گجسته دژ - صادق هدایت

صادق هدایت، نویسنده، مترجم و روشنفکر برجسته ایرانی، در سال ۱۲۸۱ در تهران متولد شد. او از پیشگامان داستاننویسی نوین ایران و از چهرههای شاخص ادبیات فارسی در قرن بیستم به شمار میرود. هدایت در خانوادهای سرشناس متولد شد و تحصیلات خود را در تهران و سپس در فرانسه ادامه داد. او با ادبیات و فلسفه غرب آشنایی عمیقی پیدا کرد و از نویسندگانی چون کافکا، ادگار آلن پو و چخوف تأثیر گرفت. هدایت در آثار خود به مسائلی همچون تنهایی، پوچی، مرگ، و انتقاد از سنتهای دست و پاگیر و خرافات پرداخت. او نویسندهای منتقد و سنتستیز بود و با زبانی گزنده و طنزآمیز به نقد جامعه و باورهای رایج میپرداخت. خودکشی او در سال ۱۳۳۰ در پاریس، پایانی تلخ بر زندگی پربارش بود.
آثار صادق هدایت شامل داستانهای کوتاه، رمان، نمایشنامه، سفرنامه و ترجمه میشود. از مهمترین آثار او میتوان به بوف کور (رمان)، سه قطره خون (مجموعه داستان)، سگ ولگرد (مجموعه داستان)، زنده به گور (مجموعه داستان) و حاجی آقا (رمان) اشاره کرد. «بوف کور» به عنوان شاهکار او شناخته میشود و یکی از مهمترین آثار ادبیات مدرن فارسی است. داستانهای کوتاه هدایت نیز به دلیل پرداختن به موضوعات تاریک و روانشناختی و استفاده از زبانی نمادین و تأثیرگذار، جایگاه ویژهای در ادبیات فارسی دارند. آثار او تأثیر عمیقی بر نویسندگان و روشنفکران پس از خود گذاشت و همچنان مورد توجه و بحث قرار دارد.
گجسته دژ - صادق هدایت
قصر ماكان بزرگ و محكم دارای سه حصار و هفت بارو بود كه از آهك و ساروج ساخته بودند، و دركمركش كوه نزدیك آسی ویشه جلوی آسمان لاجوردی سر بر افراشته بود.
دویست سال پیش اینجا آباد و پر از ساختمان و خانه بود . در آنزمان هر روز طرف عصر ماكان كاكویه با پیشانی بلند و سینه فراخ در ایوان قصر و یا در باروی چپ آن كشیك می كشید تا دختری كه در رودخانه خودش را می شست ببیند، و بالاخره همان دخترك سبب جوانمرگی ماكان گردید . ولی از آن پس همه نیروهای ویران كننده طبیعت و آدمها برای خراب كردن آن دست به یكدیگر داده بودند، سبزه های دیمی كه از پای دیوارهای نمناك و جرزهای شكسته روئیده بود، از اطراف خرده خرده آنرا می خورد و فشار میداد، طاقها شكست برداشته بود و ستونها فرو ریخته بود . خاموشی سنگینی روی این ملك و كشت زارهای دور آن فرمانروائی داشت . چون پس از تسلط پسران سام همه زمینها خراب و بایر مانده بود . جلوی قصر یك رودخانه كوچك مانند نوار سمین زمزمه كنان از میان چمن زمرد گون مار وار میگذشت و آهسته ناپدید میگردید.
این كوشك ویران را مردم ده گجس، ته دژ می نامیدند و آنرا بدشگون می دانستند . اما كسی نی مدانست بوسیله چه افسونی بجای آن همه شكوه پیشین یك مرد لاغر پیر، دارای چشمهای درخشان، در باروی چپ این قصر منزل گزیده بود . این مرد را خشتون می نامیدند و از برج خارج نمیشد مگر غروب آفتاب . وقتیكه دهكده پائین قصر غرق در تاریكی میشد، آنوقت خشتون خودش را در لباده سیاهی میپیچید . از باوری چپ قصر بیرون می آمد و روی تپه ای كه مشرف به قصر بود آهسته گردش میكرد و یا چوب خشك جمع مینمود.
