دن ژوان كرج - صادق هدایت

صادق هدایت، نویسنده، مترجم و روشنفکر برجسته ایرانی، در سال ۱۲۸۱ در تهران متولد شد. او از پیشگامان داستاننویسی نوین ایران و از چهرههای شاخص ادبیات فارسی در قرن بیستم به شمار میرود. هدایت در خانوادهای سرشناس متولد شد و تحصیلات خود را در تهران و سپس در فرانسه ادامه داد. او با ادبیات و فلسفه غرب آشنایی عمیقی پیدا کرد و از نویسندگانی چون کافکا، ادگار آلن پو و چخوف تأثیر گرفت. هدایت در آثار خود به مسائلی همچون تنهایی، پوچی، مرگ، و انتقاد از سنتهای دست و پاگیر و خرافات پرداخت. او نویسندهای منتقد و سنتستیز بود و با زبانی گزنده و طنزآمیز به نقد جامعه و باورهای رایج میپرداخت. خودکشی او در سال ۱۳۳۰ در پاریس، پایانی تلخ بر زندگی پربارش بود.
آثار صادق هدایت شامل داستانهای کوتاه، رمان، نمایشنامه، سفرنامه و ترجمه میشود. از مهمترین آثار او میتوان به «بوف کور» (رمان)، «سه قطره خون» (مجموعه داستان)، «سگ ولگرد» (مجموعه داستان)، «زنده به گور» (مجموعه داستان) و «حاجی آقا» (رمان) اشاره کرد. «بوف کور» به عنوان شاهکار او شناخته میشود و یکی از مهمترین آثار ادبیات مدرن فارسی است. داستانهای کوتاه هدایت نیز به دلیل پرداختن به موضوعات تاریک و روانشناختی و استفاده از زبانی نمادین و تأثیرگذار، جایگاه ویژهای در ادبیات فارسی دارند. آثار او تأثیر عمیقی بر نویسندگان و روشنفکران پس از خود گذاشت و همچنان مورد توجه و بحث قرار دارد.
دن ژوان كرج
نمیدانم چطور است بعضی اشخاص با اولین برخورد، جان در یك قالب میشوند، به قول عوام جور و اخت می آیند و یكبار معرفی كافی است برای اینكه یكدیگر را هیچوقت فراموش نكنند. در صورتیكه بر عكس بعضی دیگر با وجودیكه مكرر بهم معرفی میشوند و در مراحل زندگی سر راه یكدیگر واقع می گردند، همیشه از هم گریزان هستند، میان آنها هرگز حس همدردی و جوشش پیدا نمیشود و اگر در كوچه هم بهم بر بخورند ، یكدیگر را ندیده می گیرند . دوستی بی جهت ، دشمنی بی جهت ! حالا این خاصیت را میخواهند اسمش را سمپاتی یا آنتی پاتی بگذارند و یا در اثر مغناطیس و روحیه اشخاص بدانند یا نه . آنهائیكه معتقد به حلول ارواح هستند دورتر رفته میگویند كه این اشخاص در زندگی سابق خودشان روی زمین دوست و یا دشمن بوده اند و باین جهت نسبت بهم متمایل و یا از هم متنفرند ولی هیچكدام از این فرضیات نمیتوانند به آسانی معمای بالا را حل بكند . این كشش و جوشش ناگهانی نه مربوط به خصایل روحی است و نه ربطی با محاسن جسمانی دارد.
باری، یكی ازین برخوردها ی عجیب، چند شب پیش برایم اتفاق افتاد . شب عید نوروز بود ، تصمیم گرفته بودم برای احتراز از شر دید و بازدیدهای ساختگی و خسته كننده ، سه روزه تعطیل را بروم جای دنجی پیدا بكنم و برای خودم لم بدهم . هرچه فكر كردم دیدم مسافرت دور صلاح نیست . بعلاوه وقت هم اجازه نمیداد از این رو قصد مسافرت كرج را كردم . بعد از تهیه جواز، سرشب بود، رفتم در كافه ژاله نشستم . سیگاری آتش زدم و در ضمن اینكه گیلاس شیر و قهوه خودم را آهسته آهسته مزمزه میكردم و به تماشای آمد و شد مردم مشغول بودم، دیدم آدم تنومندی از دور به من اظهار خصوصیت كرد و به طرفم آمد . دقت كردم، دیدم حسن شبگرد است. ده سال شاید بیشتر میگذشت كه او را ندیده بودم، و غریب تر آنكه هر دومان یكدیگر را شناختیم . بعضی صورتها كمتر تغییر میكند بعضی بیشتر عوض میشود، صورت حسن عوض نشده بود . همان صورت خنده رو و ساده بود، ولی نمیدانم چه در حركات و لباسش بود كه ساختگی و غیر طبیعی بنظر میآمد . مثل اینكه خودش را گرفته بود.
