اسم دختر با پنج نقطه

انتخاب اسم فرزند همیشه برای پدرها و مادرها چالش جذابی بوده است. بسیاری از خانواده‌ها معیارهای ویژه‌ای را برای انتخاب نام در نظر می گیرند که هر کدام با اهمیت به حساب می‌آیند. عوامل متعددی بر انتخاب نام تأثیر می‌گذارند، از جمله می‌توان به محبوبیت نام‌ها در موقع تولد، معنای مذهبی یا روحانی، ادای احترام به اجداد یا شخصیت‌های تاریخی و حتی تأثیرات رسانه‌ای و شبکه های اجتماعی اشاره کرد. با این حال، انتخاب نام می‌تواند فراتر از یک سنت یا روند محض باشد؛ این یک فرآیند پیچیده برای هر پدر و مادر است که شامل بررسی‌های دقیق فرهنگی، زبانی و شخصیتی می‌باشد.

با گذر زمان، تغییرات اجتماعی و فرهنگی روش های انتخاب نام را شکل داده‌اند. دوران مدرن با افزایش جهانی شدن و تبادلات فرهنگی، تنوع و ابتکار بیشتری را در این زمینه به همراه آورده است. از طرفی، فناوری و دیتابیس‌های آنلاین امکان دسترسی به طیف گسترده‌ای از نام‌ها را فراهم کرده‌اند و بدین ترتیب، والدین را قادر ساخته‌ تا انتخاب‌های آگاهانه‌تر و متنوع‌تری داشته باشند.

در ادامه این مطلب به دسته بندی جالب و شاید تا حدودی متفاوت اسامی می‌پردازیم که دسته‌بندی بر اساس نقطه است! اسم دختر با پنج نقطه را می‌توانید در این مقاله بخوانید.

ناممعنیریشهفونتیک
آباندختدختری که در آبان زاده شدهفارسی/ābān doxt/
آبروشنخوشبخت، ارجمندفارسی/ābrušan/
آبشنشکل دیگر آویشن، گیاهی علفی و معطر از خانواده نعناع با شاخه‌های فراوان و گل های سفید یا صورتیفارسی/ābšan/
آبنوشآب گوارا، نام زنی در منظومه ویس و رامینفارسی/ābnuš/
آپگیاوجود فرخنده، نعمت، موهبتسانسکریت/āpgiya/
آتاشامجاز از هم نام.فارسی–ترکی/ātāšā/
آتریزاد۱- آتشین زاده؛ ۲- مجاز از بسیار سرخ‌رو و زیبا.فارسی/ātri-zād/
آترینآتر = آتش + ین (پسوند نسبت)، منسوب به آتش، آتشین؛ ۲- مجاز از زیباروترکی/ātarin/
آترینازیبا و محبوب همگان، آترین، آذرین، نام پسر اوپَدرَم که به نوشته سنگ نوشته بیستون در زمان داریوش پادشاه هخامنشی در خوزستان یاغی شد و خود را پادشاه خوزستان خواندفارسی/ātarinā/
آتش۱- حرارت توأم با نور؛ ۲- یکی از عناصر اربعه؛ ۳- مجاز از حرارت و گرما؛ ۴- مجاز از عواطف تند، شور و شوق؛ ۵- مجاز از برق، تلألؤ؛ ۶- (در قدیم) مجاز از شراب.فارسی/ātaš/
آتشککرم شب تاب، نام یکی از شخصیتهای داستان سمک عیارفارسی/ātašak/
آتشهبرق؛ (در قدیم) آذرخش؛ ب آذرخش، ۱-فارسی/ātaše/
آتشینام نوعی گل، همچنین نورانی، فروزان، گیرا، مؤثر، به رنگ آتش، سرخفارسی/ātaši/
آتوریناتغییر دهنده، متحول کننده، مشتق از واژه آشور که با گذشت زمان ش به ت تبدیل شده استآشوری/āturinā/
آتیندر زبان زند و پازند جدید، نو، بوجود آمدهاوستایی/ātin/
آدیشآذر، آتش، (در عامیانه) آتیش، اخگر، شراره آتشفارسی/ādiš/
آدیشا۱- منسوب به آتش؛ ۲- مجاز از زیباروی.فارسی/ādišā/
آذرخاتونآذر+ خاتون، بانوی آتشفارسی/āzarxatun/
آذرخشصاعقه، برق؛ نام نهمین روز از ماه آذر، آذرگشسب را هم گاه آذرخش گفته‌اندفارسی/āzaraxš/
آذرشب۱- به معنی شسته در آتش؛ ۲- نام سمندر و پنبه کوهی؛ ۳- برق.فارسی/āzaršab/
آذرنوشدر شاهنـامه «نوش‌آذر» آمده و آن نام آتشکده‌ای است در بلخ که زرتشت در آنجا به دست یک تورانی کشته شد؛ نام آتشکده‌ی دوم از جمله‌ی هفت آتشکده‌ی فارسیان.شاهنامه/āzar-nuš/
آذین فربا شکوه و زیبای آرایش شدهفارسی/āzinfar/
آرتادختدختر راست گفتار و درست کردار، دختر پاک و مقدسفارسی/ārtādoxt/
آرتمیزآرتمیز اول پادشاه هالیکارناس، وی در جنگ خشیارشا ضد یونانیان شرکت داشت و در سالامین جنگید. [این نام در گذشته برای مردان هم بکار رفته است ولی اکنون برای نامگذاری دختران استفاده می‌شود].لاتین/ārtmiz/
آرتونیسنام دختر ارته باذ که به ازدواجِ «اِوْمِنس» منشی اسکندر در آمد.فارسی/ārtonis/
آرتیناآرتین + ا (پسوند اسم ساز)، منسوب به آرتینفارسی/ārtinā/
آرتینهآرتین + ه (پسوند نسبت)، منسوب به آرتینفارسی/ārtine/
آرشیدابانوی درخشان آریایی، بانوی آراسته و درخشانفارسی/āršidā/
آرمی دختدختر چالاکفارسی/ārmidoxt/
آرویشهنام روستایی در نزدیکی بیرجندفارسی/ārviše/
آریا چهرآریا + چهر = نژاد، تبار، گوهر، اصل، دارای اصل و نژاد آریایی، آریا نژاد.فارسی/āriyā-čehr/
آریادختدختر آریایی، دختر ایرانیفارسی/āriādoxt/
آریژهنام شهری در زمان اسکندرفارسی/āriže/
آزادبختدارای بخت و اقبال آزادفارسی/āzādbaxt/