آیا او دیوانه یا عاقل، توانگر و یا تنگدست بود؟ این را كسی نمیدانست، تنها اهالی ده از نگاهش پرهیز می كردند، و چیزیكه بر هراس مردم ده افزده بود وجود یك دختر بچه بود كه هر روز عصر می آمد و جلو قصر در رودخانه آب تنی میكرد.
یكروز تنگ عصر كه هوا ملایم و طبیعت آرام بود، و یك دسته كبوتر روی آسمان چرخ میزدند . روشنك بعادت معمول در رودخانه جلو قصر خودش را میشست . ناگاه دید آدمی شبیه رهبانان كه ریش بلند خاكستری و بینی برگشته داشت و خودش را در لباده سیاهی پیچیده بود به او نزدیك شد، دختر هراسان پیراهن خود را برداشت و روی سینه اش را پوشانید، آن مرد آهسته جلو آمد و با لبخند گفت:
« دختر جان، اینجا چه میكنی »
روشنك كه مشغول پوشیدن لباسش بود گفت: «خودم را میشویم »
«دختر جان، بیهوده مترس! من بجای پدرت هستم »
« پدر من خیلی وقت است كه رفته، من خیلی كوچك بودم كه رفت، درست یادم نیست ولی ریش سیاهی داشت، مرا میبوسید و روی زانویش مینشاند»
« افسوس، من هم دختركی داشتم »
« شما همان جادوگر گجسته دژ هستید »
« این اسمی است كه مردم رویم گذاشته اند »
مردم پشت سر من و مادرم بد گوئی میكنند، چون می بینند كه تنها آب تنی میكنم، می گویند كه دختر ... نباید
این مردم ده را می گوئی بیچاره ها ... از جانوران كمترند، آنچه كه آنها را اداره میكند، اول شكم و بعد شهوت است. با یك مشت غضب و یك مشت باید و نباید كه كور كورانه بگوش آنها خوانده اند
ولی من نمیتوانم از آب چشم بپوشم، من برای آب میمیرم . وقتیكه شنا میكنم، مثل این است كه همه پرندگان، همه طبیعت با من گفتگو می كنند؛ دلم میخواست همه روزهایم را جلو دریا باشم، زمزمه آب با من حرف میزند. مرا میخواند و بسوی خودش میكشاند، شاید من بایستی ماهی شده باشم. آدمیزاد جهان كین است . ما مختصر همه جانورانیم، همه احساسات آنها در ما هست و بعضی از آنها در ما غلبه دارد. باید آنرا كشت
برای اینكه ماهی را بكشم، باید خودم را بكشم. چون از دریا و از آب كه دور میشوم مثل اینست كه یك تكه از هستی من آنجا درخیز آب دریا موج میزند و اندوه بی پایان مرا میگیرد
ولی تو آنقدر جوان و بچه هستی! گوشه نشینی برای پیران است، وقتیكه از كار و جنبش می افتند
« دلم میخواست یك ماهی میشدم و شنا می كردم، همیشه شنا می كردم »
«. پدر بزرگ من هم همین واسوس را داشت و آخرش غرق شد »
« ... چه مرگ قشنگی! آدم بمیرد: آن هم در آب »
نه، او كاملا نمرده ... چون آنچه كه بقای روح می گویند حقیقت دارد . باین معنی كه روح و یا خاصیتهائی از آن در بچه اشخاص حلول می كند . و پدر بزرگ من بچه داشت، پس به كلی نمرده است . ولی روح شخصی هر كسی با تنش میمیرد، چون محتاج به خوراك است و بعد از تن نمیتواند زنده بماند . این دریچه ایست كه عادت و اخلاق و وسواس و ناخوشی های پدر و مادر را به بچه انتقال میدهد
« پس پدر شما هم طلا درست می كرد »
« نه، او جستجو می كرد، همه مردم معمولی آنرا جستجو می كنند، ولی به چه درد میخورد »
« پس شما طلا درست كرده اید »
بر فرض هم كه طلا را پیدا كردم، به چه دردم خواهد خورد؟ هفت سال است كه شبها روی زمین نمناك بیخوابی می كشم، توی كتابها اسرار پیشینیان را جستجو می كنم، رمزها را میخوانم و در چنگال آهنین افسوسها خرد شده ام . عمرم آفتاب لب بام است و شبهایم سفید است . آنچه كه اكسیر اعظم می گویند، در تو است، در لبخند افسونگر تو است نه در دست جادوگر
« تاكنون كسی با من اینجور حرف نزده، همه مردم بمن خل و دیوانه می گویند »
« چون زبان ترا نمیفهمند، چون تو نزدیكتر به طبیعت هستی و با زبان گنگ آن آشنائی »
راست است كه من بچه ام، ولی زندگیم آنقدر غمناك است . بنظرم گاهی حرفهای شما را درست نمیفهمم، آنها لغزنده هستند، ولی میخواستم خیلی پیش شما بمانم و بحرفهایتان گوش بدهم . اما مادرم تنهاست و همه مردم ده از او بدشان می آید.