من تا آنشب اسم خانواده اش را نمیدانستم ، او خودش بمن گفت در مدرسه فقط به او حسن خان میگفتند . در حیاط مدرسه موقع بازی و تفریح حسن خان چهره زردنبو ، استخوان بندی درشت و حركات شل و ول داشت و به لباس خودش هیچ اهمیتی نمیداد ، همیشه یخه اش باز و روی كفشهایش خاك نشسته بود و همان حالت لاابالی به او بیشتر می آمد و رویش میافتاد . اما خیلی زود عصبانی میشد و خیلی زود هم خشمش فرو كش میكرد .از این گذاشته بودند. « حمال » جهت بیشتر طرف تفریح و آزار بچه های موذی واقع میشد. و نمیدانم چرا اسمش را من همیشه از او دوری میكردم ، مثل اینكه اختلاف مبهم و نا معلومی بین ما وجود داشت . ولی حالا با حالت مخصوص خودمانی كه آمد سر میز من نشست آن اكراه دیرینه و بی دلیل را مرتفع كرد و یا گذشتن زمان این تباین مجهول را خود بخود از بین برده بود . اما فرقی كه كرده بود حالا چاق، خوشحال و گردن كلفت شده بود، و از آنهائی بود كه دور خودشان تولید شادی میكنند.
به محض ورود، به پیشخدمت كافه، دستور داد برایش عرق آوردند . گیلاسهای عرق را پی در پی بالا میریخت و در اثر استعمال عرق ، یكجور خوشحالی موقت باو دست داد. ولی بواسطه شهوترانی زیاد، بیش از سنش شكسته بنظر می آمد و خطی كه گوشه لبش میافتاد، نا امیدی تلخی را آشكار می كرد چیزی كه غریب بود، به سر و وضع خود خیلی پرداخته بود، اما جار میزد كه ساختگی است، همین توی ذوق میزد . هر دقیقه بر میگشت و در آینه كراوات خودش را مرتب می ك رد، هر چه بیشتر كله اش گرم میشد، بیشتر صورتش بچه گانه و حالت لاابالی قدیم را بخود می گرفت.
بالاخره ، بدون مقدمه به من گفت كه مدتی است عاشق زنی شده ، یعنی یك نفر آرتیست شهیر، كه خیلی فرنگی یكسال بود او را از دور دوستش داشتم ولی جرأت نمی كردم خودم رو بهش اظهار بكنم، تا اینكه همین اواخر یه طوری پیش آمد كرد كه بهم رسیدیم
من پرسیدم: عاشق موقتی یا خیال داری بگیریش ؟
- اگر حاضر بشه كه با من زندگی بكنه البته كه می گیرمش . چیزی كه هس مخارجش زیاد میشه . هر شب كه با هم به كافه میریم ده پونزده تومن رو دسم میگذاره . اما من از زیر سنگم كه شده پیدا میكنم . اگه شده هفت در رو به یه دیگ محتاج بكنم مخارجش رو در میارم . چیزی كه هس ، روی اصل عاشقیس بشرط اینكه از همیه روابط سابق خودش دست بكشه. میدونی بردمش منزلمون به مادرم معرفیش كردم . مادرم گفت . بیا تو خونیه ما بمون .
اون گفت : دشمنت مییاد اینجا تو چار دیوار خودشو حبس بكنه . با این وضع ماهی دویست و پنجاه تومن خرج پانسیون دویست و پنجاه تومن خرج هتل و دانسینگ رو دسم میگذاره . فردا شب بیا همینجا اونم با خودم مییارم، ببین چطوره
«. فردا شب من در كرج هستم »
راسی میگی؟ برای نوروز میری كرج؟ خودت تنها هسی؟ چطوره، منم اونو ور میدارم میام .