آزرم خاتونآزرم + خاتون = بانوی با حیافارسی/āzarmxātun/
آزیتا۱- سوزن کاری کردن؛ ۲- نقش زدن با قلم بر روی اشیا.فارسی/āzitā/
اسم دختر با پنج نقطه 1
ناممعنیریشهفونتیک
آسایشاسم مصدر از آسودن راحت، استراحت، آسانی، آسودگی، فراغ، سکون، آرام.فارسی/āsāyeš/
آشتیرنجشی را فراموش کردن، پس از قهر از نو دوستی کردن، وفق، تلفیق، آرامش.فارسی/āšti/
آفاق الساداتاطراف، کشورها، جهانعربی/āfāqosādāt/
آفرودیتربه النوع زیبایی و عشق و موسیقی یونان باستان، ناهیدیونانی/āfrodit/
آلتینآلتنای، زر، طلای ناب نام ایرانیترکی/āltin/
آلتینآی۱- ماه طلایی، ماه زرین؛ ۲- مجاز از زیبارو.ترکی/āltināy/
آلیششعله، شعله گیرترکی/āliš/
آناهیت۱- بی‌آلایش، پاک، به دور از آلودگی و ناپاکی؛ ۲- در اساطیر به معنای مادر مقدسِ نیالوده (= باکره)، برجسته ترین نماد مادینه‌ی آریایی، نمایه‌ی زن (= مادر کامل) است.اوستایی/ānāhit/
آناهیتا۱- بی‌آلایش، پاک، به دور از آلودگی و ناپاکی؛ ۲- در اساطیر به معنای مادر مقدسِ نیالوده (= باکره)، برجسته ترین نماد مادینه‌ی آریایی، نمایه‌ی زن (= مادر کامل) است.اوستایی/ānāhitā/
آنیتاآراستگی، مهربانی، خوشروییاوستایی/ānitā/
آویژه۱- ویژه؛ ۲- خالص؛ ۳- معشوق؛ ۴- دلبر؛ ۵- پاکیزه.فارسی/āviže/
آویشاآویش = آویشن + ا (پسوند نسبت یا اسم ساز))، هم به معنای آویشن است و هم منسوب به آن.فارسی/āvišā/
آویشهآویشن، گیاهی علفی و معطر از خانواده نعناع با شاخه‌های فراوان و گلهای سفید یا صورتیفارسی/āviše/
آی پارا۱- ماه پاره، پاره‌ی ماه؛ ۲- مجاز از زیبارو.ترکی/āy pārā/
آی پریآی (ترکی) + پری (فارسی) = ماه پریفارسی–ترکی/āy pari/
آیتان۱- مانند ماه؛ ۲- مجاز از زیبارو.ترکی/āy tān/
آیتن۱- به معنی ماه بدن، ماه پیکر، برابر با ماه؛ ۲- مجاز از زیبارو.ترکی/āy tan/
آیدینا۱- روشن و مبارک؛ ۲- مجاز از زیبارو.ترکی/āydinā/
آیریانابه معنی ایران. + ن.ک. آریانا و آریانه.فارسی/āyriyānā/
آیرین۱- آگرین، آهرین؛ ۲- آتشین.کردی/āyrin/
آیسینمانند ماه زیباروترکی/aysin/
آیگینآی = ماه + گین = جزء پسین بعضی از کلمه‌های مرکّب به معنی دارنده، همراه ۱- دارنده و همراه ماه؛ ۲- مجاز از زیباروی.ترکی/āygin/
آیلینهاله، اطراف ماه، هاله‌ی ماه.ترکی/āylin/
آیینه ۱- سطح صاف و صیقل یافته شیشه‌ای یا فلزی که تصویر را منعکس میکند؛ ۲- در تصوف مجاز از دل عارف که حقایق در آن منعکس می‌شود؛ ۳- در قدیم و در موسیقی ایرانی نوعی طبل یا زنگ بوده که معمولاً در جنگ و از پشت فیل به صدا در می‌آورده‌اند.فارسی/āyine، ā’ine/
ارتاشمرکب از ار (شوهر) + تاش (پسوند همراهی)ترکی/artāš/
اشجانغم‌ها.عربی/ašjān/
اشک نازمرکب از اشک و ناز، کنایه از دختر زیبا روی و لطیففارسی/ašknāz/
اشواقجمع شَوق، (در قدیم) شوق ها، آرزومندی ها.عربی/ašvāq/
افسرخاتونافسر (فارسی) + خاتون (فارسی)، تاج بانو، سر آمد همه زنانفارسی/afsarxatun/
افشانافشاننده، پریشان، پراکنده، پاشان، ریزنده، آشفته و پریشان مانند زلففارسی/afšān/
افشانهافشاننده ناز و محبت و گیسوفارسی/afšane/
اسم دختر با پنج نقطه 2
ناممعنیریشهفونتیک
التفاتتوجه، نگرش، مهربانی، لطفعربی/eltefāt/
ام البنینمادر پسرانعربی/ommolbanin/
امیلیانروشنفکر، داناانگلیسی/emiliyān/
امینه اقدسامانت دار پاک، یکی از زنان ناصرالدین شاهعربی/amine aqdas/
انگبینعسلفارسی/angebin/
ایپکابریشم، حریر، ابریشمیترکی/ipak/
ایثار۱- برگزیدن، بخشش، عطا، کرامت کردن؛ ۲- نفع دیگری با دیگران را بر نفع خود ترجیح دادن، گذشت کردن از حق خود برای آن که دیگری یا دیگران به حق خود برسند، از خود گذشتگی.عربی/isār/
ایران بانوبانوی ایران، کنایه از ملکه و شهبانوفارسی/irān banu/
ایران نازموجب فخر و مباهات ایرانفارسی/iran nāz/
ایشاعگل کردن درخت، شکوفه دار شدن درخت.عربی/ašā‛/
بافرینبآفرین، لایق تحسین و تشویق، درخور آفرینفارسی/beāfarin/
باقیهمؤنث باقی، ۱- عمل صالح؛ ۲- آن که یا آنچه وجود دارد، موجود؛ ۳- پاینده، پایدارعربی/bāqiye/
بایسته۱- لازم، ضروری، واجب؛ ۲- سزاوار، شایسته، مناسب.فارسی/bāyeste/
بتیاسینه، صدر.پهلوی/batiyā/
بتیسادختر زیبافارسی/betisa/
برزآفریدآفریده با شکوه، نام مادر فرودفارسی/barzāfarid/
برفینبرف + ین (پسوند نسبت)، ۱- برفی، از جنس برف؛ ۲-سفید مانند برف؛ ۳- مجاز از زیبا چهره.فارسی/barfin/
برنادختبُرنا + دخت = دختر، دختر جوان، ظریف، خوب و نیک.فارسی/bornā doxt/