من هم تنها هستم. آنقدر تنها هستم ما همه مان تنهائیم، نباید گول خورد، زندگی یك زندان است، زندانهای گوناگون . ولی بعضیها بدیوار زندان صورت میكشند و با آن خو دشان را سرگرم می كنند بعضی ها می خواهند فرار بكنند، دستشان را بیهوده زخم می كنند، و بعضی ها هم ماتم می گیرند. ولی اصل كار اینست كه باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمانرا گول بزنیم، ولی وقتی می آید كه آدم از گول زدن خودش هم خسته میشود ... بنظرم امروز زبان در اختیارم نیست. چون سالهاست كه بجز با خودم با كسی دیگر حرف نزده ام و حالا حرارت تازه ای در خودم حس میكنم
روشنك با تعجب گفت: «! آه، مادر جانم آمد »
در اینوقت زن بلند بالائی كه چادر سفید بسر داشت، آهسته نزدیك شد، نگاهش را به خشتون دوخته بود.
همینكه جلو آمد چند دقیقه در چشمهای یكدیگر نگاه كردند، ولی زن روی سبزه ها بحالت غش افتاد . دختر كه آموخته باین بحران بود هراسان دوید، سر مادر را روی زانویش گذاشت و نوازش میكرد.
خشتون نزدیك رفت و با انگشت پیشانی او را لمس كرد. زن بحال آمد، بلند شد و نشست. خشتون دور میشد، در صورتیكه نگاه پر از تحسین دختر دنبال او بود.
راجع به این زن و مرد حكایتهای شگفت آوری سر زبان مردم ده بود . میگفتند كه این مرد اسمش خشتون نیست و ملا شمعون یهودی است، هفت سال پیش با یكنفر درویش وارد دیلبر شدند و بعد در خرابه گجسته دژ جای گزیدند، رفیق ملاشمعون پس از چندی نابود شد و كسی نمیدانست چه بسرش آمده . حالت و وضع خشتون این مسئله را تایید میكرد، بعضی میگفتند كه او ریاضت كش است، روزی یك بادام میخورد و با ارواح و جن ها آمیزش دارد .

برخی معتقد بودند كه از كوه دماوند كبریت احمر آورده و مشغول ساختن كیمیاست، رفیقش را كشته و از روی كتاب جفر و طلسمات او كار می كند . دسته ای می گفتند كه در آن بارو گنج پیدا كرده و دو تا دختر كه در ده گم شده بودند كار او میدانستند و معتقد بودند كه هر كس در چشمهای او نگاه بكند افسون خواهد شد. عده دیگر می گفتند كه تمام روز را نماز می خواند و طاعت میكند . یك نفر قسم میخورد كه بچشم خودش دیده كه ملاشمعون كله مرده از قبرستان دزدیده است . و هر وقت نزدیك غروب سرو كله خشتون از پشت تپه نمایان میشد مردم ده بسم الله میگفتند . ولی چیزیكه نمیشد انكار كرد این بود كه چه زمستان و چه تابستان از دود كش با روی چپ قصر پیوسته دود آبی رنگی بیرون می آید.