راسش نمیدونسم چه كار بكنم . ونگهی خرجش كمتر میشه. بعلاوه تو مسافرت به اخلاق همدیگه بهتر آشنا میشیم
«. مانعی نداره ولیكن جواز »
«. جواز لازم نیس من صد مرتبه بی جواز كرج رفته ام . جواز نمیخواد . حالا فردا شب حركت میكنی »
«. صبح ساعت 9 دم دروازه قزوین هستم، از اونجا راه میافتیم »
«. منم میام _ درست سر ساعت 9 با هم میریم . پس من میرم بضعیفه خبر بدم كه خودش رو آماده بكنه »
من از این اظهار صمیمیت ناگهانی و دروغ و دونگهائی كه برایم نقل كرد تعجب كردم . بالاخره از هم جدا شدیم و قرارمان برای صبح شد.
فردا صبح سر ساعت 9 حسن با معشوقه اش آمدند . خانم مثل نازنین صنم توی كتاب بود : لاغر، كوتاه ، مژه های سیاه كرده، لب و ناخن های سرخ داشت . لباسش از روی آخرین مد پاریس بود و یك انگشتر برلیان بدستش میدرخشید و مثل این كه خودش را برای مهمانی شب نشینی آراسته بود . همینكه خانم اتومبیل فرد كهنه رادید گفت: من بخیالم اتومبیل شخصیس . من تا حالا با اتومبیل كرایه سفر نكرده بودم
وحشت كرد و گفت سوار شدیم و اتومبیل به طرف كرج روانه شد.
پیاده شدیم . هوا خنك بود و پالتو می « عصر جدید » حق به جانب حسن بود ، از او جواز نگرفتند . جلو مهمانخانه چسبید . مهمانخانه ظاهرا عبارت بود از یك باغچه گر گرفته ، با درختهای تبریزی دراز سفید و یك ایوان دراز كه یك رج اطاق سفید كرده ، متحدالشكل داشت ، مثل اینكه از توی كارخانه فرد در آمده باشد . هر اطاقی سه تخت فنری با شمد و لحاف مشكوك داشت و یك آینه سر طاقچه گذاشته بودند . پیدا بود كه اطاقها رابرای مسافران موقتی ترتیب داده بودند . چون اگر كسی در یكی از آنها خودش را محبوس میكرد بزودی حوصله اش سر میرفت. چشم انداز جلوی ایوان، یك رشته كوه كبود بود و گنجشكهای تغلی جا افتاده كه از سرمای زمستان جان به سلامت برده بودند، با چشمهای كلاپیسه شده و پرهای كز كرده ، مثل اینكه از نسیم بهاری مست شده بودند، بی اراده روی شاخه های تبریزی جست میزدند ، و یا از در و دیوار بالا می رفتند ، بطوری كه سر و صدای آنها تولید سرگیجه می كرد . ولی همه اینها روی هم رفته یك حالت سرمستی و ییلاقی به مهمانخانه میداد كه بدون لطف و دلربائی نبود.
همین كه اطاقهایمان معین شد و گرد و غبار اتومبیل را از خودمان گرفتیم ، من رفتم در ایوان قدم میزدم و منتظر حسن و خانمش بودم . یكمرتبه ملتفت شدم ، دیدم از ته ایوان ، یكنفر بمن اشاره میكند . نزدیك كه آمد او را پلاس بود و در آنجا به او معرفی شده بودم . و « پروانه » شناختم . این همان جوانی بود كه هر شب در كافه گذاشته بودند. « دن ژوان » رندان بطعنه اسمش را از این جوانهای مكش مرگ مای مع مولی و تازه بدوران رسیده اداری بود لباسش خاكستری ، شلوار چارلستون گشاد مد شش سال قبل پوشیده بود . سرش غرق بریانتین بود و یك انگشتر الماس بدلی بدستش كه ناخنهای مانیكور شده داشت برق میزد . بعد از اظهار مرحمت گفت كه «! برای خاطر یك دختر ارمنی اینجا آمده بودم ، امروز صبح رفت »: قدری یواش تر گفت «. به تهران برگردد». در اینوقت حسن و خانمش مثل طاوس مست از اطاق خارج شدند . من ناچار ، دن ژوان را به آنها معرفی كردم .
