهاي دست و پاگیرشان را خورده بودم باور نکردنی بود . از من نیم دینار خواست . قیمت دینار را می دانستم . ولی زود یادم افتاد که پولم را تبدیل نکرده ام : -چی ؟ نیم دینار ؟. . . من که دینار ندارم .
-پس چهار تومان بده .
کمی آسوده شدم . نیم دینار هفت تومان و خرده اي بود ، ولی باز هم چرا چهار تومان ؟ نگاهی به اطراف کردم . فقط نگاه مضطرب پسرك ژنده پوشی که روي سکو ایستاده بود و پیاده شدن ما را تماشا می کرد ، به نگاه کمک خواه من جواب می داد . پاسبان مرز روي سکو معطل بود . با چشم اشاره اي به او کردم . او مخالفتی نداشت . چهار تومان دادم و از قایق پیاده شدم که دنبال پاسبان به راه بیفتم . همان پسرك جلو دوید. -آقا جیگاره نمی خواهین؟
-من اول گمان کردم او هم مثل دیگران جیب کوچک و پاره پاره شلوار کوتاهش را براي لخت کردن من آماده می کند . و به همین جهت با دیدن قیافه خارجی من نه چفیه عگال داشتم و نه دشداشه پوشیده بودم ، این طور از جا پرید و حساب جیگارهایی را که صبح تا به حال فروخته بود ، ول کرد .
ولی نگاه مضطربش و فارسی شیرینش که در گوش من ، مثل زنگ صدا کرد ، مرا از اشتباه در آورد . حتی یادم است که وقتی اسکناس ها را به قایق ران می دادم ، عصبانی شد و دندان هایش را طوري روي هم فشرد که عضلات روي گونه هایش برآمدگی پیدا کرد . مثل این که می خواست چیزي هم بگوید ولی پاسبان مرز ، نگاه خیره اش را به او انداخت و او که لابد ترسیده بود ، به همین اکتفا کرد که جلو تر بیاید و بگوید : -آقا جیگاره نمی خواهین ؟
از جلویش داشتم می گذشتم که جوابش دادم : -حالا نه .
-حالا نه ؟
جوابم را درك نکرده بود . براي این که حالیش بشود ، همان طور که دنبال پاسبان می رفتم ، گفتم :
-از گمرك که در اومدم . . .
پسرك فهمید . من هنوز سیگار نمی کشیدم . ولی دست کم با او که حرف می توانستم بزنم . از جلویش که رد می شدم به خنده اي که روي گونه هاي او گودي می انداخت ، با لبخندي پاسخ دادم و همان طورکه می رفتم به فکر او فرو رفته بودم .
پسرك سر برهنه اي بود که فقط یک پیراهن بی آستین پاره و چرك به تن داشت ، با یک شلوار کوتاه خاکی رنگ نظامی . روزهاي جنگ بود و از در و دیوار گرفته تا سیگاري که مردم می کشیدند ، همه چیز رنگ جنگ را داشت و بوي سربازهاي آمریکایی را می داد .
پسرك شاید دوازده ساله بود . موهاي سیاهش توي صورتش ریخته بود و صورتش پاك بود . بند جعبه اش را به گردنش آویخته بود و جعبه را روي شکمش با یک دست نگه داشته بود ؛ و دست چپش توي جیب شلوار کوتاهش بود . کنده هاي زانویش کبره بسته بود و من حتم داشتم که دیگر پاهاي برهنه اش ، روي آسفالت داغ یک بعد از ظهر خیابانهاي بصره از گرما سوزشی حس نمی کند .

تا به اداره گمرك که رسیدیم من دو سه بار دیگر به پشت سرم نگاه کردم و او را دیدم که پا به پاي ما ، ولی دورادور ، می آمد و مرا می پایید . بار سوم که برگشتم ، وقتی بود که از در باغ اداره گمرك داشتیم تو می رفتیم ، خنده اي به هم کردیم و من سرم را برگرداندم و توي باغ رفتم .
بالاي در اداره با خط ثلث و بر آمده اي نوشته بود : الگمارك و المکوس .