چهار ماه بود كه روشنك و مادرش خورشید، در این ده آمده بودند و در خانه خودشان نزدیك گجسته دژ منزل كرده بودند . این خانه سالها بود كه خالی و مردود مانده بود . چون یازده سال پیش پدر خورشید بواسطه شهرت بدی مجبور شد كه خانه اش را ترك بكند . زیرا می گفتند كه این خانه را جن ها سنگساران كرده اند، در صورتیكه همسایه آنها اینكار را كرده بود تا خانه را بقیمت ارزان بخرد و بالاخره معامله شان نشد، ولی این خانه بد نام ماند، و شاید مردم ده بمناسبت مجاورت با این خانه به قصر ماكان گجسته دژ لقب داده بودند.
هشت سال بود كه شوهر خورشید به طرز مرموزی گم شده بود. چوی باو تهمت زده بودند كه جهود است. بعد هم از او كاغذ باین مضمون رسید كه ترا ترك كردم ولی امیدوارم روزی كه بر میگردم خودم را به همه بشناسانم.
خورشید بعد از آنكه چهار سال در خانه پدرش بود ناخوش سخت شد، ساعتهای دراز در غش بود و بعد ازین ناخوشی هر شب در خواب بلند میشد و راه میافتاد و بعد بر میگشت و دوباره میخوابید . امسال كه پدرش مرد این خانه پرت را در این ده سهم ارث او دادند . او هم با ماهیانه كمی كه داشت آمده بود در اینجا زندگی می كرد .
ولی از یك طرف شهرت بد این خانه و از طرف دیگر حالت مرموز خورشید كه شبها در خواب گردش میكرد همه اهل ده را بد گمان كرده بود بطوری كه این مادر و دختر را همدست خشتون میدانستند.
پس از ملاقات خشتون با مادر روشنك در همان شب وقتیكه همه جنبندگان خاموش شدند و دهكده پائین قصر در خواب غوطه ور شد، خورشید به عادت هر شب از توی رختخواب بلند شد، با چشمهای بسته آهسته سر بالین دخترش رفت، بدقت نفس كشیدن او را گوش داد، سپس چادر سفیدی بسرش پیچید و با گامهای ش مرده از خانه اش بی رون آمد ولی خط سیر او امشب عوض شد، پس از كمی تردید راه باریك و خطرناكی كه به گجسته دژ میرفت در پیش گرفت، جلو باروی چپ قصر كمی تأمل كرد ولی بعد در چوبی را پس زد و داخل دالان تاریكی شده آنرا پیمود، در دیگری را طرف دست راست باز كرد و از پنج پله نمناك پائین رفت و در سردابه ای وارد شد كه هوای آنجا سنگین و نمناك بود . پیسوز كوچكی میان آن میسوخت، خورشید كنار اطاق ایستاده، دستهایش را روی هم گذاشت و سرش را پائین انداخت، ولی صورت استخوانی و پای چشمهای كبود او جلوی روشنائی كوره ترسناك می نمود.
خشتون كوچك و لاغر، با ر ش بلند و لبهای نازك و پیشانی چین خورده، جلو كوره نشسته بود . با وجود حرارت آن لباده چركی بخودش پیچیده بود . و چشمهایش به بوته ای كه روی آتش بود خیره شده بود، دست راست را با انگشتان بلند روی زانویش گذاشته بود . با وضع اسرار آمیز این مرد، اطاق غار مانند او، شمشیر زنگ زده ای كه بدیوار آویزان بود، شیشه و قرع و انبیق، بوی دوایی كه در هوا پراكنده بود، همه آنها با فقر او جور می آمد، بطوریكه انسان از روی نامیدی از خودش میپرسید آیا چه فكری در پشت پیشانی این مرد كه گردن لاغر و كله بزرگ و استخوان بندی برجسته دارد پرواز می كند؟
چند دقیقه در خاموشی گذشت بدون اینكه خشتون رویش را برگرداند و به میهمان تازه وارد نگاه بكند .