بعد با هم رفتیم دور میز نشستیم . حسن و خانمش ظاهرا از این مسافرت راضی و خشنود بودند . خانم روی ما اصلن یه جور سمپاتی بهم داریم . همچنین نیس؟ راسی برای شما نگفتم ، یه »: دوش حسن میزد و میگفت برادر دارم مثل سیبی كه با حسن نصب كرده باشن . اما از وختیكه زن گرفت از چشمم افتاد ! نمیدونین چه آفتی رو گرفته ، من بالاخره مجبور شدم خونه ام رو جدا بكنم . صمیمیت و اخلاق خوب رو من خیلی دوس دارم ..
- قربون یكجو اخلاق خوب
گیلاسهای خودمان را به سلامتی خانم بلند كردیم . دن ژوان پاشد رفت از اطاق خودش یك گرامافون با چند صفحه آورد و شروع كرد به صفحه زدن . بعد بدون مقدمه خانم را برقص دعوت كرد ، نه یكبار نه ده بار، من ملتفت نگاههای شرر بار حسن بودم كه دندان قروچه میرفت و ظاهرا بروی مباركش نمی آورد.
بعد از ناهار ، تصمیم گرفتیم كه برویم قدری هوا خوری بكنیم . از جاده چالوس ، گردش كنان روانه شدیم . در بعد هم مثل این كه سالهاست خانم را میشناسد ، با او گرم «. امشب هم میمونم »: راه، دن ژوان آهسته بمن گفت صحبت شد ! از همه چیز و از همه جا اطلاع داشت . و حكایتهای جعلی هم برای خانم نقل میكرد، بطوری كه فرصت نمیداد كه ما دو نفر هم اظهار حیاتی بكنیم!
حسن مثل اینكه تصمیم فوری گرفت، رفت كنار خانم كه چیزی بگوید . ولی خانم به او تشر زد و حسن هراسان خودش را كنار كشید . دن ژوان پالتوی خودش را درآورد
این لك روی لباست چیه روی دوش خانم انداخت . من نزدیك بآنها شدم . دن ژوان ، رودخانه گل آلود كنار جاده و درختهائی كه از دور چقدر خوبه آدم بیاد اینجور جاها زندگی بكنه ! این »: مثل چوب جارو از زمین در آم ده بود ، نشان میداد و میگفت هوا، این رودخونه، این درختا، كه برای یه ماه دیگه جونه میزنه . شب مهتاب آدم بیاد كنار رودخونه یه گرامافون «! هم داشته باشه ... حیف شد كه دوربین عكاسیم رو جا گذاشتم
از آبادی های نزدیك ، مردهای دهاتی كه لباس و آجیده نو پوشیده بودند و بچه ها با لباسهای رنگارنگ درآمد و شد بودند . خانم اظهار خستگی كرد . دن ژوان كنار رودخانه محلی را نشان داد . رفتیم روی سنگها نشستیم . آب گل آلود رودخانه باد كرده بود، زنجیر وار موج میزد و گل و لای را با خودش می برد. جلو نظرمان را تپه های خاكی و یكرشته كوه سرمازده گرفته بود. هوا نسبتا گرم شده بود . دن ژوان لباسش را در آورد و در تمام مدتی كه آنجا نشسته بودیم ، از معشوقه خودش و عطر كتی ، عشق و ناموس و رقص قفقازی صحبت میكرد . و خانم با دهن باز به حرفهای صد تا یه غاز او گوش میداد . حرفهای پوچ احمقانه، مثلا می گفت داشتم ، هفته پیش رفتم با یكی از رفقا سوار هواپیما شدم . وختی كه خواستم پائین بیام پام گرفت به سنگ زمین خوردم . سر زانوم پاره شد این شلوارو خیاطی لوكس 25 تومن برام دوخته بود. تمام پام مجروح شده بود .
درشكه سوار شدم رفتم مریضخونه آمریكائی پیش ماكتاول . اون گفت : خدا بهت رحم كرده، اگه كنده زانویت ضربت دیده بود چلاق میشدی . سه روز خوابیدم ، خوب شدم ، اما ازون بالا ، شیروونی خونه ها آنقدر قشنگ پیدا بود ! خونیه خودمونم ازون بالا دیدم. گنبد مسجد سپهسالار هم پیدا بود . آدما مورچه شده بودن . اما وختی «..! كه هواپیما پائین مییاد، دل آدم هری تو میریزه بالاخره، بعد از رفع خستگی ، بلند شدیم و بطرف كرج برگشتیم . حسن و دن ژوان كه سر دماغ و شنگول بودند
خانم آمد برقصد پاشنه كفشش ور آمد. خانم تكرار می كرد : این كفش دو هفته پیش از باتا خریده بودم .