گمارك را زود فهمیدم که چیست . ولی هر چه فکر کردم نتوانستم بفهمم المکوس یعنی چه؟
مجوس ؟ . . . مقوس ؟. . . مغوص؟. . . هیچ کدام معنی نمی داد .
حتما این هم لغتی بود مترادف با گمارك و همین معنی ها را می بایست داشته باشد .
ولی آن وقت ، من با آنچه از عربی می دانستم ، هر چه کردم ، نتوانستم چیزي درك کنم.
وقتی پیش خدمت ، چمدانم را از دستم در آورد رشته افکارم بریده شد تازه داشتم در ریشه "م. ك. س" دنبال معناي المکوس می گشتم که توي اتاق راهنماییم کردند . روي دیوار چپش دري به اتاق دیگر باز می شد و اتاق خلوت بود.
روي میز بلند و دراز و سیاهی که طرف راست بود، چمدانم را باز کردند و شروع کردند به وارسی . من که چیزي نداشتم . مطمئن بودم که کارم زود تمام خواهد شد .
ولی در گمرك خانه ها از میان بساط شما ، همیشه می توانند چیزي گیر بیاورند که طبق یکی از مواد اساسنامه طومار مانند گمرکی ، ورود یا خروجش ممنوع باشد . از میان بساط سفر من هم عاقبت چیزي پیدا کردند . هفت جلد کتاب فارسی که می بایست بوسیله اداره الگمارك و المکوس براي وزارة انطباعات بغداد فرستاده شود تا دایرة النشر و الدعایه صلاحیت ورودشان را تشخیص بدهد . و در صورت مجاز بودن ، در همان جا به من رد کنند . بیست و چهار قالب صابون رخت شویی که شنیده بودم د رعراق گیر نمی آید .
یک دوربین کوچک عکاسی و دو قواره ندوخته شش زرعی کرباسی قم ، که خلعت پدر و مادرم بود که با خودم می بردم که در آب فرات تبرکشان کنم و بعد هم در حرم کربلا و نجف ، طواف شان بدهم و برگردانم. از بساط سفر من ، ورود همین چند قلم ممنوع تشخیص داده شد.
اول زیاد جدي نگرفتم. خیال می کردم پاپوش می دوزند که تلکه ام کنند. و خونسرد بودم.
ولی فصل زیارتی نبود که سرشان شلوغ باشد و کورمال کورمال ، بساط سفر مردم را از زیر دست رد کنند. وسط تابستان بود و مغز کسی را داغ نکرده بودند که در آن گرماي کشنده ي عراق به زیارت برود. مامور پیري که چمدانم را می گشت و خیلی پر حرف بود ، با آن که کنار دستش ایستاده بود و جوانکی نونوار و تازه از مدرسه درآمده، چیزهایی به عربی گفت که من نفهمیدم . یواش حرف می زدند. اگر بلند می گفتند ، ممکن بود چیزي درك کنم. ولی از همه ي حرف زدن آهسته شان ، من فقط توانستم بالا و پایین رفتن برجستنگی زیر گلویشان را ببینم. راجع به ممنوع بودن ورود این اجناس هم با من چیزي نگفتند. و من از این که آن ها را از میان بساط چمدانم جدا کردند و چیزي نگفتند فهمیدم که قضیه از چه قرار است.
وارسی تمام شد ، دیگر بساطم را توي چمدانم گذاشتند و آن را بستند و کناري گذاشتند .
حالا از حرف هایی که می زدند ، من کم و بیش درك کردم که چه می گویند. دیگر در گوشی حرف نمی زدند. خیال می کنم سر حقوق گمرك کرباس اختلاف نظر پیدا کرده بودند. می دانستند از صابون چه قدر باید گمرك گرفت. دوربین که اصلا اجازه ي ورود نداشت. و همان پیرمرد که چمدانم را باز می کرد و من گمان می کردم فارسی نمی داند ، مرا به کناري کشید و یواش در گوشم گفت که حاضر است آن را بیست تومان بخرد. داستان کتاب ها که روشن بود. ولی کرباس ها خیلی به زحمت شان انداخته بود . در میان کلماتی که می گفتند ، مدام یک کلمه ي عربی را تکرار می کردند و من بعد فهمیدم که از تعرفه ي گمرکی صحبت می کردند . مدتی دنبال آن چه می خواستند ، گشتند و دست آخر آن چه را که می خواستند ، یافتند.