سپس بلند شد، آهسته جلو زن رفت و با لحن آمرانه گفت:
هان میدانستم ... امشب دست خالی آمدی، او را نیاوردی ! اما فردا شب از چنگ من جان بدر نمیبری،
فردا شب همینطور كه دخترت خوابیده . بغلش میزنی، مبادا بیدار بشود، بدقت او را در پتو میپیچی می آوری اینجا
... گفتم كه نباید بیدار بشود، خوب میشنوی؟ ... اگر در راه تكان خورد، می ایستی تا دوباره بخوابد، آنوقت او را می آوری توی همین اطاق میدهی بدست من ... خوب میشنوی، هان
سر خورشید پائین تر افتاده بود، بد جوری نفس می كشید و چكه های عرق از روی شقیقه هایش سرازیر شده بود. خشتون كمی تأمل كرد و دوباره گفت:
«؟ آیا خوب میشنوی چه میگویم؟ فردا شب او را می آوری. حالا فهمیدی »
زن با صدای خراشیده گفت: « ... آری »
برو، از همان راهی كه آمدی برمی گردی . اما فردا شب یادت نمیرود، دخترت را می آوری ... او را می آوری اینجا بدست من می سپاری
خورشید كمی تأمل كرد بعد با گامهای شمرده از در بیرون رفت.
در اینساعت چشمهای خشتون با پرتو ناخوشی میدرخشید . روی لبهای نازكش لبخند تمسخر آمیزی نقش بست، نز دیك كوره رفت و مایع سبز مایل بزنگاری را كه در بوته بود نگاه كرد، برگشت بمیان سردابه ، دستهای استخوانیش را تكان میداد و دیوانه وار میگفت:
فردا شب سه قطره خون به اكسیر من، به نطفه طلا روح میدمد. سه قطره خون دختر باكره، فردا شب ..! »
استادانم همه خون جگر خوردند و به مقصود نرسیدند . آخری آنها بدست خودم كشته شد و همه اسرار جادوگران مصر و كلده و آشور برای من ماند ... من نتیجه دسترنج آنها را خواهم برد ... هفت سال است كه مانند مردگان بسر میبرم، از همه خوشیها چشم پوشیدم، زن و بچه ام را ترك كردم، زیر زمین مدفون شده ام. فردا... نه، پس فردا از زیر زمین بیرون می آیم و همه این خوشیهای روی زمین از آن من خواهد بود ... همه این مردمی كه از من بیزارند به خاك پایم می افتند . آرزو می كنند كه به آنها فحش بدهم، دامن قبایم را می بوسند ...
پول... پول... (قهقهه خنده )... طلا پیشم از خاكستر هم پست تر میشود . همه مرا عقل كل می پندارند، اسمم بر زبانهاست. پول، كیف، زن، زمین و آسمان و خداها همه زیر نگینم خواهند آمد، فردا شب همه اینها با یه چكه خون، سه قطره از آخرین خون تن آن دختر ... آری، چرا بدست من كشته نشود؟ چرا قربانی اكسیر اعظم نشود؟
البته بهتر است از اینكه قربانی شهوت رانی این مردم معمولی بشود كه به موشكافی روح او پی نمیبرند ... ولی جسم او كه روح ندارد در اختیار من میماند، مال من است ... (قهقهه خنده ) طلا .. چه فلز نجیبی است، چه رنگ دلكش و چه صدای مطبوعی دارد ، چه طلسمی است كه دنیا و آخرت و همه افسانه های بشر دست بسینه دور آن «!... میگردند!... طلا... طلا
صدای او در سیاه چال پیچید، ناگهان جلو كوره ایستاده خفه شد و چشمش را به مایع سبز مایل بزنگاری دوخت و دوباره همان حالت بدبخت فلكزده را بخود گرفت و كنار كوره خزید.