بصیرت۱- بینایی؛ ۲- مجاز از آگاهی داشتن از امری و جزئیات آن را در نظر داشتن، آگاهی و دانایی؛ ۳- (در تصوف) نیروی باطنی که سالک با آن حقایق و باطن امور و اشیا را در می یابد.عربی/basirat/
بلقیسملکه‌ی شهر سبا که در روایات نام همسر حضرت سلیمان(ع) استعبری/belqis/
بنت الحسنیدختر زنِ نیکو، دختری که از زن نیکو متولد شده است.عربی/bentolhosnā/
بنوشهاسم بنفشه در کردی و بعضی از گویشهای ایرانیکردی/benuše/
به آفرین۱- خوب آفریده؛ ۲- خوش سیما، خوش منظرفارسی/beh āfarin/
به خاتونبهترین بانوفارسی/behxātun/
بهآذینبه (صفت) = خوب، بهتر، خوبتر، زیباتر؛ (اسم) شخص خوب و دارای اخلاق و رفتار نیکو + آذین (اسم) آنچه برای آرایش و زینت دادن به کار می‌بَرَند، زیور، زینت. روی هم رفته به زیور و زینت خوب، بهتر، خوبتر و زیباتر؛ شخص خوب و دارای اخلاق و رفتار نیکو که آراسته به زیور و زینت است.فارسی/beh āzin/
بهارآفرینآفریننده بهارفارسی/bahārafarin/
بهاندختبهان + دخت = دختر، دختر خوب و نیک.فارسی/behān doxt/
بهثنابهترین ستایش.فارسی/beh sanā/
بهمن دختدختری که در بهمن به دنیا آمده، دختر بهمنفارسی/bahmandoxt/
بهنوشگوارا، نیکوترین نوشیدنیفارسی/behnuš/
بوران دختدخترزیبای سرخ چهره، دختر خسرو پرویز، که به پادشاهی رسیدفارسی/burāndoxt/
بوژانهبوژان، گیاهی دارای برگ های ریز و ساقه های دراز و گل های بور رنگ که بوی تندی دارد و مگس از آن می گریزد.کردی/bužāne/
بوژنهشکوفه، غنچه اسم دخترفارسی/bužne/
بیتابی‌مانند، بی‌همتا، یکتا.فارسی/bitā/
اسم دختر با پنج نقطه 3
ناممعنیریشهفونتیک
پادمیرا۱- جاویدان، ۲- نگهدارنده عشق، نگهبان مهر.فارسی/pādmirā/
پارامیداپارامیس: نام دختر بردیا و نوه کوروش پادشاه هخامنشی، پارمیدا تغییر یافته نام اوستایی پرومیثه یا پرومیزد و به معنی بانوی دانا و دانشمند و نیز بانوی پرمهر استفارسی/pāramidā/
پاردیسپردیسفارسی/pārdis/
پارمیدانام دختر بردیا.فارسی/pārmidā/
پارمیسپرمیس، نام دختر بردیا و نوه کوروش بزرگ پادشاه هخامنشیفارسی/pārmis/
پارمیساپارمیس+ ا (پسوند نسبت)، منسوب به پارمیسفارسی/pārmisā/
پاک بانوآناهیتا، بانوی پاکفارسی/pākbānu/
پاکسیمادارای چهره ی پاک و نورانی.فارسی–عربی/pāk simā/
پاکفروغدرخشش پاک و بی غبار.فارسی/pāk foruq/
پاکنازپاک = کاملاً، یک سره، به کلی + ناز = زیبا و قشنگ ۱- کاملاً و یک سره زیبا و قشنگ؛ ۲- زیبا و قشنگ به تمام و کمال.فارسی/pāk nāz/
پدیده۱- در فلسفه به معنی آنچه اتفاق می‌افتد یا وجود دارد و می‌توان آن را تجربه کرد؛ ۲- پدیدار؛ ۳- مجاز از شخص، چیز یا حادثه‌ی چشمگیر.فارسی/padide/
پرتو۱- شعاعی که از منبع نورانی یا گرما ساطع می‌شود، درخشش، تلألؤ، روشنایی؛ ۲- مجاز از اثر، تأثیر.فارسی/parto(w)/
پردیسهم معنی اسم فردوس و به معنی بهشت؛ در قدیم و در ساختمان به فضای سبز و گل کاری شده‌ی اطراف ساختمان گفته می‌شده است.فارسی/pardis/
پرستا۱- مخفف واژه پرستار، پرستار، خدمتکار؛ ۲- فرمانبردار و مطیع؛ ۳- زن و زوجه‌ی بیمار دار.فارسی/parastā/
پرستودر پهلوی parastuk، پرنده‌ای با جثه‌ای کمی بزرگتر از گنجشک و سیاه و سفید‌، چلچله.فارسی/parasto/
پرستوکپرستو، نام اصیل پارسیفارسی/parastuk/
پرسیا۱- منسوب به قوم پارس؛ ۲- مجاز از پارسی.فارسی/persiyā/
پرمیسپارمیس، نام دختر بردیا ونوه کوروش کبیر، پارمیدا تغییر یافته نام اوستایی پرومیثه یا پرومیزد و به معنی بانوی دانا دانشمند یا بانوی پرمهر استفارسی/parmis/
پرنونپرنیانفارسی/parnun/
پری روهم معنی اسم پری چهرفارسی/pari-ru/
پری گلگل رویی چون پری و فرشته.فارسی/pari-gol/
پری ماهزیبا چون ماه و پریفارسی/pari-māh/
پری مهرمجاز از با محبت و نیکوکار.فارسی/pari-mehr/
پریاپری + الف اسم ساز؛ همانند پری.فارسی/pariyā/
پریارپَر+ یار (پسوند دارندگی)، ۱- دارندهی پَر؛ ۲- مجاز از پریوار، زیبا و لطیف.فارسی/paryār/
پریاسپَر = گلبرگ گل، برگ درخت + یاس ۱- گلبرگ یاس، برگ یاس؛ ۲- مجاز از زیبا و با طراوت.فارسی/paryās/
پریرویخوشگل، زیبا روفارسی/parirui/
پریساپری + سا (پسوند شباهت)، ۱- زیبا مانند پری؛ ۲- در قدیم به معنی پری خوان.فارسی/parisā/
پریسکافرزند پرستش کننده.فارسی/pariskā/
پریوارپری + وار (پسوند شباهت)، پری‌گونه، پری مانند.فارسی/parivār/
پریورپَری + وَر = جزء پسین بعضی از کلمه‌های مرکب به معنی «دارنده» ۱- پری دار، دارندهی پری؛ ۲- دختری که افسونگران چیزهایی بخوانند و به او بدمند تا او به رقص درآید و از گذشته و آینده خبر دهد؛ ۳- مجاز از زیباروی افسونگر.فارسی/parivar/