هوا گرم گرم بود و من از عرق خیس شده بودم. کم کم خونسردي ام را از دست می دادم. از ظهر خیلی می گذشت. و من تشنه هم شده بودم.
پیرمردي که چمدان مرا گشته بود ، با من بیرون آمد و دم در باغ اداره ي الگمارك و المکوس را ه بازار را به من نشان داد. دیگر فارسی حرف می زد و من وقتی می خواستم به طرف بازار صراف ها راه بیفتم ، باز به خاطرم آورد که حاضر است دوربین را به بیست تومان بخرد. من خنده اي توي صورتش انداختم و راه افتادم . خودم هم نمی توانستم درك کنم که به فارسی آب نکشیده اش خندیده بودم یا طمع دندان تیز کرده اش را مسخره کرده بودم.
عبور و مرور بند آمده بود. از اسفالت خیابان آتش برمی خاست. و بوي برگ هاي آفتاب خورده ي درخت هاي باغ اداره ي گمرك ، هنوز توي دماغم بود. و من سخت تشنه ام بود. کنار پیاده رو ، به همان سمت که نشان داده بود ، راه افتادم. حس می کردم که حدقهي چشم هایم گشاد شده است و مثل این که چیزي از عقب ، به تخم چشم هایم فشار می آورد و حالا است که تخم چشم هایم بیرون خواهد آمد ، کلاه نداشتم و یخه ام باز بود. دستمالم را نمی دانم چه کار کرده بودم. و تشنگی داشت مرا می کشت.
-آقا. . . آهاي آقا. . .
یک باره به یاد پسرك جیگاره فروش لب شط افتادم. و برگشتم. پاهایش برهنه بود و جعبه ي سیگارش را روي سینه اش بالا گرفته بود و به طرف من می دوید. -آها. . . من گفتم دیگه رفته اي.
-کی بیرون اومدید که من ندیدم تون؟لابد می رین بازار صرافا؟
-آره مگه منتظرم بودي؟
-پس چی ؟!
من از شادي همه چیز یادم رفت. دیگر نه تشنه ام بود و نه هوا گرم بود. و نه عصبانی بودم. مثل اینکه آفتاب هم زیر ابرها رفته بود. می خواستم پسرك را ببوسم . پیش از آن ، فقط یکی دوبار به همراه پدرم به قم و قزوین رفته بودم و این اولین سفر دور و درازم بود. اولین بار بود که تنها سفر می کردم. توي ماشین هم که از خرمشهر به بصره می آمدم ، آن سه نفر مسافر همه اش با شوفر عربی حرف می زدند. و فقط من و آن دو سه نفر سرباز استرالیایی ساکت بودیم.
از سر و روي من می بارید که کجاییم . و همه می داننستند که براي چه به بازار آمده ام. هریک از دکان دارها دعوتم کردند که با او معامله کنم. چند نفر هم عبداﷲ را به نام وولک صدا کردند.
ولی عبداﷲ توجهی به آن ها نداشت و می گفت دوستی دارد که کلیمی هم نیست و ارزان تر از آن ها ي دیگر هم حساب می کند. در قیافه ي هیچ یک از دکان دارها من نمی توانستم نشانه اي از کلیمی بودن ببینم . ولی عبداﷲ اصرار داشت که همه ي صراف ها جهودند. آن یکی هم که با او معامله کردیم دینار را به سیزده تومان پنج ریال فروخت ، با آن هاي دیگر چندان فرقی نداشت.