دن ژوان كه حاضر خدمت بود ، با یك قلبه سنگ پاشنه كفش را درست كرد . در حالی كه خانم با دستش به او تكیه كرده بود.
اینم واسیه من زن نمیشه؟ باید ولش بكنم .
»: حسن بمن ملحق شد و بر خلاف آنچه در كافه بمن اظهار كرده بود گفت «من نمیتونم تنگه اش را خورد بكنم . خونه مون كه بند نمیشه هیچ ، میخواد آزادم باشه ، خیلی آزاد نزدیك غروب كه وارد مهمانخانه شدیم ، چند بطری عرق، گرامافون و مخ لفات جور بجوری روی میز را پر كرده بود.
دن ژوان گرامافون را بكار انداخت و پی در پی با خانم می رقصید . حسن پكر و عصبانی خون خونش را میخورد و به شوخی باو گوشه وكنایه میزد كه خالی از بغض نبود ، میگفت «. معشوقه ما شدی؟ بگو دیگه ، ما طلاقش میدیم به ! من خودم نومزد دارم، تو »: دن ژوان یك صفحه ویلون احساساتی گذاشت، آمد روی تختخواب نشست و گفت از كیف بغلش عكس دختر غمناكی را در آورد . می بوسید و بسر و رویش میمالید و در «..! گمون میكنی چشمهایش اشك حلقه زد، مثل اینكه گریه توی آستینش بود.
احساس رحم خانم بجوش آمد، بلند شد و رفت پیش دن ژوان نشست . حسن برای اینكه از رقص دن ژوان با خانمش جلوگیری بكند، از پیشخدمت ورق بازی خواست و دن ژوان را دعوت به بازی بلوت كرد . آنها مشغول بلوت دونفری شدند . ولی خانم كه سر كیف بود و قر توی كمرش خشك شده بود، گویا برای لج بازی با حسن، رفت یك صفحه گذاشت و مرا دعوت به رقص كرد . در میان رقص حس كردم كه خانم دست مرا فشار میداد و به من اظهار علاقه میكرد و دو سه بار صورتش را به صورت من چسبانید.
حسن فرصت را غنیمت دانسته بود، در بازی دق دلی و دلپری خودش را سر دن ژوان خالی میكرد . جر میزد، داد می كشید ، عصبانی شده بود . همینكه رقص تمام شد ، خانم رفت و یك سیلی آبدار به حسن زد و گفت «! گمشو! این چه ریختیه ؟ عقم نشست . برو گمشو ، عینهو یه حمال
حسن با چشمهای رك زده باو نگاه میكرد و بغض بیخ گلویش را گرفته بود . بی اراده دستش را برد كه كروات خودش را درست بكند، ولی یخه اش باز بود .دن ژوان از بازی استعفا داد و دوباره با خانم شروع به رقص كرد .
من زیر چشمی حسن را میپائیدم : دیدم بلند شد، از اطاق بیرون رفت. دن ژوان یك صفحه تانگوگذاشت. حسن وارد اطاق شد، نگاهی باطراف انداخت ، آمد دست مرا گرفت از اطاق بیرون كشید . حس كردم كه دستش می لرزید : زیر چراغ گاز ایوان ، رگهای شقیقه هایش بلند شده بود، چشمهایش باز و لب پائیینش ول شده بود . درست بریخت لاابالی زمانی كه او را در مدرسه دیده بودم ، درآمده بود . همینطور كه دست مرا گرفته بود بریده دیشب كه تو بمن گفتی، من بخیالم فقط با تو هستم ، تقصیر تو شد كه اونو بمن معرفی كردی!
تو دیده و شناخته بودی، اما اون بی اجازه من با زنم میرقصه . این خلاف تمدن نیس؟ تو بهش حالی كن كه این اداهای لوس بچگونه رو از خودش در نیاره . انگشتر بدلی خودش به رخ زن من میكشه ، میگه ده هزار تومن برای معشوقه خودم خرج كرده ام ! عاشق میشه، پای گرامافون گریه میكنه . بخیالش من خرم . وختی كه میرقصه چرا از من اجازه نمیخواد؟ همه اینها رو من میفهمم، من از اون زرنگترم . منم خیلی از این عاشقی های كشكی دیدم .