پریوهپری + وه = به، خوب، بهتر، زیباتر، شخص خوب و دارای اخلاق و رفتار نیکو ۱- پری خوب، بهتر و زیباتر؛ ۲- مجاز از شخص خوب و دارای اخلاق و رفتار نیکو که مثل پری زیبا باشد؛ ۳- پری گونهفارسی/parivah/
پستهمیوه‌ای کوچک و بیضوی که مغز آن خوراکی است، در شعر، دهان معشوقفارسی/peste/
پلیسرپرستوکردی/peliser/
پورانرخ۱- شبیه به پوران؛ ۲- سرخ و گلگون؛ ۳- مجاز از زیبارو.فارسی/pur-rox/
پویه۱- فرایند؛ ۲- در قدیم حرکت یا رفتن نه به تندی نه به آهستگی، دویدن.فارسی/puye/
پیدرارودی در امریکافارسی/piedrā/
اسم دختر با پنج نقطه 4
ناممعنیریشهفونتیک
تابان رختابان چهرفارسی/tābānrox/
تاج الزمانآن که چون تاج در رأس زمان خود استعربی/tājozamān/
تاج بانوملکه، شاهزاده خانمفارسی/tājbānu/
تاجیهمونث تاجیعربی/tājie/
تارادختتارا + دخت = دختر ۱- دختر ستاره، دختر چون ستاره؛ ۲- مجاز از دختر زیبا، صاحب حسن و کمال.فارسی/tārā-doxt/
تاژلطیف، نازکاوستایی/tāž/
تاشاتاش = داش (پسوند ترکی که شرکت، مصاحبت یا همراهی را می رساند، معادل پیشوندِ هم در فارسی)+ الف اسم ساز و به معنی یار و شریکفارسی–ترکی/tāšā/
تافتهگداخته، درخشنده و تابناک، روشن، نوعی پارچه ابریشمیفارسی/tāfte/
تاکدختمرکب از تاک (درخت انگور) + دخت (دختر)فارسی/tākdoxt/
تالینپایتخت کشور استونی، برکناره‌ی جنوبی خلیج فنلاند از بندرهای عمده‌ی دریای بالتیکفارسی/tālin/
تانیادر فارسی به معنی دختر یگانه و بی مانندکردی/tāniyā/
تایسزتای= لنگه، همتا و نظیر + سز = بدون، در مجموع به معنی بی نظیر، بی همتا.ترکی/tāy sez/
تایلانقد بلند.ترکی/tāylān/
تسنیماز ریشه‌ی «سنم» در لغت به معنای «بزرگ شدن کوهان شتر» و نیز «بزرگ و مهتر قوم گردیدن» استعربی/tasnim/
تندیس۱- مجسمه؛ ۲- در قدیم به معنی بت، تصویر برجسته، تمثال؛ ۳- مجاز از زیباروی.فارسی/tandis/
تندیسهتندیس، پیکر، مجسمه، کالبدفارسی/tandise/
تهمینهمرکب از «تهم» به معنی نیرومند و قوی + «ینه»/ ine ـ/ پسوند نسبت ۱- منسوب به تهم؛ ۲- مجاز از نیرومند قویفارسی/tahmine/
توراکینانام همسر اکتای قاآن مغولمغولی/turākinā/
توران بانومرکب از نام های توران و بانوفارسی/turānbānu/
تیانانام یکی از شهرهای کاپادوکیه (داریوش اول در کتیبههای بیستون و نقش رستم و تخت جمشید کاپادوکیه را پارسی قدیم نامیده) که در زمان هخامنشیان جزء دولت هخامنشی بوده است. شهرهای کاپادوکیه عبارت بودند از تیانا، مازاکا و آماسیا.لاتین/tiyānā/
تیباعشوه، فریب و بازی.فارسی/tibā/
تینا۱- گل سرخ ؛ ۲- در عربی هم معنی طین.فارسی/tinā/
تیواناتیوان + الف نسبت ساز، منسوب تیوانفارسی/tivānā/
ثریاستاره پروین، چلچراغ، پرن، پرندعربی/sorayyā/
ثمیلاسرمه کشیدهعربی/samilā/
ثمیلهسرمه کشیدهعربی/samile/
جان تاب۱- فروغ بخش جان؛ ۲- مجاز از جان افروز. + ن.ک. جان افروز.فارسی/jān tāb/
جاندختمحبوبه، معشوقه، دختری که چون جان عزیز استفارسی/jān doxt/
جریریهجریرهعربی/jaririye/
جهان تابآنچه به جهان نور و روشنایی میدهد، عالمتاب، نور دهنده جهانفارسی/jahān-tāb/
جهان دختدختر شهره در عالم.فارسی/jahān-doxt/
اسم دختر با پنج نقطه 5
ناممعنیریشهفونتیک
چغانهاز آلات موسیقی قدیم، نغمه ای در موسیقیفارسی/čaqāne/
چمن رخچمن‌چهرفارسی/čaman-rox/
چی گلمثل گللری/čigol/
چیدامانند مادر یا از لحاظ مهر و عاطفه شبیه مهر مادرانهلری/čidā/
چیکانوعی پرندهگیلکی/čikā/
چیمهمثل ماه نام لری دخترانهلری/čimah/
حدیثسخنی که از پیامبر اسلام (ص) یا بزرگان دین نقل کنند، روایت، سخن، گفته، داستان، جدید، تازه، نو، مجاز از عشق، سوداعربی/hadis/
حدیثاحدیث + الف اسم ساز ۱- نو، جدید، تازه ۲- خبر.عربی/hadisā/
حدیثهنو و تازهعربی/hadise/
حشمت۱- بزرگی و احترام ناشی از داشتن قدرت و ثروت بسیار ۲- در قدیم به معنی شرم، حیا، پروا.عربی/hešmat/
حشمت الملوکجلال و شکوه پادشاهانعربی/hešmatolmoluk/
حوری دختحور (عربی) + ی (فارسی) + دخت (فارسی) مرکب از حوری (زن زیبای بهشتی) + دخت (دختر)فارسی/huridoxt/
خان ترکانشهبانوی بزرگ، ملکه بزرگترکی/xāntarkān/
خانم تاجخانم + تاجفارسی/xānomtāj/
خنشامبارک، خجسته، فرخندهفارسی/xonšā/
خوب چهردارای سیمای زیبافارسی/xub čehr/
خوشابمیوه‌ای که با محلول آب و شکر می‌پزند، روشن و شفاف، آبدار و ترو تازه، جواهر تابان و درخشانفارسی/xo(u)šāb/
خوشابهخوشاب + ه (پسوند نسبت)، منسوب به خوشابفارسی/xo(u)šābe/