جوانکی بود خپله و سفید ، که به یک مازندرانی پخمه بیشتر شباهت داشت تا به یک صراف عرب بازار بصره ، تند تند فارسی حرف می زد. و من در دلم می خندیدم و او اصرار داشت که اگر باز هم پول دارم پیش او تبدیل کنم و نیز اصرار می کرد که در بغداد تاجر طرف معامله ي او را پیدا کنم ، که حتما ؛ ارزان تر حساب خواهد کرد. و پشت سر هم نشانی اش را می داد. همه ي دارایی من هشتاد و شش تومان بود و او البته که نمی توانست باور کند ، همه ي عراق را با همین پول بتوانم بگردم. شش دینار اسکناس را توي کیف بغلی ام گذاشتم و پانزده تا سکه ي چهار فلسی و ده فلسی که به من داد جیبم را پر کرد ، و وقتی برمی گشتیم عبداﷲ خوشحال بود که در هر دینار ، دو فلس و نیم بیش تر از دیگران به من داده است. وقتی کارمان تمام شد و برگشتیم در راه ، آن چه را که به خاطر داشتم عاقبت به زبان آوردم :
-ببینم عبداﷲ ، دلت نمی خواد برگردي؟
-برگردم ؟کجا؟آهاه! چرا . چرا نمی خواد؟! -می آي با من بریم؟
حرکتی از روي دست پاچگی کرد . مثل این که می خواست همان دم ، جعبه ي جیگاره اش را کنار بگذارد و با من راه بیفتد و گفت:
-چرا نیام ؟!
-حالا که نه. من حالا میرم دیوانیه و بغداد . شاید هم دیگه از این راه برنگشتم. اما اگه برگشتم ، می آي با من بریم؟
-با شما هرجا که بگین می آم.
ولی دیگر خطوط صورتش آویخته شده بود. شکسته شده بود و حس کردم که از گفته هاي من ، دلش چندان آب نمی خورد.
خیلی حرف هاي دیگر زدیم و من دم اداره ي گمرك که رسیدیم ، یادم افتاد که ناهار نخورده ام. به عبداﷲ گفتم . گفت که این طرف ها مهمان خانه اي نیست و همان توي بازار باید به فکر می افتادیم. از ناهار خوردن در گذشتم و با خودم قرار گذاشتم که همان در ایستگاه که باید بلیت بخرم و یا توي قطار چیزي خواهم خورد . حالا ساعت از سه و نیم هم گذشته بود و من در بساط سفرم یک گرمک داشتم که از اهواز گرفته بودم و تا بحال پاره اش نکرده بودم و سفره ي راهم نیز هنوز چیزهایی داشت . به عبداﷲ گفتم همان جا منتظرم باشد تا کار گمرك را تمام کنم و دوباره برگردم. او همان دم در اداره پلکید که من تو رفتم دستم را جیبم گذاشته بودم که سکه هاي چهار فلسی و ده فلسی توي آن صدا می کرد کت تابستانی ام را سنگین کرده بود.
اداره ي گمرك خلوت تر از صبح شده بود. خلوت تر از وقتی که من از اداره بیرون رفتم. ولی آن پیرمرد، آن جوان نو نوار و تازه از مدرسه درآمده ، هنوز پشت میز سیاه دراز بلند ایستاده بودند ، باهم عربی بلغور می کردند. پیرمرد وقتی مرا دید لبخندي زد و من همچه که خواستم به لبخند او جوابی بدهم ، چشمم به آن جوانک افتاد که اخم هایش را توي هم کرده بود و خودش را گرفته بود. دیگر به خنده ي پیرمرد هم جواب ندادم. نیم دینار براي خرج پست کتاب هاي ممنوع ، و یک دینار و دویست و پنجاه فلس هم براي حق گمرك ، و قواره کرباس آب ندیده و چهارده قالب صابونی که به عراق برده بودم ، دادم . اسکناس ها را ندادم . روي میز پرتاب کردم . ولی آن جوان تازه از مدرسه درآمده هنوز حاضر نبود صورت حساب را به دستم بدهد. باز دهانم خشک شد و عرق کردم. دندان هایم را روي هم فشردم. خواستم خودم را نگه دارم . ولی فایده نداشت. -دیگه چرا ؟. . . پدر سگا!
و فحشم را چنان با خشم و نفرت به صورت جوانک پرتاب کردم که آن را فهمید و نزدیک بود روي پیش خوان بپرد و با مشتش که اوراق صورت حساب را در آن مچاله کرده بود ، توي سر من بزند.