ببین تو اونو بمن معرفی كردی ، میدونی این زن زیاد آزاده، من میدونسم كه نمیتونم زیاد باهاش زندگی بكنم ، «. ولی همین الآن من میرم دیگه اینجا بند نمیشم
ای بابا ! یكشب هزار شب نمیشه . حالا برو یك مشت آب به سر و روت بزن ، از خر شیطون پائین بیا . عرق خوردی پرت میگی . ونگهی شب اول ساله بد شگونی میشه
ولی جواب من، اثر بدی كرد، مثل چیزی كه حسن آتشی شد ، به عجله رفت در اطاق خودش، از توی كیف خانم پول برداشت ، به پیشخدمت مهمانخانه دستور داد كه یك اتوموبیل در بست برای شهر حاضر بكند، چون خیال داشت فی الفور حركت بكند . اتفاقا در حیاط مهمانخانه یك اتومبیل ایستاده بود . دیوانه وار دور خود را نگاه كرد همین الآن باید برم شهر، هرچی میخوای میدم و رفت بالای سر شوفر خواب آلود او را بیدار كرد و گفت «! زود باش
حسن یخه پالتوش را بالا كشید . رفت توی اتومبیل فرد نشست . شوفر چشمهایش را میمالید و بطرف اتومبیل «. بیخود میگه ، مست كرده برو بخواب »: میرفت . من بشوفر گفتم شوفر هم از خدا خواست و برگشت كه بخوابد . یكمرتبه خانم حسن متغیر، اخمهایش را در هم كشیده ، آمد دم اتومبیل، : رو كرد به حسن و گفت : «! خاك تو سرت ! تو اصلا آدم نیسی ، مرده شور ریخت حمالت رو ببرن »
«. از اولم من براش احساس ترحم داشتم نه عشق ، این لایق زنی مثه زن برادرم بود » .« رویش را بمن كرد »پاشو ، پاشو بیا اینجا تو اطاق ، باید حرفمو با تو تموم بكنم . میخوایی منو اینجا سر صحرا » دوباره به حسن «! بگذاری ؟ خاك تو سرت بكنن حسن به حال شوریده بلند شد ، رفت در اطاقش ، روی تخت خواب افتاد ، دستها را جلو صورتش گرفت .هق و نه ، نه زندگی من بیخود شده ... من میرم شهر ... من زندگیم تموم شده ... منو »: هق گریه می كرد و میگفت دیوونه كردی ...باید برم ، دیگه بسه !... تا حالا گمون میكردم زندگی من مال خودم نبوده ، مال تو هم هس . نه ...
«! سر راه پیاده میشم ، خودمو از بالای دره پرت می كنم ... دیگه بسه
حسن نه تنها جملات معمولی جملات معمولی رمانهای پست عشق آلود را تكرار می كرد ، بلكه بازیگر آنها شده بود. این آدم ظاهرا كله شق كه از من رو در بایستی داشت و سعی می كرد خودش را سیر و كهنه كار و غد جلوه بدهد، یكمرتبه كنترل خود را گم كرد . موجود خوار و بیچاره ای شده بود كه عشق و ترحم از معشوقه اش گدائی می كرد . اینهمه توده گوشت مچاله شده ، شكنجه شده كه مثل كوه روی تخت غلتیده بود ، درد میكشید !
یكنوع درد خود پسندی بود و در عین حال جنبه مضحك و خنده آور داشت . در صورتیكه خانم به برتری خودش مطمئن بود، فتح خود را به آواز بلند میخواند . به حال تحقیرآمیز دستش را به كمرش زده بود و میگفت نگاهش بكنین ، عینهو یه حمال ! آقا باصرار » : رویش را بمن كرد «. برو گمشو ، احمق ! نمیدونسم تو انقد احمقی من یه خورده سرو وضعش رو تمیز كرد . به بینین به چه ریختی افتاده! من نمیدونسم انقد احمقه وگرنه هرگز نمیومدم ، افسوس . تو مسافرت اخلاق خوب معلوم میشه ! به بینین چطور افتاده رو تختخواب ؟ این حالت طبیعیشه . اگه جون بجونش بكنن حماله . چه اشتباهی كردم ! خوب شد زودتر فهمیدم ، من هرگز نمیتونم با این «! زندگی بكنم
حسن هق هق گریه می كرد ، همینكه من « خاك تو سرت » با دستش حركت تحقیر آمیزی كرد كه مفهومش دیدم كار به جای نازك كشیده از اطاق بیرون آامدم و آنها را تنها گذاشتم . رفتم در اطاق دن ژوان ، دیدم همه چیزها ریخته و پاشیده، سوزن به ته صفحه رسیده ، تق و تق صدا می كند .