خوشبویمعطر، عطردارفارسی/xošbui/
خوشنامآن که به نیکی شناخته شده است، دارای شهرت خوب.فارسی/xoš nām/
خیزراننوعی نی مغزدار با ساقه‌ای محکم و بلندعربی/xeyzarān/
داریادختداریا = دارنده + دخت = دختر، دختر دارنده.فارسی/dāriyā doxt/
درافشان۱- آن که مروارید می‌افشاند؛ ۲- مجاز از بخشنده؛ ۳- مجاز از دارای فصاحت و زیبایی؛ ۴- باران ریز.فارسی–عربی/dor afšān/
درخشاندارای درخشش، روشن و تابان، درخشنده، مجاز از جالب توجه و چشم گیر و خوب و موفقیت آمیزفارسی/de(a)raxšān/
درخشنده(صفت فاعلی از درخشیدن) دارای درخشش و تلألؤ، روشن و تابانفارسی/de(a)raxšande/
درفشاندرخشان و روشنفارسی/dorafšān/
دریا دختمرکب از دریا + دخت (دختر)فارسی/dariādoxt/
دلاویژدلاویز ۱- آویژه یا آویزه دل؛ ۲- مجاز از دلبر و معشوقه.فارسی/del āviž/
دلشاد بانوبانوی دلشاد و مسرورفارسی/delšādbānu/
دلشید۱- خورشیدِ دل؛ ۲- فروغِ دل، روشنایی دل؛ ۳- مایه‌ی شادی، خوشحالی و مسرت دل.فارسی/del šid/
دینارگیسدینار (یونانی) + گیس (فارسی)، دارای مویی به رنگ طلا، نام زنی در منظومه ویس و رامینیونانی/dinārgis/
اسم دختر با پنج نقطه 6
ناممعنیریشهفونتیک
راتیناصمغی که از درخت جاری می‌شود.یونانی/rātinā/
رامین بانوبانوی آرام و مطیعفارسی/rāminbānu/
رخشاندرخشانفارسی/raxšān/
رخشانهمنسوب به رخشان، نورانیفارسی/raxšāne/
رخشندهصفت فاعلی از رخشیدن، ۱- درخشنده؛ ۲- مجاز از دارای عظمت و شکوه.فارسی/raxšande/
رزیتامانند رُز و رُزافرانسوی/rozitā/
رشدیهخردمند.عربی/rošdiye/
رشیدهمؤنث رشیدعربی/rašide/
روبیتا۱- مقلوب شده‌ی بیتارو، بی‌نظیر؛ ۲- مجاز از زیباروی.فارسی/robitā/
روحبخشروح افزافارسی–عربی/ruh baxš/
روزیتارُزیتافرانسوی/ruzitā/
روژیاروژ + ی میانجی + ا پسوند اسم ساز، روز و روشنایی.کردی/ružiyā/
روژیارروزگارکردی/ružyār/
روشن رخروشن چهرفارسی/rošan-rox/
روشنانجمع روشن، مجاز از ستارگانفارسی/ro(w)šanān/
ریوشادهمسر کمبوجیهاوستایی/riušād/
زربینسرو کوهیفارسی/zarbin/
زرخاتونزر (طلا) + خاتون (بانو)فارسی/zarxātun/
زرنوشام شهری که دارا آن را بنا کرده بودفارسی/zarnuš/
زرواندختمرکب از زروان (نام ایزدی) + دخت (دختر)فارسی/zarvāndoxt/
زرین نرگسهستاره های آسمانفارسی/zarinnargese/
زرین نگارآراسته شده با زرفارسی/zarinnegār/
زنبقگلی درشت به رنگهای بنفش، سفید، یا زردفارسی/zanbaq/
زیبارخآن که چهره‌ای زیبا دارد، زیبافارسی/zibārox/
زیبالنساءبهترین زنان، زیباترین زنانفارسی/zibāonesā/
زیبانزیبا و خوشایند، آراسته و پیراسته، خوش نما.فارسی/zibān/
زیبنده۱- در خور، سزاوار، شایسته؛ ۲- آراسته، زیبا.فارسی/zibande/
زینبدر لغت به معنی زین، آراستن وآرایش و خوبی است و نیز به معنی درختی خوش منظره و زیباستعربی/zeynab/
زینب گل۱- مرکب از زینب و گل؛ ۲- زینبِ چون گل زیبا و لطیف.فارسی–عربی/zeynab-gol/
زینب گل۱- مرکب از زینب و گل؛ ۲- زینبِ چون گل زیبا و لطیف.فارسی–عربی/zeynab-gol/
اسم دختر با پنج نقطه 7
ناممعنیریشهفونتیک
ژائیرکسی که خداوند او را نورانی و زیبا کرده استعبری/žāeer/
ژرویراژریرافرانسوی/žervirā/
ژولیادلربا، خوشگل، دختر قیصر، ژول سزار، جولیافرانسوی/žuliā/
ژیلاژاله تگرگ، شبنم صبحگاهیفارسی/žilā/
ژیلهژاله، تگرگ ریزکردی/žile/
ساتگین۱- ساتکین، پیاله‌ی بزرگی که با آن شراب می‌خورده‌اند؛ ۲- مجاز از شراب، مطلوب، محبوب.ترکی/sātgin/
ساریژبه هم پیوستگی زخم، بهبودی.کردی/sāriž/
ساییننگهبان و نگهدارندهترکی/sāyin/
سپیدرو۱- سفید رو(ی)؛ ۲- مجاز از زیبا رو(ی).فارسی/sepid ru/
سپیده۱- روشنی کم رنگ آسمان در افق مشرق قبل از طلوع آفتاب؛ ۲- در قدیم به معنی سفیداب؛ ذره و براده‌ی قلع.فارسی/sepide/
سپیده گلگل سپیدفارسی/sepidegol/
ستینعزیز، ستون (در حالت تحبیب اصطلاحاً به معنی ستون و تکیه گاه والدین گفته می‌شود)لری/setin/
سرافشان۱- در قدیم به معنی جنباننده‌ی سر از ناز و کرشمه و یا از کبر و غرور؛ ۲- مجاز از ویژگی کسی که سر می‌دهد و فداکاری میکند.فارسی/sarafšān/
سروشیاریار و یاور سروشفارسی/sorušyār/
سهی دختدختر راست قامت و بلند قدفارسی/sahidoxt/
سهیدختسَهی = درست و راست، سُهی = سُها (ستاره) + دخت = دختر)، ۱- دختر درست و راست؛ ۲- مجاز از راست کردار و درست رفتار؛ ۳- دختری که چون ستاره‌ی سُها است.فارسی–عربی/sa(o)hi doxt/
سوری دختسوری + دخت = دختر، ۱- دختر سرخ رنگ، دختری که مثل گل سرخ است؛ ۲- مجاز از زیبارو.فارسی/suri-doxt/