پیرمرد پا درمیانی کرد و مرا به کناري کشید. صورتم داغ شده بود و می دانستم که رگ هاي گردنم برآمده است. جوانک به عربی زیر لب چیزي گفت. می دانستم که فحش می دهد. ولی به روي خودم نیاوردم. و فقط در درون خود می سوختم. عذاب می کشیدم . پیرمرد ، وقتی آرام تر شد ، به عربی چیزي به جوانک گفت و او را ساکت کرد و در گوش من گفت:
-همه ش نیم دینار می خواد . خیلی کم. . .
دیگر به فارسی آب نکشیده اش خنده ام نگرفت. می خواستم فریاد بکشم. می خواستم همه ي اهل اداره و اهل شهر را به دادخواهی بطلبم. چرا ، چرا نیم دینار رشوه بدهم ؟در همه ي زندگی ام تا آن وقت نه پا به کلانتري گذاشته بودم و نه با کسی در افتاده بودم ؛ ولی این جوانک نیم دینار از من رشوه می خواست.
از من که فقط شش دینار دارایی ام بود. همین طور که این ها را می گفتم ، فحش می دادم. مثل ریگ فحش می دادم. فحش هایی که آن ها نمی فهمیدند و من از این مطلب خوشحال بودم . ولی صدایم کم کم کوتاه شد. به فکر افتادم . مثل این که سرتاسر اداره را وبا زده بود. و بیرون از در اتاقی که ما در آن جنجال به پا کرده بودیم ، هیچ خبري نبود . هیچ صدایی نبود. همه رفته بودند. حتی صداي پاي مستخدمی که براي فردا صبح ، راهروها را جارو بکشد ، شنیده نمی شد. فریاد کشیدن هم فایده نداشت.
خشم و نفرتم را فرو بردم و با لحنی که سعی می کردم آرام باشد و نلرزد ، از پیرمرد پرسیدم :
-آخه چرا نیم دینار ؟بی انصاف؟
-آخه کوموره هم آزاد می شه. . .
دوربین را می گفت و من یک باره به صرافت افتادم ، به صرافت این افتادم که قرار بود دوربینم را اجازه ي عبور ندهند. . . دیگر جاي فکر کردن نبود یک اسکناس دیگر با دو تا فحش روي میز انداختم.
از چهار بعد از ظهر هم گذشت . حس می کردم که دلم کم کم دارد درد می گیرد . دهانم خشک خشک شده بود ، و قطار ساعت پنج حرکت می کرد. وقتی از بازار صراف ها برگشتم ، دیده بودم که تاکسی ها کجا می ایستند و شنیده بودم که شاگرد یک تاکسی فریاد می کشید"المعگل. . . المعگل. . . " هیچ به فکر عبداﷲ نیفتادم . مثل این که همه چیز فراموشم شده بود. حالا هم هر چه فکر می کنم ، نمی توانم دریابم که چرا این طور به فراموشی دچار شده بودم. به عجله دویدم و آن چه فحش در ذهن داشتم ، زیر لب نشخوار می کردم. نثار هرچه گمرکچی بود می کردم. وقت می گذشت و من می دانستم که براي گرفتم بلیت پیش از این ها باید به فکر می افتادم. بساط سفرم چیزي نبود.
هوا گرم بود و من از زیر سقف بلند بازار هم که می گذشتم ، گرماي عصر بصره را حس می کردم. سر دیوار بلند اطراف کوچه ها ، به هم نزدیک شده بود و هواي گرم بعداز ظهر بصره را در پایین ، در همان فضایی که من به تندي از میانش می گذشتم ، می فشرد.