روز بعد همه وقت خشتون صرف درست كردن یك تخت چوبی دراز شد كه جلو كوره آتش پایه های آنرا بزمین كوبید و پارچه سفید روی آن كشید . با اولین نگاه تغییرات زیاد در وضع غار دیده میشد : قرع و انبیق با شیشه های گوناگون دور او بود . جلو پیسوز ورق كتاب خطی باز بود كه رویش خطوط هندسی كشیده شده بود و علامتهائی بخط قرمز رویش بود شمشیر زنگ زده ای كنج اطاق در دسترس خودش گذاشته بود و روی مایع سبز مایل بزنكاری ته بوته بخار سفیدی موج میزد كه طرف توجه خشتون بود و هر دقیقه با بی تابی بر میگشت و به در نگاه میكرد.
به همان ساعت شب پیش در باز شده و خورشید كه چیز سفید پیچیده ای را بغل گرفته بود وارد شد، خشتون همینكه او را دید، بلند شد جلو رفت و بالحن آمرانه ای گفت: میدانستم كه او را می آوری . بده من حالا آزادی، اما مبادا بكسی بروز بدهی؟ تا دو روز دیگر تو نمیتوانی حرف بزنی، حالا بده بمن
آن سفید پیچیده را از دست زن گرفت، برد روی تخت چوبی جلو كوره گذاشت، سر خورشید روی سینه اش خم شده بود، عرق میریخت، بعد با گامهای شمرده از در بیرون رفت.
ولی مثل اینكه دقیقه های خشتون قیمتی بود . با شتاب سفید را پس زد . صورت روشنك با موهای ژولیده و مژه های بلند از زیر آن بیرون آمد كه چشمهایش بسته بود و آهسته نفس می كشید . خشتون سرش را نزدیك او برد، نفس مرتب او را گوش داد . بچه عرق میریخت . بعد خشتون شمشیر را از گوشه اطاق برداشت، چیزی زیر لب خواند و با نوك شمشیر روی زمین، دور تخت را خط كشید و خودش بالای سر دختر در خیط ایستاد.

از روی ورق كتابی جلو روشنائی پیسوز شروع كرد بخواندن عزایم . بعد از آنكه تمام شد دستها و پاهای روشنك را محكم به نیمكت بست، شمشیر را برداشت و بیك ضربت سر آنرا در گلوی روشنك فرو برد . خون از گلویش فوران كرد . و به سر و روی خشتون پاشیده شد . او با آستین لباده اش صورت خود را پاك كرد . دوباره به زبان مرموزی شروع كرد به دعا خواندن. جلو روشنائی كوره با صورت خون آلود، چشمهائی كه بی اندازه باز شده بود و ریش زیر چانه اش كه تكان می خورد، به شكل مرموزی در آمده بود .
درین بین روشنك تكان سختی خورد و سرش از تخت آویزان شد. خشتون از كنار تخت شیشه دهن گشادی را برداشت كه مانند قیف ته آن باریك می شد و زیر گلوی او نگهداشت . دختر دوباره تكان سخت تری خورد و گردنش كج شد . خشتون سر خونالود او را گرفت برگردانید، ولی در این وقت چكه های خون به ندرت از گلویش میچكید و خشتون بدقت هر چه تمامتر آنها را در شیشه های متعدد می گرفت. شیشه دیگری برداشت، گلوی دختر را فشار داد، بعد پیسوز را بلند كرد و نزدیك برد و سه قطره از آخرین چكه های خون تن او در شیشه چكید . ولی جلو روشنائی لرزان پیسوز لكه ماه گرفته روی پیشانی روشنك را دید و دخترش را شناخت.
همینكه دختر خود را شناخت هراسان پیسوز را پرت كرد كه به زمین افتاد و خاموش شد و شیشه ای را كه در دست داشت بلند كرد و فریاد كشید:
«. كیمیا... كیمیا... سه قطره خون... خون دخترم... خون روشنك »
بعد شیشه را چنان فشار داد كه در دستش شكست و خرده های آن را به طرف بوته پرتاب كرد : بوته از روی سه پایه برگشت، مایع زنگاری آن روی زمین پخش شد و آتش شعله زد:
تا صبح مردم ده هلهله كنان تماشای دود و آتش را میكردند كه از گجسته دژ زبانه می كشید.
پایان__