سیده بیگمبانوی بزرگعربی/sayedebeygom/
سیما دختسیما+ دخت = دختر، مجاز از زیبارو.فارسی–عربی/simā-doxt/
سیمتن۱- مجاز از سیم اندام، دارای اندامی سفید؛ ۲- مجاز از زیبا.فارسی/simtan/
سیمدختدختر سفید و نقره ایفارسی/simdoxt/
سیموشمانند نقره سفید و زیبافارسی/simvaš/
سیمینسیم = نقره + ین (پسوند نسبت)، ۱- ساخته شده از نقره، نقره‌ای رنگ، سفید و درخشان؛ ۲- مجاز از زیبا.فارسی/simin/
سیمین رومجاز از داشتن چهره سفید و زیبافارسی/simin-ru/
سیمینهنقره گون، مانند نقرهفارسی/simine/
شادبانوبانوی شادفارسی/shadbaanoo/
شادنازویژگی آن که شاد است و با عشوه و ناز استفارسی/shaadnaaz/
شادویهمنسوب به شادفارسی/shaadoye/
شادیابانوی شاد، دختر شاد و سرخش، منسوب به شادیفارسی/shaadiaa/
شادیهمنسوب به شادیفارسی/shaadie/
شاربوننوشندگانعربی/shaarebon/
شارلوتکارولین آلمانیفرانسوی/shaarlot/
شاطی ءجانب، حاشیه، کرانهعربی/shaate/
شاه جهانفرمانروای جهان، نام دیگر شهربانو همسر امام حسین (ع)فارسی/shaahjahaan/
شاه نازنام یکی از لحن‌های قدیم موسیقی ایرانیفارسی/shaahnaaz/
شاهبانوملکه، شهبانوفارسی/shaahbaanoo/
شاهجانعنوان مرو که از شهرهای قدیم خراسان بوده استفارسی/shaahjaan/
شاهویهمنسوب به شاهفارسی/shaahooye/
اسم دختر با پنج نقطه 8
ناممعنیریشهفونتیک
شاهیدهنیکوکار، صالحفارسی/shaahide/
شایاشایانفارسی/shaaiaa/
شایلیبی همتافارسی–ترکی/shaayli/
شبابهنی لبک، مزمارعربی/shabaabe/
شببوگلی معطر و زینتی در رنگهای مختلف با ساقه بلندفارسی/shabboo/
شبرنگبه رنگ شب، مانند شب آرام بخش، نام سنگی بنام شبهفارسی/shabrang/
شبگونبه رنگ شب، شبرنگفارسی/shabgoon/
شتاءزمستانعربی/shetaa/
شتیگوناگون، انواع مختلفعربی/shattaa/
شدیدسخت، محکم، شدید، سنگینعربی/shadid/
شرف نساموجب آبرو، حرمت و اعتبار زنانعربی/sharafnesaa/
شرمیلامحافظت، نوعی گلزبان باستانی–سانسکریت/shermilaa/
شقهراه دور و درازعربی/shaghah/
شکربانوزن شیرین و زیبافارسی/shekarbaanoo/
شکرخندتبسم، لبخندفارسی/shekarkhand/
شکرنازشکر (سنسکریت) + ناز (فارسی) دارای ناز و غمزه دلپذیرفارسی/shekarnaaz/
شکیلا(شکیل = خوشگل، زیبا + ا (پسوند نسبت))، منسوب به شکیل، خوشگل و زیبافارسی–عربی/shakilaa/
شمس جهانخورشید جهان، آفتاب گیتی، (به مجاز) زیباروفارسی–عربی/shamsjahaan/
شمیدهرمیده، آشفته، بیهوشفارسی/shamide/
شمیسخورشید کوچکعربی/shamis/
شمیساشمساعربی/shamisaa/
شمیسهمؤنث شمیس، مصغر شمسعربی/shamise/
شمیلاشمیرا، بانوی بزرگارمنی/shomeylaa/
شمیماز اسامی دخترانه به معنی بوی خوشعربی/shamim/
شنازشیناز، لطیف و نازنین، مرکب از شی (شبنم) + نازفارسی/shenaaz/
شهاداتگواهی هاعربی/shahaadaat/
شهدیسدختری که شکوه و زیباییش مانند شاه است، شاهزاده خانمفارسی/shahdis/
شهربانونام زن رستمفارسی/shahrbaanoo/
شهرنازنام خواهر جمشیدفارسی/shahrnaaz/
شهرنوازشهرناز، نام خواهر جمشیدفارسی/shahrnavaaz/
شهرویهشهربانو، شهبانو، ملکهفارسی/shahroye/
شهنازاز نام های برگزیدهفارسی/shahnaaz/
شهنوازمورد نوازش شاهانهفارسی/shahnavaaz/
شهیره(مؤنث شهیر) بانوی مشهور، دختر نامدارعربی/shahire/
شوریدهآشفته، پریشان، عاشق، نگرافارسی/shooride/
شوکتجاه و جلال، عظمت، بزرگیعربی/shokat/
شوکت الملوکشکوه و جلال پادشاهانعربی/shokatolmolook/
شیداعاشق، دلداده، آشفته و پریشانفارسی/sheidaa/
شیدهروشنایی، خورشیدفارسی/shideh/
شیعفرقه ها، جمع شیعهعربی/sheya/
شیعهپیروعربی/sheah/
شیلانام نهری در سیستان و بلوچستان، از نام های متداول هندیهندی/shilaa/
شیمازن خال دارعربی/shimaa/
شیوارسا، فصیح، بلند و کشیدهفارسی/shivaa/
شیوهروش، طریقه، عشوه، ناز، حالت، وضعفارسی/shive/
اسم دختر با پنج نقطه 9
ناممعنیریشهفونتیک
صافی نازدارای ناز و کرشمه اصیل و خالصفارسی/saafinaaz/
طرب انگیزطرب (عربی) + انگیز (فارسی)، مسرت بش، شادی آور، نام یکی از گوشه‌های موسیقی ایرانیفارسی–عربی/tarabangiz/
طیباتزنان پاک، پاکیزه هاعربی/tayebaat/
ظفردختظفر (عربی) + دخت (فارسی) مرکب از ظفر (پیروز) + دخت (دختر)فارسی–عربی/zafar-dokht/
عزت الزمانآن که موجب بزرگی و سربلندی زمان خود استعربی/ezatozamaan/
عزت الساداتآن که باعث عزت و سربلندی سیدها استعربی/ezatosaadaat/
عزت بانوعزت (عربی) + بانو(فارسی) بانوی گرامی و ارجمندفارسی–عربی/ezatbaanoo/
عزت زمانعزت (عربی) + زمان (فارسی)، عزت الزمان اسم اصیل فارسیفارسی–عربی/ezatzamaan/