عرق از سر و رویم می ریخت و انگشت هایم که دسته ي چمدان را می فشرد ، درد گرفته بود . و یک ریز زیر لب فحش می دادم. جاي ردیف تاکسی ها خالی بود و من از دور دیدم که فقط یک تاکسی باقی مانده بود. و صداي شاگردش را که روي رکاب آن ایستاده بود و داد می زد: "المعگل. . . المعگل. . . " شنیده می شد. دیگر درست می دویدم . نه سنگینی چمدانم را حس می کردم و نه درد انگشت هایم را که دیگر از آن خود من نبود. دیگر فحش هم نمی دادم. خودم را به تاکسی رساندم . شاگردش چمدانم را بالا انداخت . تاکسی پر بود. اعراب دامن عباها و قباهاشان را جمع کردند و پس و پیش رفتند و مرا هم آن میان ها جوري جا دادند. و شوفر داشت دنده را عوض می کرد که . . . که عبداﷲ نفس زنان از راه رسید. هیچ منتظر نبودم. یک باره همه چیز به یادم افتاد . خواستم شوفر را صدا بزنم و بگویم بایستد. ولی تاکسی راه افتاده بود و عبداﷲ تازه از راه می رسید.
دویده بود و نفس نفس می زد. روي لب هایش که می لرزید ، روي پیشانی اش عرق کرده بود و روي گونه هاي گود افتاده اش که از بس دویده بود ، رنگ گرفته بود ، خواست بالا بپرد. و روي رکاب بایستد. ولی شاگردش شوفر که که هنوز روي رکاب ایستاده بود فریادي سر او کشید و به عربی دو سه تا فحش داد. عبداﷲ همان کنار تاکسی ایستاد. جعبه ي جیگاره اش روي سینه اش نبود. و به پیشانی اش عرق نشسته بود. و زورکی می خندید.
من مدتی مردد ماندم . نمی دانستم چه بکنم؟با این پسر مهربان که در همه ي غربت و تنهایی بصره ، به داد من رسیده بود. و از میان همه ي ناشناسی هاي این شهر و المگارك و المکوسش به آدم سفر نکرده اي مثل من ، دلداري داده بود ، چه بکنم؟برایش پول بیندازم ؟خوب بود؟قول بدهم که از همین راه برخواهم گشت او را با خودم بر خواهم گرداند ؟ از تاکسی پیاده شوم و بپرسم جعبه ي جیگاره اش را چه کرده است؟
نمی دانستم چه باید بکنم؟ولی این را می دانستم که تاکسی داشت دور می شد. و حالا من دیگر خطوط چهره ي او را هم نمی دیدم که زورکی به خنده باز شده بود. حتی دستم را هم از پنجره بیرون نیاوردم و با او وداع نکردم. حتی لبخندي هم به روي او نزدم . چقدر مضطرب بودم ، چقدر ناتوان بودم! هنوز نفسم تازه نشده بود. چقدر از خودم بدم می آمد! دلم می خواست خودم را از تاکسی بیرون بیندازم و پیش عبداﷲ بروم، عرق پیشانی اش را پاك کنم ، به رویش بخندم و بپرسم که چرا این طور زورکی ، این طور دروغی به روي من لبخند می زد؟بپرسم که مگر چه کرده بودم ؟و اگر او نگفت ، خودم بگویم که چه کرده بوده ام، و از او معذرت بخواهم.
و اصلا از خیال سفر منصرف بشوم و از همین جا عبداﷲ را بردارم و از همان راهی که آمده بودم برگردم . . ولی. . . ولی. . . چه قدر زود به ایستگه المعقل رسیدیم! راه خیلی دور بود. من که ملتفت نشدم ، چه قدر راه آمدیم. ولی جیگاره ي بدبو و تند عرب چفیه بسته اي که پهلوي من نشسته بود دیگر تمام شده بود. و من فقط یادم مانده است که از چند خیابان دراز و درخت دار گذشتم و کلاه خنده دار و مسخره ي پاسبان هاي راهنماي دو تا چهارراه ، که به سرعت از جلوي چشمم گذشته بود ، سایه اي روي ذهنم باقی گذاشته بود. و من وقتی در قهوه خانه ي ایستگاه ، بساط سفرم را روي یک نیمکت جا دادم و یک چایی بزرگ خواستم که بیاشامم ؛ و از خستگی روي نیمکت چرك قهوه خانه وا رفتم ، به یاد همه ي این ها افتادم و فکر کردم که چه راه درازي را در چه مدت کوتاهی آمدیم!