چه خبره ؟ دعواشون
دن ژو ان با رنگ پریده ، سیاه مست ، روی تخت افتاده بود . من تكانش دادم . او گفت شده؟ تقصیر من چیه؟ خودش بمن اظهار علاقه كرد گفت : تورو دوس دارم ، نه، گفت : بتو سمپاتی دارم . این حسن مثه حمالاس . دس منو تو رقص فشار می داد و دوبارم ماچم كرد . من هیچ خیالی براش نداشتم . یه موی نومزدمو نمیدم هزار تا از این زنا بگیرم . ندیدی پیش از اینكه بلوت بازی بكنم رفتم بیرون ؟ برای این بود كه «. جای سرخاب لب خانومو از رو صورتم پاك بكنم
«. نه ، باین سادگی هم نیس ، آخر منم میدیدم » اوه آش دهن سوزی نیس كه حكایتش مثه حكایت همیه زنهای عفیفیس كه اول فرشته ناكام ، پرنده بیگناه ، » مجسمه عصمت و پاكدامنی هسن . انوخت یه جوون سنگدل شقی پیدا میشه . اونارو گول میزنه ! من نمیدونم !
چرا انقدر دخترای ناكام گول جوونای سنگدل رو میخورن و برای دخترای دیگه عبرت نمیشه . اما همین خانوم «.. هفتا جوون جنایتكارو لب چشمه میبره و تشنه بر میگردونه دن ژوان نسبت به قضایائی كه مربوط به او میشد ، ككش نمیگزید و كاملا برایش طبیعی بود . من فهمیدم كه حرفهای بی سر وته، اداهای تازه به دوران رسیده ، اطوارش ، دروغهای لوس و تملقهای بیجائی كه میگفت ، قرت انداختن و خود آرائیش كاملا بی اراده و از روی قوه كوری بود كه با محیط و طرز محیط او وفق میداد . او حقیقتا یك دن ژوان محیط خودش بود بی آنكه خودش بداند.
صبح در اتاقم را زدند ، در را باز كردم ، خانم حسن چمدان بدست وارد شد و گفت :
الآن. من میرم قزوین پیش خواهرم . هیچ میدونین كه حسن شبونه رفت ؟ من اومدم از شما خداحافظی بكنم
«. خیلی متأسفم ! ولی صبر بكنین با هم میریم حسنو پیدا می كنیم »
هرگز، من دیگه حاضر نیسم توی روی حسن نگاه بكنم . مرده شور تركیبش رو ببرن ! میرم پیش خواهرم . »
«! اون منو گول زد، آورد اینجا ، بعد شبونه فرار میكنه بی آنكه منتظر جواب من بشود از اطاق بیرون رفت . پنج دقیقه بعد، دن ژوان با چمدانی كه گویا فقط محتوی یك گرامافون بود ، برای خداحافظی آمد دم اطاقم . من گفتم : «؟ تو دیگه كجا میری » :
«. من كار دارم باید برم شهر ، دیشبم بیخود موندم »
او هم خد انگهداری كرد و رفت . علی ماند و حوضش ! ولی من تعجیلی به رفتن نداشتم . گنجشكها با جار و جنجال، چشم های كلاپیسه بیدار شده بودند . گویا نسیم بهاری آنها را مست كرده بود . من بفكر قضایای عجیب و غریب دیشب افتادم و فهمیدم كه این قضایا هم مربوط به نسیم مست كننده بهاری بوده و رفقای منهم مثل گنجشكهای مست شده بودند.

بعد از صرف ناشتائی به قصد گردش از مهمانخانه بیرون رفتم . دیدم یك اتومبیل لكنته ، بدتر از اتومبیلی كه ما را به كرج آورده بود، بزحمت و با سر و صدا ، از جلو مهمانخانه رد میشد . ناگهان چشمم به مسافرین آن افتاد : از پشت شیشه دن ژوان و خانم حسن را دیدم كه پهلوی هم نشسته گرم صحبت بودند و اتومبیل آنها به طرف جاده قزوین میرفت .
پایان__