عشرت الملوکسبب خوشی پادشاهانعربی/eshratolmolook/
عشیرمعاشر، رفیق، دمسازعربی/ashir/
عفت الزمانپاکدامن زمانعربی/efatozamaan/
عفت الساداتپاکدامن ساداتعربی/efatosaadaat/
عفریتعفریت، قوی و زیرکعربی/efrit/
عیشهزندگیعربی/ishah/
غنچهگلی که شکفته نشده و هنوز گلبرگها و کاسبرگهایش فشرده و جمع‌اند؛ (به مجاز) دهان کوچک و زیبای معشوق.فارسی/ghonche/
فاتیمافاطیما، نام شهری است در اروپا که حضرت فاطمه در آنجا ظهور کرده استعربی/fataima/
فانیذقند، شکرفارسی/faaniz/
فایدیمبه معنای گل نیلوفر است، نام همسر کبوجیه پادشاه هخامنشیفارسی/faaydim/
فتحیهاسم منسوب فتحعربی/fathiye/
فخرآفاقباعث سرافرازی آسمانعربی/fakhraafaagh/
فرخ تاجفرخ (فارسی) + تاج (فارسی) مرکب از فرخ (مبارک) + تاجفارسی/farokhtaaj/
فرخ چهردارای چهره فرخنده و مبارکفارسی/farokhchehr/
فرنگیزفرنگیسفارسی/farangiz/
فرنوشاز نام های برگزیده؛ نام عقل فلک قمر که به عربی عقل فعال گویند و به فارسی خرد کارگر نامند، نوشنده شکوه و جلال، عقل فلک قمرفارسی/farnoosh/
فرنوشاشکوه و عظمت ابدیفارسی/farnooshaa/
فرنیانپرنیان، ابریشم و حریر، دختری که دارای جسمی بسیار لطیف و زیباستفارسی/farniaan/
فروزاتونفروز (فارسی) + خاتون (فارسی) بانوی روشناییفارسی/foruzaatun/
فروزشروشنفارسی/foroozesh/
فروزینهآتش زنه، چخماقفارسی/foroozine/
فروشنکنام نتیجه ایرج پسر فرویدن پادشاه پیشدادیفارسی/forushanak/
فروغ دختدختر روشناییفارسی/forooghdokht/
فرینازدارای ناز با شکوه و زیبافارسی/farinaaz/
فوژانبانگ بزرگ، فریاد عظیمفارسی/foozhaan/
قانتنیایشگر، فرمانبردار، پیوسته مطیع خداعربی/ghaanet/
قبیلهمانندانعربی/ghabil/
قتلغمبارک، خجسته، از اعلام زنان ترکفارسی–ترکی/ghotlogh/
قدم خیرخوش قدم، نیک قدمعربی/ghadamkheir/
قره العیننور چشم، فرزندعربی/ghoratolein/
قریبنزدیک، خویشاوندعربی/gharib/
قریننزدیک، صاحب، همنشین، یار، نظیر، مانندعربی/gharin/
قناطیرمال های زیادعربی/ghanaatir/
اسم دختر با پنج نقطه 10
ناممعنیریشهفونتیک
کاترینپاک، بی آلایشفرانسوی/kaatrin/
کاتریناکاترین، به معنی پاک و بی آلایشایتالیایی/kaatrinaa/
کامیشاخوشحال، سرزنده، خوش بیان، ترکیب مغلوب و تغییر یافته “شادکام”فارسی/kaamishaa/
کتایونکسایون، از شخصیت های شاهنامه فردوسی، اسم یکی از دختران قیصر روم و نیز همسر گشتاسپ پادشاه کیانیفارسی/kataayoon/
کثیربسیار، فراوانعربی/kasir/
کشور بانواز نام های برگزیدهفارسی/keshvarbaanoo/
کوچیاریار کوتاه قد (نگارش کردی: کۆیار)کردی/koochyaar/
کی آفریدمرکب از کی (پادشاه) + آفرید (آفریده) = کسی که شاه آفریده شدهفارسی/keyaafarid/
کی دختدختر پادشاهفارسی/keydokht/
کیادختدختر پادشاهفارسی/kiaadokht/
کیان بانوملکهفارسی/kiaanbaanoo/
کیهان بانوبانوه جهانفارسی/keyhaanbaanoo/
کیوان بانومرکب از کیوان + بانوفارسی/keivaanbaano/
گرامیدختگرامی + دختر = دختر عزیز و محترمفارسی/geraamidokht/
گشتابهشت، پردیسفارسی/gashtaa/
گل افشانافشاننده‌ی گل یا ریزنده‌ی گل، گل فشانفارسی/golafshaan/
گل پرستدوستدار گلفارسی/golparast/
گلپیراباغبان، گلکارفارسی/golpiraa/
گلپیکرویژگی آن که پیکرش مثل گل زیبا و لطیف است، گل اندامفارسی/golpeikar/
گلشیدگلی که چون خورشید می درخشدفارسی/golshid/
گوهرالشریعهگوهر دین و مذهبفارسی/goharoasharie/
گوهرتاشگوهر (فارسی) + تاش (ترکی) همتای گوهرلری/gohartaash/
گوهرشیدگوهری درخشان چون خورشیدفارسی/goharshid/
گویچکزیبا، رعنا، قشنگ، خوشگل، دلپسندترکی/goychak/
لاله جبینلاله رو، خوبرو، زیبافارسی/laalejabin/
لیلیاننام گل، نور نوربخشلاتین/layliaan/
ماتینانام ساتراپ نشینِ [ولایت تحت امر حاکم یا والی در ایران دوران هخامنشی] شمال شرقی ارمنستان که به دست کیاکسار یا (هوخشتره) فتح شده است و در زمان داریوش اول از ارمنستان مجزا شده استفارسی/maatinaa/
ماه پیکرصفت آن که پیکرش مانند ماه زیبا و دل انگیز باشد، (به مجاز) معشوقِ زیبافارسی/maahpeikar/
ماه جبینکسی که پیشانیش مانند ماه درخشان است، معشوق زیباروفارسی/maahjabin/
ماهشیدماه درخشان و نورانیفارسی/maahshid/
متانتحالت استواری و سنگینی در رفتار همراه با پرهیز از نشان دادنِ هیجان های درونی، وقارعربی/metaanat/
متفرقهمختلف، گوناگونعربی/motofareqhah/
متینامؤنث متینعربی/matinaa/
متینهمؤنث متینعربی/matine/
مستضعفونضعیف نگاهداشته شدگانعربی/mostazafoon/