بناي قهوه خانه ساده بود و سردستی . یک چهار طاقی بزرگ و دراز و تالار مانند بود که شیروانی اش روي پی هایش ایستاده بود و زیر شیروانی اش هیچ پوشش دیگري نبود. هرم آفتاب که از شیروانی نفوذ می کرد ، کف نیمکت هاي تخته اي را نیز داغ کرده بود. و من چایی ام را داشتم به هم می زدم که باز از عرق خیس شده بودم. روي نیمکت ها ، عرب ها چهارزانو نشسته بودند و نعلین شان جلوي روي شان روي زمین وا رفته بود. فضا پر از همهمه بود و بوي جیگاره تند عرب ها و قلیان هایی که به هرکدام شان هشت ده تا نی پیچ بند کرده بودند و عرب ها دورش حلقه زده بودند ، هوا را گرفته تر کرده بود. جلوي در بزرگی که لابد به محوطه ي ایستگاه باز می شد ، سه تا تابوت را روي هم گذاشته بودند ، که دو تایش سیاه پوش بود و سومی لاي یک جاجیم عربی پیچیده شده بود .
تابوت ها را رو به قبله به زمین گذاشته بودند. یک ربع به پنج داشتیم و جلوي گیشه هاي فروش بلیت، که روي دیوار طرف راست تالار هنوز باز نشده بود ، و جمعیت زیاد نبود. و من حتم داشتم که بلیت گیرم خواهد آمد.
چایی ام را به زور فروبردم . هیچ میلی به غذا نداشتم . حتی وقتی هم که خواستم گرمکم را درآورم و پاره کنم ، دیدم که میل ندارم و منصرف شدم . آب دهانم را هم به زور قورت می دادم.
بغض گلویم را گرفته بود. و داشت خفه ام می کرد. و من هرچه سعی می کردم خود را تسلی بدهم و به مردم نگاه کنم که شاد و شنگول ، قطرات تلخ و سیاه قهوه را روي زبان شان پخش می کردند و مزه اش را مدتی در دهان نگه می داشتند، نمی توانستم. همه چیز برایم خسته کننده بود.
به هرچه نگاه می کردم روي نگاه چشمم فشار می آورد و سنگینی می کرد. آیا خواهم توانست این قهوه هاي غلیظ را بخورم یا نه. برخورد کوتاهم با پسرك جیگاره فروش دم گمرك بصره ، تسلایی که همین برخورد کوتاه به من داده بود ، رفتاري که با او کرده بودم و در آخر کار بی هیچ وداعی ، بی هیچ مهربانی و توجهی ترکش کرده بودم ، دلم را به درد آورده بود . به این پسرکی که فقط دو ساعت بود با او آشنا شده بودم، به این پسرك دور افتاده و غریب ، به این پسرکی که شاید از یک کلمه ي امیدوارکننده ي من ، در خیال خود ، دنیایی شیرین براي خودش می ساخت ، نتوانسته بودم چیزي بگویم و در مقابل دهان باز مانده از انتظار او خشکم زده بود. لال شده بودم ، حتی یک خدا نگه دار نگفته بودم! محبتی که می باید نسبت به او می کردم ، عذري که می باید از او می خواستم روي دلم مانده بود ، سنگینی می کرد. و به خفقان دچارم می ساخت. دلم می خواست گریه کنم. دلم می خواست کسی را گیر بیاورم و برایش بگویم . برایش درد دل کنم. ولی قیافه ي عرب هاي چفیه بسته که قهوه ي سیاه و تلخ را روي زبان هایشان پهن می کردند و می مکیدند ، به قدري زننده بود و خشن بود که متنفرم می کرد.
پس از این که بلیت گرفتم و زیر نگاه پر از سوء ظن پاسبانان ایستگاه ، بساط سفرم را در گوشه اي از قطار بصره -بغداد جا دادم و روي صندلی ناراحت آن ، استراحت گاهی براي سفر شبانه ام که در پیش داشتم مهیا کردم ، هنوز از فکر عبداﷲ بیرون نرفته بودم. و هنوز خطوط خسته و به عرق نشسته ي صورتش را که زورکی به خنده درآمده بود و از هم گشوده شده بود ، جلوي چشم داشتم و محبت دریغ شده اي که می باید نسبت به او می کردم ، روي دلم سنگینی می کرد
پایان