مشارقمشرق هاعربی/mashaaregh/
مشرقمشرقعربی/mashregh/
مشکویهاز الحان موسیقی، حرمسرای شاهانهفارسی/moshkooye/
اسم دختر با پنج نقطه 1
ناممعنیریشهفونتیک
مشیداستوارعربی/mashid/
معایشزندگانی هاعربی/ma’aayesh/
معروشاتداربست هاعربی/marooshaat/
معیشهزندگانیعربی/maeeshe/
مقسطیندادگرانعربی/moghsetin/
منبثپراکندهعربی/monbas/
منتیادرون چشمان، کنایه از بسیار عزیز بودن استفارسی–لری/mentiyaa/
مه پیکرآن که پیکرش چون ماه زیبا و دل انگیز استفارسی/mahpeikar/
مهرافشانمهربانفارسی/mehrafshaan/
مهشیدمهتاب، روشنایی ماهفارسی/mahshid/
مهین بانوبانوی بزرگ و زیبافارسی/mahanbaanoo/
موثقمورد اطمینان، معتمدعربی/movasagh/
میچکاگنجشک، به روسی: خرس، میخائیلفارسی–کردی/michkaa/
میشکادر گویش مازندرانی به معنای گنجشکفارسی/mishkaa/
میشلمیشائیل، میکائیل، مثل خدافرانسوی/mishel/
نازآفریدآفریده ناز و زیبافارسی/naazaafarid/
نازانتاعشوه گر، طناززبان باستانی–آشوری/naazaantaa/
نازپرآنکه مانند پری زیباست، نام دخترپا دشاه خوارزمفارسی/naazpar/
نازپرورپرونده ناز، پروش یافته در ناز و نعمتفارسی/naazparvar/
نازپریآنکه مانند پری زیباست، نام دخترپادشاه خوارزمفارسی/naazpari/
نازپوآنکه با ناز می خرامدفارسی/naazpoo/
نازچهردارای چهره لطیف و زیبافارسی/naazchehr/
نازدختدختر زیبا و نازفارسی/naazdokht/
نازیاباز شخصیت های شاهنامه، نام یکی از زنان شاعر بهرام گور پادشاه ساسانیفارسی/naazyaab/
نازینمنسوب به ناز، ناز دارفارسی/naazin/
نایریکابرگزیده، پسندیده، از اسامی قدیمی ایرانیفارسی/naayrikaa/
نظیفهزن پاکیزه و تمیزعربی/nazife/
نقیهزن پاکیزه و نظیفعربی/naghie/
نواآفرینآفریننده نغمه و آوازفارسی/navaa’aafarin/
نوازشاز روی مهربانی دست بر سر کسی کشیدن، چیزی را به آرامی و پیاپی لمس کردن، مهربانی و لطف، تسلی دادن و دلجویی کردنفارسی/navaazesh/
نورآفریننور (عربی) + آفرین (فارسی) آفریننده نور و روشناییفارسی–عربی/nooraafarin/
نوژاندرخت صنوبر و کاجفارسی/nozhaan/
نوش لبدارای لبی شیرین، شیرین لبفارسی/nooshlab/
boy 14 1 jpg -
ناممعنیریشهفونتیک
نوشاننوشندهفارسی/nooshaan/
نیتابی مانند، بی نظیر، بیتا، یگانهفارسی/nitaa/
نیک یاردوست مشفقفارسی/nikyaar/
نیکتاخوب، نیکوفارسی/niktaa/
نیکنازآن که دارای عشوه و غمزه‌ای خوب و نیکوستفارسی/niknaaz/
نیکو لقانیکو (فارسی) + لقا (عربی) زیبا رو، زیبا چهرفارسی–عربی/nikoolaghaa/
نیلیابه زنگ نیلی، منسوب به نیلی، مرکب از نیلی و الف نسبتفارسی/niliaa/
هورتاشهور (فارسی) + تاش (ترکی) آنکه چون خورشید نورانی استفارسی/hoortaash/
هورشیدخورشید، آفتابفارسی/hoorshid/
هووردشتنیکوکارفارسی/hoordasht/
هیدختبیدخت، ستاره زهره، ناهیدفارسی/hidokht/
وارتوشنام گلی سرخ و ظریفارمنی/vaartoosh/
وریشهدرخشش، برقکردی/varishe/
ویشکانام روستایی نزدیک رشتفارسی/veyshka/
یارینخوشحالی، شادمانیعبری/yaarin/
یاسمینیاسمنفارسی/yaasmin/
یاسمینایاس و مینا گلی به رنگهای سفید، زرد و کبودفارسی/yaasmina/
یامیناسم همسر حضرت یعقوب (ع)عبری/yaamin/
یغمانازاز ترکیب یغما (ترکی) + ناز (فارسی) یغما، نام دخترپادشاه چین و همسر بهرام گور پادشاه ساسانیترکی/yeghmaanaaz/
یوتابنام خواهر آریوبرزن پادشاه آذربادگانفارسی/yootaab/

انتخاب نام، اغلب اولین و مهم‌ترین تصمیمی است که والدین برای فرزند خود می‌گیرند. نام، بیش از یک کلمه یا علامت شناسایی ساده است؛ این انتخاب نمادی از هویت، میراث فرهنگی و حتی انتظاراتی است که والدین از آینده فرزند خود دارند. نام‌ها می‌توانند بر ادراک، روابط اجتماعی و حتی فرصت‌های افراد در زندگی تأثیر بگذارند. در بسیاری از فرهنگ‌ها، مراسم خاصی برای نام‌گذاری وجود دارد که نشان‌دهنده اهمیت عمیق این اقدام است.

انتخاب نام، گزینشی است که فراتر از یک علامت شناسایی، به تعیین هویت، فرهنگ و حتی سرنوشت یک فرد می‌پردازد. در میان پژوهش‌های روانشناختی، اجتماعی و فرهنگی، انتخاب نام به عنوان یکی از مقولاتی مطرح است که می‌تواند تأثیرات بلندمدت و ژرفی بر زندگی فرد داشته باشد. این انتخاب، که اغلب به دور از هرگونه اطلاعات پیشین درباره‌ی شخصیت یا خصایص آینده‌ی کودک صورت می‌گیرد، نه تنها بازتاب‌دهنده‌ی ارزش‌ها و امیدهای والدین است، بلکه می‌تواند به‌طور بالقوه راهی برای ارتباط فرد با اجداد، میراث فرهنگی و جامعه‌ی او باشد.

نظر شما چیست؟

شما چی فکر می‌کنید؟

نقطه
Logo